۱۴۰۴/۰۹/۱۹

سیاه مشق های یک معلم – نویسنده : شهربانو باقرموسوی( قایاقیزی)

 

سیاه مشق های یک معلم – نویسنده : شهربانو باقرموسوی( قایاقیزی)
خرید از طریق آمازون
*
 سیاه مشق های یک معلم – دفتر اول

Vol 1

·  Taschenbuch: 190 Seiten

·  Verlag: H&S Media (1. Februar 2012)

·  Sprache: Persisch

·  ISBN-10: 1780831080

·  ISBN-13: 978-1780831084

·  Größe und/oder Gewicht: 21,6 x 14 x 1,2 cm

*
سیاق مشق های یک معلم – دفتر دوم

Vol 2

·  Taschenbuch: 176 Seiten

·  Verlag: H&S Media (10. Juli 2011)

·  Sprache: Persisch

·  ISBN-10: 1780830246

·  ISBN-13: 978-1780830247

·  Größe und/oder Gewicht: 21,6 x 14 x 1 cm

*

سیاه مشق های یک معلم – دفتر سوم

Vol 3

·  Taschenbuch: 186 Seiten

·  Verlag: H&S Media (18. November 2011)

·  Sprache: Persisch

·  ISBN-10: 1780830904

·  ISBN-13: 978-1780830902

·  Größe und/oder Gewicht: 21,6 x 14 x 1,2 cm

*
سیاه مشق های یک معلم – دفتر چهارم

Diary of a Teacher Vol. 4

·  Taschenbuch: 220 Seiten

·  Verlag: H&S Media (20. Juni 2012)

·  Sprache: Persisch

·  ISBN-10: 1780831382

·  ISBN-13: 978-1780831381

·  Größe und/oder Gewicht: 21,6 x 14 x 1,4 cm       

 

سیاه مشق های یک معلم - دفتر چهارم

سیاه مشق های یک معلم – جلد چهارم

1 – روحیه

2 – تاجی

3 – حاجیه خانم

4 – قاراتئل

5 – فرشته

6 – هنرمند خیابانی

7 – یک شوخی بی مزه

8 – تاتیانا

9 – فیدان

10 – مونیکا

11 – مهربان

12 – اورزولا

13 – لودیا

14 – خانم رایزیان

15 – اووته

16 – پیرمرد و سنگ شانس

17 – لودویک

18 – مارکوس

19 – وئرونا

20 – سیلویا و سیمون 
*


سیاه مشق های یک معلم - دفتر سوم

لیست سیاه مشق های یک معلم – دفتر سوم

1 – چادرنماز مادربزرگم

2 – داستان بکارت

3 – چرا او که اعتراض کرد سوخت-  

4 – حکایت دخترکی که نذر شد

5 – بؤیوک خانم

6 – ملوک باجی

7 – دختر ترلان

8 – حاجی آقا و کلثوم

9 – الهه

10 – ربابه

11 – درنا و سونا

12 – قمری و قمر

13 – باجناق اکبر و باجناق اصغر

14 – حبیبه و حلیمه

15 – حکیمه و حمید

16 – نارگیله

17 – زرین تاج

18 – سهیلا

19 – نعیمه

20 – نجیبه  

 *


سیاه مشق های یک معلم - دفتر دوم

لیست سیاه مشق های یک معلم – جلد دوم

1 – قیز بسدی

2 – من و مهناز

3 – تئللی و تلخون

4 – پری و زری

5 – الناز و ساناز

6 – نگین و نرگس

7 – آغجاقیز

8 – گلشن و علی پاسبان

9 – خیرداخانیم

10 – گؤزل

11- فیصل و نایاب

12- ناریش خانیم

13 – عاتیکه خانیم

14 - توران

15 - ستاره

16 – عباس

17 – حکایت ستار

18 – گولنار

19 – گربه زرد گل صنم

20 – اورقیه آنا

*



سیاه مشق های یک معلم - دفتر اول

سیاه مشق های یک معلم – دفتر اول

1 – حکایت صنم و صادق

2 – ترلان

3 – جیران

4 – بتول

5 – طوبی

6 – خانم زر

7 – سوسنبر

8 – گلی

9 – گول گز

10 – افسانه

11 – نیلوفر     

12 – فرنگیس

13 – شب بو

14 – پروانه

15 – راحله

16 – حکایت مرحمت
17 – زهرا

*



۱۴۰۳/۰۷/۱۸

پائیز و زیبائی هایش

برگ درختان زرد و سرخ شده و همراه با بادرقص کنان بر زمین می نشینند. گوئی درختان با رها کردن هر برگ از شاخه هایشان، دارند یواش یواش از ما خداحافظی کرده و برای خواب زمستانی آماده می شوند.
اینجا هوا سرد شده و باران و باد، خودی نشان می دهند. اما باز طبیعت زیبائی هایش را از ما دریغ نمی کند و این بار با گل های زیبای مینا و داوودی، چشم نوازی می کنند.




۱۴۰۳/۰۴/۰۲

۱۳۹۳/۰۱/۰۴

سالی که گذشت

سالی که گذشت در آغوش گرم مادر غم ها را فراموش کردم. بازوان خسته اش را دور گردنم حلقه زد و خستگی سالها رنج را از تنم زدود. نوازش دستان نرم و سفید ، اما چروک خورده اش آرم بخش روح و روانم شد.

در سالی که گذشت یک هفته در آغوش گرم مادر لم دادم ، خوابیدم ، بیدار شدم ، همراه با او لالائی هایش را زمزمه کردم.

سالی که گذشت یک هفته داشت و آن یک هفته آغوش گرم مادر بود.
هرگز نمیر مادر. 

 

۱۳۹۲/۱۰/۲۵

۱۳۹۱/۱۲/۱۵

اتوبوس شهری


کلاس ششم که تمام شد ، من و مهرناز خوشحال شده ، به مهناز و پریناز پز دادیم. زیرا که ما مثل آنها بچه دبستانی نبودیم ما دخترخانم های دبیرستانی بودیم. دوست جان کلاس هشتمی بود و در دبیرستان ایراندخت درس می خواند. این دبیرستان خوش نام نبود. اما دوست جان می گفت :« دل آدمی باید خوش نام باشد نه اسم دبیرستانش . رفتن به این دبیرستان صد مرتبه بهتر از سوار اتوبوس و تاکسی شدن است.»
اوایل مهر ماه من و مهرناز به حرفهای دوست جان می خندیدیم و فکر می کردیم مثل اشعار کتاب فارسی متنی را ازبر کرده و تحویلمان می دهد. ما برای رفتن به دبیرستان خوش ناممان می بایست سوار اتوبوس یا تاکسی می شدیم. اتوبوس باصرفه تر از تاکسی ، اما تاکسی امن تر از اتوبوس بود. بلیط اتوبوس که ما به آن خط واحد می گفتیم. دو ریال قیمت داشت. در واقع هزینه ی رفت و برگشت ما با اتوبوس روزانه چهار ریال بود. اما تاکسی ، یک نفر ده ریال ، دو نفر نیز ده ریال ، از دو نفر بیشتر نفری پنج ریال اضافه می شد. هزینه ی رفت و برگشت من و آبجی بزرگ با اتوبوس ( که کلاس دوازدهمی بود ) روزانه هشت ریال می شد. آبجی بزرگ راضی بود و حساب کتاب که می کرد ، می دیدیم که اتوبوس هفته ای دوازده ریال ارزانتر است و این پول هزینه ی خودکار بیک مان می شود. از درب عقب اتوبوس سوار می شدیم. کمک راننده در صندلی عقب می نشست و بلیط هایمان را می گرفت و پاره می کرد و داخل پلاستیک نایلونی که بغل دستش گذاشته بود می ریخت. قبل از رسیدن به هر ایستگاهی هم با صدای بلند اسم ایستگاه را می گفت  مثلا « قونقا باشی »مسافر داد می زد که « وار / هست » راننده نگه می داشت. 
اتوبوس مختلط بود و یک عده پسر یا مرد لات و بیکار نیز سوار و مزاحم دخترها و زنان مردم می شدند. یکی از ترس آبرو چیزی نمی گفت و دیگری فحش می داد و جوان سادیسمی را بیشتر وسوسه می کرد و سومی هم به علت فشار جمعیت سرپا ایستاده ، فکر می کرد که جا تنگ است و طرف نمی تواند جلوی دهانش را بگیرد. اما این تفکر فقط خوش بینی بود ، چون این دسته از پسرها مخصوصا وقتی که زنگ دبیرستان ها ی دخترانه به صدا در می آمد ، جلوی  ایستگاه اتوبوس به صف می ایستادند.
آبجی بزرگ الحق والانصاف خیلی جسور بود. از آن دخترهائی بود که می توانست بدون ترس و واهمه ، چادر دور کمرش ببندد و با پاشنه ی نوک تیز کفش اش بر سر پسر مزاحم بکوبد. نگاهش هم آنچنان غضب آلود بود که گوئی می گفت « چپ نگاهم بکنی چشمت را در می آورم.» برای همین هم من و دوست جان دوست داشتیم با او به بازار برویم. چون وضع مزاحمتهای این گونه پسرهای بیکار در بازار بهتر از اتوبوس نبود. بعضی وقتها دوست جان آرزو می کرد که معجزه ای شود و اتوبوس های مخصوص دخترهای دبیرستانی به بازار بیاید و هیچ پسری را داخل این اتوبوس ها راه ندهند و دخترها بدون مزاحمت به مقصد برسند.
من و دوست جان آرزو می کردیم که خدا ما و آبجی بزرگ را با هم داخل دیگ بریزد و خمیرمان کرده  و از نو بسازد بلکه یک مقدار از شجاعت و جسارت او قاطی خمیر ما شود.
زمان گذشت و ما بزرگ شدیم و دبیرستان و تحصیل تمام شد و هر کدام پی کاری رفتیم و بعد شنیدیم که از وسط اتوبوس ها میله ای گذاشته اند و مرد و زن را از هم جدا کرده اند . یاد دوست جان افتادم که گویا می گفت :« خدا را شکر که دعای من قبول شد اما خیلی دیر. می توانیم بدون مزاحمت ، سوار اتوبوس که زنان و مردان جدا شده اند بشویم. حالا اتوبوس امن تر و بهتر از تاکسی است.»
این را نوشتم تا دوستانی که مخالف جدائی زن و مرد در اتوبوس ها هستند گوشه ای از درد دل دختران مدرسه ای را بخوانند. با توجه به این که جدائی زنان و مردان در اتوبوس ها و مکانهای عمومی مسکن است اما آیا پیشنهاد بهتری دارید؟

۱۳۹۱/۱۲/۱۰

همینطوری از سر دلتنگی

به یاد جاده ی تبریز - تهران و یک اتوبوس نوشته که دل از آدمی می برد.
بزن بر سینه ام خنجر
ولی هرگز نمیر مادر 
همین

۱۳۹۱/۱۱/۲۶

طفلک قناری

من : چرا در قفس را باز گذاشتی؟ قناری ات از قفس می پرد.
عطیه : نه نمی تواند بپرد گیسویش را کوتاه کرده ام.
دختر عطیه : نو رو خدا می بینید. پر پرنده ی بدبخت را قیچی کرده تا نتواند پرواز کند.
عطیه : نه جان ، نه عزیزم ، من چه کار با پر قناری دارم گیسویش را قیچی کرده ام. از ته دل به این قناری خوشگلم می رسم. بهار و تابستان برایش مریم چمنی جمع می کنم و نوش جان می کند. این قناری پیش من خوشبخت است.
دختر عطیه : نه مادر جان بیچاره را ناقص کردی و ادعای خوشبختی می کنی؟ می بینید دلم خیلی می سوزد. قناری بیچاره . نمی دانم  وقتی پر ش را قیچی می کرد دردش گرفت یا نه. توی کف دست مامان پر پر می زد.
عطیه : نه جانم توی دستم گرفته بودم یک کمی ترسید. تازه گیسویش را کوتاه کردم دست و بازویش را که قطع نکردم.
*
از آن روز مدتی می گذرد . اما هر وقت عکس این مریم چمنی را که از باغچه ی خانه ی قدیمی ام گرفته ام می بینم دلم به درد می آید. احساس خوشی ندارم . گویی عطیه قیچی در دست دارد بازوهایم را قطع می کند.
*


۱۳۹۱/۱۱/۲۰

آن قدیمها یادش به خیر


کلاس هفتم بودم . حدود یک سالی می شد که تلویزیون به شهرمان راه یافته بود. برنامه ها عصر شروع می شد و شب ساعت دوازده خاتمه می یافت. تلویزیون سیاه و سفید پخش می شد.  ما نداشتیم . علت اصلی اش حرام بودنش بود. خانم صلاحی در مجلس روضه خوانی اش گفته بود که در هر خانه ای که تلویزون باشد نماز باطل است. تازه فرشته های خدا هم از آن خانه می گریزند و الی آخر. اما آقاجمشیدمان از این حرفها باکی نداشت. او از همان افتتاح تلوپزیون یکی خریده بود. تلویزیون او شاوب لورنس بود. از همانهائی که در و پیکر داشتند و آقا جمشیدمان قفلش می کرد و کلید را دست خاله بزرگ می داد. خاله بزرگ هم الحق و الانصاف مهربان و فهمیده بود. اجازه می داد سریال عصر حجر و سرزمین عجایب را نگاه کنیم. موضوع فیلم سرزمین عجایب از این قرار بود که یک هواپیما در فضا راهش را گم می کند و سر از سرزمین عجایب درمی آورد. ساکنین سرزمین عجایب آدمهای بسیا ر بزرگی بودند . به اندازه ای بزرگ که ساکنین هواپیما در کنار آنها به اندازه ی عروسک بودند. آدم بزرگ ها آنها را آدم کوچولو و ساکنین هواپیما آنها را غول یا آدم بزرگ صدا می کردند. حیوانات و گل و گیاه این سرزمین نیز مثل آدمهایش  بزرگ بودند. روزی یکی از آدم کوچولوها توی دام عنکبوت افتاد و دوستانش نتوانستند نجاتش دهند و عنکبوت بی انصاف وبی مروت او را همچون مگس شکار کرد و خورد. یادم می آید آن روز من و دوست جان چقدر غمگین شدیم. اگر خجالت نمی کشیدیم گریه هم می کردیم. 
روزی از روزها گوینده گفت که حالا حبیب برایمان ترانه ای زیبا می خواند و بعد از لحظاتی جوانی لاغر اندام و سیاه چرده و ریشو ، گیتار بدست شروع به خواندن کرد. ترانه ها و اشعارش بر دل نشست. دوست جان می گفت:«  برای مادرش و زنش می خواند. می گویند هر دوشان مرده اند.» بعد دو تائی برای روح مادر و زن حبیب فاتحه می خواندیم.آخر مادربزرگم می گفت :«  برای کسی که مرده و دستش از این دنیا کوتاه شده ، فاتحه خواندن خیلی صواب دارد.» 
دیروز همراه با بارش برف ضبط صوت کوچکم ترانه ی « خرس کوکی یا همان ببار ای برف » را زمزمه می کرد و من به حال و هوای آن قدیمها به دوست جان فکر می کردم. اگر پیشم بود باز دوتائی فاتحه می خواندیم و بعد باهم ببار ای برف را زمزمه می کردیم و خواهر بزرگه سر به سرمان می گذاشت و می گفت :« آه نگاه کنید به صدای دلنوازتان بلبل ها دور پنجره جمع شده اند.» 
یادش به خیر ، من و دوست جان دوستان خوبی برای هم بودیم. حالا او کجاست؟ دلم برایش عجیب تنگ شد. 
*
ببار ای برف : یاغ ای قار 
*
هفتم اوخوردوم. بیر ایل اولوردوکو تلویزیون شهریمیزه گلمیشدی . آخشاملار برنامه لری باشلیردی ، گئجه ساعات اون ایکی ده ده قورتاریردی. تلویزیون آق – قره گررسه دیردی. بیزیم یوخوموزویدو. نییه کی صلاحی خانیم مرثیه لرینده دئمیشدی :« تلویزیون اولان ائوده ناماز باطیل دی. هله ته زه ! آللاهین ملاکه لری ده او ائودن قویوب قاچارلار.» 
آما بیزیم آقاجمشید بو سؤزلردن قورخوب ائله مزدی. او تلویزیون گلمک همان بیرسین آلمیشدی. آدی شاوبلورنس ایدی. همانلاردان کی تاختا ایچینده ایدی و قاپی سی یان قیفیلی دا واریدی. آقا جمشیدیمیز ائشییه چیخاندا اونون قاپیسین باغلاییب آچارین بؤیوک خالایا وئره ردی. آللاه اوسته آدام وار دا ، بؤییوک خالادا مهربان و قاناجاقلی ایدی .اجازه وئره ردی « عصر حجر » ایله « سرزمین عجایب » فیلمینه باخاق. 
سرزمین عجایب فیلمینین ناغیلی بئله سیدی کی بیر اوچاغ گؤیده یولون ایتیریر و بیر عجایب یئردن باش چیخاردیر. بو یئرده آدام لار چوخ یئکه ایدیلر. اوقدیر یئکه کی بیزیم اوچاغین آداملاری اونلاترین یانیندا بیر قولچاق بؤیوکلویونده گؤرسه نیردیلر.یئکه آداملار اونلارا جینقیلی آدام و اوچاغین آداملاری یئکه آداملارا دانقا یا  یئکه آدام دئییردیلر.بو اولکه ده جر – جاناوارلار ، گؤی – گؤوه رنتی لر ده چوخ یئکه ایدیلر. گونلرین بیر گونونده جینقیلی آداملارین بیر تورتوخویانین تورونا دوشدو . یولداشلارینین دا گوجو چاتمادی اونو توردان قورتارا. انصافسیز ، مروت سیز تورتوخویان دا  ، یازیغی میلچک کیمی تورلاییب یئدی . یادیما گلیر کی او گون من له یولداش جان نه قدیر غصه یئدیک . اوتانماسایدیق آغلاردیق.
گونلرین بیر گونونده ده برنامه دئین دئدی کی ایندی حبیب گلیب بیزه اوخوماق اوخویاجاق. نئچه آن دان سونرا بیرآریق ، قره شین و ساققاللی اوغلان الینده گیتار،اوخوماغا باشلادی. اونون اوخوماقلاری و شعرلری آدامین اوره یینه یاتیردی. یولداش جان دئییردی : « آناسینان آروادینا اوخویور دئییرلر ایکی سی ده اؤلوب .» سونرا من ایله یولداش جان اونلارین روحونا فاتحه اوخوردوق. آخیر بؤیوک آنام دئیردی کی هر کیم کی اؤلوب الی بو دونیادان اوزولوب اونا فاتحه اوخوماق چوخ صواب دی.
دونن قار یاغا – یاغا خیردا ضبط صوتوم « یاغ ای قار » ی اوخوردو. من اؤز حال – هاوامدا یولداش جانیما فیکر ائلیردیم. اگر بوردا اولسایدی گئنه ده حبیبین آناسینا ، آروادینا فاتحه اوخویوب ، یاغ ای قاری اوئخویاردیق. بؤیوک باجی دا بیزنن باش – باشا قویوب دئیردی : « باخین بولبوللر سیزین سه سیزه پنجره قاباغینا ییغیشیبلار.»
هی او گونلر هی ! من ایله یولداش جان بیر بیریمیزه چوخ یاخجی یولداشیدیق . ایندی هاردادی؟ چوه گؤیلومه دوشوب .