۱۳۸۶/۰۹/۲۱

ناریش خانم = نارنج خانم


آن زمانها که هنوز بزرگ نشده بودم ، زن جوانی به نام ناریش به خانه مان رفت و آمد می کرد. ناریش مربی ترویج بود و محل کارش دهی از دهات آن ولایت بود . او هر ماه یک بار برای دریافت حقوق به شهر می آمد و یکی دو روز مهمان ما می شد . بجز دریافت حقوق به اداره مربوطه اش سر می زد و از آنجا وسایل کمکهای اولیه و کتاب و ... و قرص ضدحاملگی می گرفت وبا یک ساک پر به ده خود برمی گشت . فکر کنم اوایل تیرماه بود که آمد و کارهای اداریش را انجام داد و ما را به خانه اش دعوت کرد . مادرم دعوتش را قبول کرد و ساکمان را بستیم و بعد از ظهر همان روز همراهش به ترمینال رفتیم . سوار اتوبوس قراضه ای شدیم و همراه با شاگرد راننده برای سلامتی راننده و مسافران صلوات فرستادیم و سپس ضبط صوت را باز کرد . رشید بهبود اف داشت می خواند که :
یاشیل باغین گؤزلی دیر آغ آلما ، آلمانی دردین داها باغدا قالما
( سیب سفید ، زیباروی باغ سبز است ، سیب را که چیدی دیگر در باغ نمان )
اتوبوس در هر سه راه یا چهارراهی می ایستاد و مسافر پیاده می کرد. چند دقیقه ای به مقصد مانده ، شاگرد راننده از مسافر کرایه را حساب می کرد . قبل از رسیدن ما به مقصد ، شاگرد راننده از ناریش کرایه خواست .

متن کامل

۱۳۸۶/۰۹/۱۶

پتک

پتک : ( په ته ک ) کندوی عسل
پتک زنی میانسال از ترکیه است . او متاهل و سه فرزند جوان دارد که هر کدام سرو سامانی گرفته اند و زندگی مستقلی دارند . پتک زنی سخت کوش است و دوست دارد از هر فرصتی برای رسیدن به هدف و آرزویش استفاده کند . گاهی سر از کلاسهای آموزش زبان درمی آورد و زمانی کاری پیدا کرده و با انرژی فراوان مشغول به کار می شود . آقاشوهرش بسیار جوان تر از اوست . آنها حدود هفده سال و یا بیشتر است که به این غربتستان کوچ کرده اند . صدای خوشی دارد وهنگام فراغت ترانه های زیبائی را زمزمه می کند . صدایش را دوست دارم و با جان و دل گوش می کنم . آخرین ترانه ای که برایم خواند خیلی غمگین بود و موجب شد درد دلش باز شود و برایم از علت کوچشان و سرگذشتش حرف بزند . گفت :

متن کامل

۱۳۸۶/۰۹/۱۵

حکایت روباه و مار


قبل از شروع قصه : دانشجویان عزیز هر جا که هستید موفق و آزاد و سربلند باشید . دعای خیر پدران و مادرن به همراهتان ، خدا پشت و پناهتان .

...
می گویند روزی روزگاری در یک جنگلی ، روباهی با ماری همسایه بود . این دو با هم رفاقت و سلام و علیکی نداشتند . زیرا که روباه از مار می ترسید و هر وقت او را بیرون از لانه می دید ، به سرعت به لانه خودش پناه می برد و در را چفت و بست می کرد . مدتی گذشت و یک روز آفتابی و گرم ، مار از لانه بیرون آمد و در خانه روباه را زد و گفت : همسایه بیا بیرون کارت دارم . روباه از پشت در جواب داد که همسایه هر حرفی داری از پشت در بگو و برو .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان داخل ایران

۱۳۸۶/۰۹/۱۲

لوتو و رویاهای ما


با دوستان دور هم جمع شده و در مورد لوتو صحبت کردیم . اول تصمیم گرفتیم هر کدام جداگانه بازی کنیم ، اما پنبه گفت : اگر یکی از ما برنده شود ، با دیدن آن همه پول خدای ناکرده ذوق زده شده و سکته می کند و جوانمرگ می شود . یک نفر آن همه پول را چگونه می تواند تنهائی خرج کند . حالش را می زند . پس از مشورت فراوان گفتیم بیائید دسته جمعی بازی کنیم . اول پنج نفر بودیم که اقا معلم نیز خواست شریک شود . خلاصه شش نفر شدیم .

متن کامل

۱۳۸۶/۰۹/۱۱

حکایت شتر و موش


صبح یک روز آفتابی ، شتر از خواب بیدار شده و به طرف رودخانه رفت . حیوانات جنگل با دیدن او شروع به خنده و تمسخر کردند .
خرگوش گفت : گوشهای درازش را ببین . میمون گفت : جست و خیزش را تماشا کن .آن یکی بر کوهانش خندید .دیگری پلکهایش را به رفیقش نشان داد . در این میان موش از فرصت استفاده کرد و خواست خودی نشان دهد . فوری جلو دوید و افسار رها شده شتر را در دست گرفت و جلو افتاد و در حالی که معایب او را برمی شمرد همراهش به راه افتاد . شتر بی اعتنا به حرفهای این و آن ، سرش را پائین انداخته و به راهش ادامه داد . بعد از دقایقی به رودخانه رسیدند . موش کنار رودخانه ایستاد و به شتر امر کرد و گفت : برو جلو . شتر گفت : نه قربان اول شما بفرمائید . پس از دقایقی تعارف موش گفت : آخر عمق این رودخانه زیاد است . شتر فوری داخل رودخانه رفت و گفت : ببین عمق رودخانه زیاد نیست . آب تا زانوهای من می رسد .موش جواب داد : آخر بی انصاف آبی که تا زانوی تو برسد صدتا موش همچون مرا با خود می برد و غرق می کند .
شتر در جوابش گفت :
تو مری با همچو خود موشان بکن
با شتر مر موش را نبود سخن
« مولانا »
ما می گوئیم : سیچان قارداش ، قاش گئت اؤز قاپیزدا اوینا بالامسان .
این حکایت را در کتاب مثنوی معنوی خواندم . یکی از حکایتهای زیبای مولاناست .

۱۳۸۶/۰۹/۰۹

گلین = عروس


معجز شبستری شاعر آذربایجانی ( تولد 1253 هجری خورشیدی – وفات 1313 هجری شمسی ) شاعر ضنزپرداز و روشنفکر زمان خود ، اشعار زیادی در انتقاد از اوضاع زنان و جهل و تعصب مردم از او به یادگار مانده است . او گاهی صاف و پوست کنده سخن می گفت و گاهی به زبان طنز از دانایان شکوه می کرد . از اشعارش معلوم است که به سختی مخالف بی سوادی زنان بود . اما گوئی اهالی شبستر نیز آزارش دادند که سرود ای برادران شبستری چه بدی به شما کرده ام ؟ اینجا
شعر( گلین : عروس) او توجه ام را جلب کرد و ترجمه فارسی اش را نوشتم . برای خواندن شعر گلین به زبان ترکی اذربایجانی اینجا را کلیک کنید .
عروس

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۹/۰۷

حکایت لقمان حکیم و شاگردش


می گویند روزی روزگاری لقمان حکیم با شاگردش با سفر رفتند. در سر راه خود به شهری رسیدند . اتاقی گرفتند چون خسته و گرسنه بودند ، حکیم شاگردش را به بازار فرستاد تا نان و پنیری و ..و .. بخرد . شاگرد لقمان به نانوائی رفت نانی خرید و تا قیمت را پرسید نانوائی گفت ( مثلن ) : یک شاهی . شاگرد نان را خرید و به دکان بقال رفت و از بقال ماست و کره و شور و عسل خرید . قیمت را که پرسید بقال گفت : قیمت هر کدام یک شاهی است . شاگرد پول را پرداخت کرد و با خوشحالی پیش حکیم برگشت و گفت : چه شهر خوبی ! ارزانی و فراوانی ! لقمان حکیم گفت : باید هرچه زودتر از این شهر برویم . بیر یئرده کی شورنان بالین فرقینی بیلمه دیلر اوردا قالمارام ( در جائی که تفاوت بین عسل و شور را نمی دانند ، نمی مانم . ) اما شاگرد پافشاری کرد که چند روزی بمانیم و از خوردن این غذاهای ارزان قیمت و برابر لذت ببریم .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۹/۰۵

سنبل بنیادی


آن زمانهای قدیم که درس خواندن برای زنان گناه به حساب می آمد ، در شهرستان ماکو زنی با کمک و پشتیبانی مادرش نه تنها درس خواند ، بلکه معلم هم شد . می گویند برای رسیدن به هدف خود با مشکلات فراوانی دست و پنجه نرم کرد و سرانجام توانست به عنوان اولین زن معلم اسم خود را در تاریخ زنان شهرستان ماکو با سربلندی ثبت کند . آن مرحوم معلم خاله و عمه و دختران همسایه و ... و مادرم بود . مادر و خاله ام تا کلاس ششم ابتدائی درس خواندند و چون تعداد دانش آموزان کلاس هفتم کمتر از حد استاندارد بود کلاس تشکیل نشد و آنها نیز خانه دار شدند . رئیس اداره وقت به سراغ پدر بزرگم رفته و از او درخواست کرده بود که اجازه بدهد تا مادر و خاله به استخدام آموزش و پرورش درآیند و همراه با سنبل خانم بنیادی به کار تدریس مشغول شوند .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۹/۰۴

حکایت شاه عباس و هندوانه فروش


حکایتی دیگر از اورقیه آنا و با اقتباس از آذر نت
می گویند در زمان حکومت شاه عباس مرد باغبانی بود و در باغ خود میوه هائی چون هندوانه و خربزه می کاشت و با فروش آنها زندگانی می گذرانید . یکی از سالها دید که هندوانه هایش بزرگ و شیرین شده است . با خودش گفت : بهتر است مقداری از این هندوانه ها را بار الاغم بکنم و به شاه عباس هدیه کنم . هندوانه های درشت و خوب را بار الاغش کرد و به راه افتاد . می گویند ان زمانها شاه عباس و وزیرش با لباس درویشی از قصر خارج شده و در کوی و برزن به راه می افتادند و از احوال مردم مردم باخبر می شدند . آنها در بین راه به مرد باغبان رسیدند .
شاه عباس پرسید : بارت چیست و به کجا می بری ؟
مرد باغبان گفت : هندوانه است و به خدمت شاه عباس می برم .
متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

گفتگو


گفت : چه غذای خوشمزه ای ! بونو پیشیرن ال درد گؤرمه سین .( دستی که این غذا را پخته درد نبیند . )
گفتم : نوش جان .
گفت : این کیک خیلی خوشمزه است شیرینی و خامه زیادی حالم را به هم می زند . خامه و مزه این کیک به اندازه است .دادیندان دویماق اولمور ( بس که خوشمزه است آدم سیر نمی شود . )
گفتم : نوش جان . قابل شما را ندارد .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۸/۲۹

اورقیه آنا = مادربزرگ رقیه


می گویند مادربزرگ مرحومم در عنفوان جوانی درگذشت . پدربزرگ بعد از او به فکر مادری برای بچه های قد و نیم قدش افتاد . او به دنبال زن نازا می گشت . حالا برای خودش هم دلایلی داشت نمی دانم . اما باز می گویند که تعداد بچه هایش را کافی می دانست و نمی خواست زنی دیگر بیاید و بچه ای بزاید و خانه اش دو رگه شود . خلاصه گشت و گشت اورقیه آنا را پیدا کرد و با او ازدواج کرد . اورقیه آنا بیوه زن پیری بود که سه بار ازدواج کرده واز قرار معلوم پدربزرگ ما شوهر چهارمش بود . اورقیه آنا باور داشت که چون روز سیزده بدر به دنیا آمده است زنی بدشانس و بد اقبال است .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۸/۲۸

باز هم یک ضرب المثل

کبوتر با کبوتر باز با باز
کند همجنس با همجنس پرواز
تایلی تایین تاپماسا ، یاماندی حالی گونو
داشتم در این عالم وبگردی می کردم که به azer.org/ رسیدم . یک عالمه شعر و قصه و ترانه و بیوگرافی خوانندگان آذربایجانی و فیلمها رسیدم . به قسمت حکایتها که سر زدم بی اختیار یاد اورقیه آنا ( مادربزرگ رقیه ) افتادم . مرحوم اورقیه آنا منبع قصه و بایاتی و ضرب المثل بود . در بین حکایتها به ضرب المثلی رسیدم که از اورقیه آنا هم طوری دیگر شنیده بودم . در این پست این حکایت از او را که در آذر اورگ خواندم می نویسم و در پست بعدی سرگذشت و قصه عشقش را خواهم نوشت .
متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۸/۲۴

ای قصه های تلخ


نادیا انجمن زن جوان افغانی ، دو سال پیش آبان ماه 1384 ساده و بی صدا ، با فریادهای خفه شده در گلویش ، زیر مشت و لگد شوهرش لت و پار شد . او هنگام کشته شدن 25 سال داشت . سرگذشت او را در همین دو سطر نوشتم و دیگر چه بنویسم .
...
متن کامل

بقیه برگزیده اشعار نادیا انجمن در اینجا

۱۳۸۶/۰۸/۱۸

گؤزل : زیبا


گؤزل دختری ساکت و کم حرف و گوشه گیر بود . به ندرت شلوغی و دعوا می کرد . روی هم رفته توی لاک خودش بود و کاری به کار کسی نداشت . بی سر و صدا درسش را می خواند . یک سال هم دیرتر به مدرسه اش فرستاده بودند . چون پدربزرگش فکر می کرد دختر درس بخواند یا نخواند بالاخره باید به خانه شوهر برود و شوهرداری و بچه داری بکند . یک دختر خوب باید پختن و شستن و جارو کردن را خوب یاد بگیرد . شاید دلیل راه یافتنش به مدرسه کوچ آنها از ده به شهر بود .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۸/۱۵

درد دلی دوستانه با مامان ها


و شاید
یک انشای بی مزه
داشتم کتاب فارسی کلاس دوم را ورق می زدم . چشمم به شعر خانواده اش افتاد که بابا نخستین و مادر خانم خانه است . نمی دانم چرا ذهنم یک کمی آشفته شد . خوب دارد به بچه اول بودن پدر و زن خانه بودن مادر را یاد می دهد چرا باید فکردیگری بکنم . شاید من اشتباه می کنم . صفحات را همین طوری ورق زدم مطالب کتاب تغییر کرده و اندازه اش نیز بزرگتر شده و هر پایه دو جلد کتاب « بخوانیم » و « بنویسیم » دارد . در بین صفحات « دوستان ما » را پیدا کردم و یاد انشائی افتادم که چند سال پیش به این سبک و با نام « خانه ما » نوشته بودم .
متن کامل

۱۳۸۶/۰۸/۱۰

الماس


چند روز پیش میهمانی از ایران داشتم . الماس دختر جوانی است که حدود سی و چند سال سن دارد و در یکی از ادارات کارمند است و چون با پدرومادرش زندگی می کند از نطر مادی و معنوی زندگی آرام و مرتبی دارد . یک ماه مرخصی گرفته و به قصد آشنائی بیشتر با نامزدش به آلمان سفر کرده ، برای صرف ناهار میهمان من بود . دوستان دیگری نیز آمده بودند و دور هم جمع شده بودیم . سر میز ناهار متوجه شدم که الماس انگشتری نامزدی به انگشت ندارد . پرسیدم : انگشتر نامزدیت کو ؟ جواب داد : به یداله پس دادم . من و او برای همدیگر ساخته نشده ایم .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۸/۰۷

من و غربت


با خودم قرار گذاشته بودم که من نیز مثل دیگر وبلاک نویسان در وصف وطن بنویسم . اما مدتهاست تا سخنی و تصویری از وطن می بینم ، کلمه سنگین غربت در ذهنم نقش می بندد و تلخیهای سالهای اول غربت نشینی ، اوقات شیرینم را تلخ می کند . در وصف وطن عاجزم . در وصف آنجا که برایم سرشار از خاطرات خوش و ناخوش زندگیست، آنجا که دل کندنم بسیار سخت بود ، ناتوانم .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

...

می روم

دفتر پاکنویسی بخرم

زندگی را باید

از سر سطر نوشت

« قیصر امین پور » درگذشت .

...............................

۱۳۸۶/۰۸/۰۲

حکایت دخترکی که نذر شد


در زمانهای یک کمی قدیم که ما هنوز دختر محصل بودیم ، در مجالس عروسی و جشن ، زنان دایره می زدند و ترانه سروان اوغلان را می خواندند . در بین بایاتیهای این ترانه بایاتی زیر توجه ام را جلب کرد ،
یولووا قویموشام ایده سروان برای توشه راهت سنجد گذاشته ام سروان
گئدیرسن منه باخ بیرده میروی یک بار دیگر نگاهم کن
نذر ائلیرم تئز گلسن سروان نذر می کنم زود برگردی
باجیمی وئرم سئییده خواهرم را به سید بدهم
از مادربزرگم پرسیدم مگر می شود آدمی چنین نذری . گفت : آن قدیمها کسی که گرفتاری و مشکلی برایش پیش می آمد ، چنین نذر و نیازی می کرد . حالا دیگر مردم چنین فکرهائی نمی کنند .
خدا رحمت کند آن مادربزرگ را و مادربزرگان دیگر را که با خیال راحت خوابیده اند و فکر نمی کنند که در این عصر کسانی باشند که جگرگوشه شان را نذر سید بکنند .

متن کامل

۱۳۸۶/۰۷/۲۷

تاتیانا


در میان دوستان ، دوستی است که نامش تاتیانا است . تاتیانا زنی جوان و مادر چهار بچه قد و نیم قد است . این زن جوان و زیبا و بلوند و خوش قد و قامت بسیار تند خو و بد خلق و ناراضیست . گاهی اوقات از در که وارد می شود صدای کفشهایش « که از کوبیدن پاهایش به زمین بلند می شود » به فغانی دردناک شبیه است . صبح به خیر گفتنش به اعلان جنگ تن به تن می ماند . وقتی نگاه می کند گوئی با چشمانش به آدمی هزار فحش خواهر و مادر می دهد .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۷/۲۲

داغ فرزند


بچه که بودم بارها می دیدم که پدربزرگ و مادربزرگم دست به دعا برداشته اند که الهی هیچ پدر و مادری داغ فرزند نبیند . یک کمی که بزرگ شدم این نوع دعا را از زبان پدر و مادر خودم و هر پدر و مادر دیگری شنیدم . مادر بزرگم می گفت داغ فرزند وحشتناکترین و طاقت فرساترین دردهاست . مادر ذره ذره می سوزد و خاکستر می شود . هیچ علاجی هم ندارد . اؤلن دن اؤلمه ک اولماز ( همراه مرده نمی شود مرد ) آن زمانها مفهوم سخنش را درک نمی کردم .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

روح خلیل و همه خلیل ها که به دلایل مختلف پرپر شده اند شاد .

۱۳۸۶/۰۷/۱۶

بگذار بنویسم


نقدی بر کتاب سیاه مشق های یک معلم در اخبار روز و عصر نو و صدای ما و شهروند
با تشکر از عزیزان وبلاکشهری
صادق اهری ، شهلا شرف ، نق نقو ، انجمن نویسندگان ماکو ، ارگون ، سرزمین پریا ، رادیو زمانه و عمو اروند برای لینک سیاه مشق های یک معلم در بلاک نیوز و دکتر احمد سیف
متن کامل

وبلاک بدون فیلترمن

۱۳۸۶/۰۷/۱۱

خیردا خانیم : خانم کوچک


از اول صبح که بیدار شده ام یاد خیردا خانیم ، یکی از شاگردانم افتادم . چهره اش از جلو چشمم دور نمی شود . جوان و کم تجربه بودم و خیردا خانیم شگردم بود . دختر خوب و با ادبی بود . موهایش کوتاه بود و همیشه قسمتی از موها جلوی چشم چپش می افتاد و جلوی دیدش را می گرفت و هر روز تذکر می دادم که دخترجان موهایت را مرتب کن .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۷/۰۸

بازی مدرسه


به دعوت ارگون عزیز می نویسم .
اولین مدرسه من دبستان ملی فرهنگ بود . مدرسه ای که حیاطی بزرگ و اتاقهائی تودرتو داشت . خانه ای بزرگ و قدیمی که مدرسه شده بود .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

....
یک خبر :

صادق اهری از وبلاک نویسی و وبلاک خوانی یک ایده صحیح و سالم و به درد بخور به دست آورده است . کار با ارزش وی ایجاد لینک کده ای در مورد بیماری ام . اس است . در مورد این بیماری در این وبلاک جدید خواندم و مطالبی آموختم . دوستان عزیز گفتم که خیلی کم سوادم و از این دنیای اینترنتی خیلی درسها می آموزم .

۱۳۸۶/۰۷/۰۴

ماه رمضان و من دلتنگ


آن زمانهای دور که هنوز هشت سالم بود و دانش آموز کلاس دوم بودم ، علاقه زیادی به ماه رمضان و روزه داشتم . آنچه که از این ایام به خاطر دارم کلوچه روغنی شب افطار و زولبیا و بامیه بعد از افطار و مزه شیرین خوردنیهای گوناگون بود . گاهی اوقات به همراه بزرگترها بیدار می شدم و سحری می خوردم و تا هنگام ناهار روزه می گرفتم . آنگاه با اصرار بزرگترها موقع ناهار افطار می کردم و روزه ام تاباق اوروجوایا کله گنجشکی می شد . تا آنجائی که به خاطر می آورم سه یا چهار روزه درست گرفتم و به پدر و مادربزرگ و مادرم فروختم تا به روح امواتشان هدیه کنند . این نیز خود عالم زیبائی داشت . مادرم هر روز بعد از نماز ظهر فرنی درست می کرد و توی بشقابهای کم عمق می ریخت که تا هنگام افطار سرد شوند و ته قابلمه را به من می داد وای که چقدر از خوردن فرنی داخل قابلمه لذت می بردم .
متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۶/۳۱

فردا اول مهر ماه


سی ام شهریور ماه بود و من بچه مدرسه ای بودم . با پدرم به بازار رفتیم و برایم یک جفت کفش خرید . هنگام بازگشت از مدرسه هم از بقال سر کوچه چند جلد دفتر چهل برگی و بیست برگی خرید . به من دو جلد دفتر بیست برگی داد . یکی برای مشق و دیگری حساب و هندسه . دفاتر چهل برگی را به آبجی بزرگ داد . آخر او در کلاس بالاتر درس می خواند و احتیاجش به کاغذ بیشتر ازمن است . دلم می خواهد از پدر و مادرم قهر کنم آخر آنها با هم تصمیم گرفتند و برای آبجی روپوش مدرسه خریدند و مادرم روپوش کهنه او را کوتاه کرد و این طرف و آن طرفش را هم دوخت تا اندازه من شد .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۶/۲۷

به بهانه زنده یاد شهریار


شهریار را با حیدربابایش شناختم . اشعارش برایم آنقدر روان و ساده و دلنشین است که هنگام زمزمه خود را در آن محیط روستائی می بینم . روزگاری دوست داشتم کوه حیدر بابا را از نزدیک ببینم . دیدن عظمت و ابهت حیدربابا یکی دیگر از آرزوهایم بود . پدرم می گفت : حیدربابا کوهی بسیار کوچک و گمنام بود . شهریار حیدربابایش کرد و با قلم توانایش به او عظمت بخشید .
پدربزرگم همراه حیدربابا به دوران نوجوانی و جوانی اش سفر می کرد . عمه جانین بال بلله سی ( لقمه عسل عمه جان ) آغاج مینیب آت گزدیرمه ک ( سوار چوب شدن و اسب بازی کردن ) شال ساللاماق ( یکی از مراسم سال نو ) و

متن کامل

۱۳۸۶/۰۶/۲۴

این خواب من


بعضی وقتها خوابهای عجیب و غریبی می بینم و فوری تعبیر می کنم که خیر است ، اما آنچه که در طول روز اتفاق می افتد ربطی به تعبیر و تفسیر من ندارد و اتفاق می افتد . فامیل نزدیکی داریم که هر وقت او را در حال آواز خواندن می بینم مطمئن می شوم که خبر درگذشت یکی از عزیزان برایم خواهد رسید . بیشتر وقتها هم پشت تلفن از او می خواهم که عزیز من وقتی به خوابم می آیی آواز نخوان . مادربزرگم می گفت : در خواب اگر خون ببینی آن خواب تعبیر ندارد . انگور نشانه غم است و گوشت نشانه دعواست و درد دندان بیماری فامیل . بچه نشانه خبری خوش است و سیل و طوفان خانه خراب کن است . اگر در خواب موهایت را شانه بزنی به سفر خوشی می روی من هم به روایت مادربزرگ خوابهایم را تعبیر می کردم . اما مادرم می گفت خواب که دیدی یک کلمه بگو خیر است انشالله .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۶/۲۰

حکایت یک ضرب المثل


اؤلسون او پیس کی یئرینه یاخجی سی گله جاخ ( هیچ بدی نمرد که خوبی جایش را بگیرد )
روزی روزگاری در آن زمانهای نه چندان دور و نه چندان نزدیک در ولایتی که بزرگترها برای فرزندان خود تصمیم می گرفتند و دخترشان را به عقد پسری درمی آوردند ویا برای پسرشان زن می گرفتند ، مردی زندگی می کرد .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۶/۱۷

رقیه


در مدت چهل و هشت سال و اندی زندگی در این دنیا و کار و تلاش بی وقفه تنها ثروتی که برایم باقی مانده آلبوم عکسهایم هستند .عکسهائی که برایم خیلی عزیزند و خاطرات تلخ و شیرینم را زنده می کنند . آلبومی که پاکسازی و سانسور و بایگانی کرده ام .در میان عکسهای دوران تحصیل چشمم به رقیه و لبخندش افتاد . دوست صمیمی من که از کلاس هفتم به بعد همکلاسی بودیم . او دانش آموز ممتازی بود و پدرش راننده کامیون و مادرش از دوستان مسجد مادرم بود . گاهی اوقات همراه مادرش به مجلس روضه خوانی ما می آمد . بعضی از بعد از ظهرهای ماه های رمضان همدیگر را در مسجد مولانا می دیدیم . خنده های ما و تذکر فاطمه سلطان خانم نگهبان مسجد با مزه بود .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۶/۱۵

انشای این هفته ما


چند روز پیش آقا معلم مان از ما خواست که در مورد کشور و زادگاهمان مقاله ای تهیه کنیم و همراه با نقشه و تصاویر و چه و چه به ایشان تحویل دهیم . اصل سخنش هم این بود که اکثر کشورها را می شناسیم و بهتر است در مورد زادگاهمان ( شهر یا روستا ) بنویسیم . یکی یکی در مورد زادگاهمان توضیح مختصری دادیم .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۶/۰۹

مصاحبه من در رادیو زمانه


لینک مصاحبه من در رادیو زمانه

....

سووقه ت
بیر نئچه گون قورتولورسان ، بو غربتین هاواسیندان
گئنه وطن تورپاغینا ، گئدیرسن خوش حالین اولسون

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۶/۰۳

اووته


در خانه سالمندان یکی از کارهای بسیار مهم ، غذا دادن به سالمندان است . غذا دادن به افرادی که توانائی حرکت دست و پای خود را از دست داده اند و چشم امیدشان به کارکنان سفیدپوشیست که در حال جنب و جوشند . هر ساعت یک بار بایستی به اتاقها سر زد و در نوشیدن آب کمکشان کرد . سالن طولانی با اتاقهای دو تختخوابه بیمارستان را یادم می آندازد .
متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۵/۲۸

و این یک سال من


قرارداد یک ساله ام تمام شد . حدود دو ماهی نیز استراحت کردم . روی هم رفته محل کار خوبی داشتم و همکارانم نیز آدمهای خوبی بودند . چند روز پیش در اداره کارقرار داشتم . سر وقت حاضر شدم و مسئولم که پرونده ام روی میز بود و نگاهش می کرد ، گفت : که در حال حاضر کار مناسبی وجود ندارد و فقط خانه سالمندان نیاز مبرم به تعدادی پرستار دارد و چون شما آنجا کار کردید واجد شرایط هم هستید .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۵/۲۴

دارم دعا می خوانم


یکی دو روز است که سعی می کنم بنویسم اما گوئی دیگر فکر و ذهنم کار نمی کند . خواستم شکوه کنم ، اما بلد نیستم . آخر بجز نوشتن حکایت و سیاه مشق کاری دیگر از من ساخته نیست . دیروز صالیحا می گفت : به مرخصی وبلاکشهری برو . چند روزی به خودت تعطیلی بده . قلم را کنار بگذار . خواستم به پیشنهادش عمل کنم . اما نتوانستم این مداد رنگ و رو رفته را کنار بگذارم . آخر با مداد می نویسم و فکر می کنم خودکار و قلم خطم را بد نشان می دهند و گویا خودکار کندذهنم می کند . خلاصه یک کمی دلخورم و یک کمی هم متعجب .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۵/۱۸

آغجا قیز


آغجا قیز( دختر سفید )
در بین دانش آموزانم دخترکی سفید برفی و چشم عسلی بود که آغجا قیز صدایش می کردند . دو دندان جلوئیش افتاده بود . وای من چقدرازقیافه بچه هائی که دندان شیریشان می افتاد و هنگام خنده دندانهایشان یکی درمیان نمایان می شد خوشم می آمد . آغجا قیز هم سفید برفی و هم بامزه بود . او یکی یکدانه پدر و مادر بود . مادرش را فقط یک بار دیدم و پدرش را تقریبن هر روز هنگامی که با اتومبیل خودش دخترش را جلوی در مدرسه پیاده می کرد می دیدم .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

در رادیو زمانه - گفتگوی خودمونی - با صدای لیدا حسینی نژاد

۱۳۸۶/۰۵/۱۶

دانشجویان این نسل مظلوم


هفته گذشته از طرف دختر همسایه دعوت شدم تا در مورد 14 مرداد ودانشجویان در بند و همبستگی اهالی وبلاک شهربنویسم . مانده بودم که چه بنویسم و چه ننویسم . در بیشتر موارد برای نوشتن جمله کم می آورم . اما امروز با خودم گفتم حداقل می توانم برای رفع بلا و آرزوی سلامتی و آزادی دانشجویان دعا کنم . دعا تنها کاری است که از دستم برمی آید . مادربزرگم می گفت : اگر دعا مستجاب هم نشود یک کمی آرامش روحی که به انسان می دهد .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۵/۰۸

پدر

به دعوت فروغ عزیز می نویسم .
بهترین خاطره
پدرم این معلم پیر رئوف ، با درآمدی کم و قلبی بزرگ ، سالهای سال میزبان بی ریای میهمانانی بود که چشم امید به آینده داشتند . خانه اش مدرسه و پناهگاه درویشی محصلینی بود که برای ادامه تحصیل به او پناه می آوردند . او و مادرم دست در دست هم چرخ سنگین زندگی را می چرخاندند . مردی که هرگز دست روی ما بلند کرد . صدای خشمگین و فحاش از او نشنیدیم .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۵/۰۴

فیصل و مادلین


حدود هشت نه سال پیش فیصل از طریق دانشگاهی در آلمان ویزای دانشجوئی دریافت کرد و چمدانهایش را برای سفر آماده کرد . پدر و مادرش نشسته و با هم مشورت کردند که یعنی چه ؟ ما اجازه می دهیم این پسر همین طوری ال قولون ساللیا ساللیا ( منظور سرش را پائین انداخته ) راهی مملکت اجنبی ها بشود . نکند خدای نکرده توی دام یکی از زنان مو بور و دماغ قرمز و بلند قد اجنبی ها بیفتد و آنجا ماندگار شود .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۴/۲۹

این دوست من


اسم یکی از دوستانم صالیحا است . او تقریبن هم سن و سال من است . با هم به خرید می رویم و گاهی به خانه همدیگر رفت و آمد می کنیم . او پاکستانی است و تا به خانه اش می روم برایم چای پاکستانی درست می کند . او چائی را به جای آب با شیر داغ جوشیده می پزد و شکر به اندازه کافی می ریزد . این نوشیدنی داغ خیلی خوشمزه است اما جای چائی سیاه و قند پهلوی ما را نمی دهد و رفع تشنگی نمی کند . غذاهای بسیار خوشمزه ای می پزد اما با فلفل فراوانی که تویش می ریزد دل و جگر آدم را کباب می کند .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۴/۲۴

این کلبه کوچک من


در گذشته ای کمی نزدیک همراه پسرم به اداره کار رفتیم . هر دو فکر می کردیم که من خیلی دست و پا چلفتی هستم و حرف زدن بلد نیستم و نمی توانم گلیم خود را از آب بیرون بکشم وهمیشه باید آقابالاسری داشته باشم . به اتاق مسئول که رسیدیم ، پسرم به خانم توضیح داد که برای کمک به من آمده است .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۴/۲۰

سومین شکست مهربان


حدود ده ماهی بود که از مهربان بی خبر بودم . دیگر نه زنگی به من می زد و نه در مسیرمان همدیگر را می دیدیم . تا اینکه دیروز تلفن به صدا درآمد و تا گوشی را برداشتم صدای بغض آلود مهربان حالم را گرفت . پس از سلام و احوالپرسی گفت که حالش خیلی بد است و دارد دیوانه می شود و آدرس منزلم را خواست تا پیشم بیاید . ادرس را دادم و ساعتی نگذشته آمد .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۴/۱۴

اگر زندگی دنده عقب داشت


سالها در حسرت جوانی زیستم . در حسرت روزهائی که فکر می کردم اگر به عقب برگردند می توانم از اول شروع کنم . فکر می کردم اگر زندگی دنده عقب داشت تا مرز بیست سالگی عقب می رفتم . جوانی را سر می گرفتم . هرگز عاشق نمی شدم . به خانه ای که بختش می نامند قدم نمی گذاشتم .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۴/۱۰

عجب عالمی دارد


عجب لذتی دارد ! تنهائی با قطار سفر کردن ، بین راه یک فنجان قهوه داغ نوش جان کردن .
عجب عالمی دارد ! ( بدون دیکته شدن قبل از سخن ) سخن گفتن هر چند غلط و نسنجیده .
عجب مزه ای دارد ! به سایتهای
چنچنه و شیندخت سر زدن و از روی دستور پخت آنها غذا پختن و بدون نگرانی مزه غذا را چشیدن و از طعم لذیذش لذت بردن .
عجب عالمی دارد ! ساعتی سرمست از می ناب موفقیتی هرچند کوچک ، در عالم خوشی هذیان نوشتن .
ای خدا جون ، زندگی با همه مشکلاتش چقدر زیباست . دوستان عزیز می ناب لحظات خوش زندگی ( هرچند کوتاه ) گوارایتان .

۱۳۸۶/۰۴/۰۵

مادرشوهر و عروس


دیشب گلشن مهمانم بود . وقتی این بانوی سالخورده پیش من است متوجه گذر زمان نمی شوم . با هم به گذشته ها سفر می کنیم . گاهی می گوئیم و می خندیم و زمانی دردهای کهنه دلمان را می سوزاند و های های گریه می کنیم . دیشب حالش خوب نبود می گفت و می گریست . برای اینکه دلش باز شود کامپیوتر را باز کردم واو را به وبگردی دعوت کردم .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من برای هموطنان داخل کشور

۱۳۸۶/۰۴/۰۱

آبجی بزرگ و آبجی کوچک


در کوچه پس کوچه های دراز و عریض یک شهر قدیمی ، در یک خانه بزرگ ، آبجی بزرگ و آبجی کوچک زندگی می کردند . آبجی بزرگ عزیزدردانه و گستاخ و بی پروا بود . ساندیخاناسیندا سؤز دورمازدی ( توی دلش حرف نمی ماند ) او گاهی مهربان بود ، زمانی همچون عقرب بی غرض می گزید ، زمانی زبانش چون مار زهر خود را در کام شنونده می ریخت و تا مغز استخوان طرف را می سوزاند .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من برای هموطنان داخل کشور

۱۳۸۶/۰۳/۲۵

نمی خواهم بمیرم با که باید گفت ؟


بچه که بودم از عزرائیل خیلی می ترسیدم . مادربزرگم می گفت : وقتی هنگام مرگت می رسد ، دیوار دو شقه می شود و عزرائیل با هیکل درشت و چشمانی از حدقه درآمده وارد می شود . اگر اهل بهشت باشی مثل یک پزشک جلو می آید و دستی بر سر و چشمت می کشد و تو آرام به خواب ابدی می روی . اما وای به حالت اگر اهل جهنم باشی . آن وقت عزرائیل در شکل و شمایلی وحشتناک و با صدائی که کوههاو صخره ها را می لرزاند ، جانت را می گیرد .

متن کامل

۱۳۸۶/۰۳/۱۸

حکایت گل پسر ایرانی و گل دختر ژاپنی



یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ، غیر از خدا هیچکس نبود . در این قرن بیست و یکم یک قصه عجیبی بود .
در این غربتستان یک گل پسر ایرانی و یک گل دختر ژاپنی دوست بودند . آنها دانشجو و همکلاس بودند . به هم علاقه داشتند . با هم همراز و همدل بودند . در میان حیوانات خانگی خرگوش و ماهی را خیلی دوست داشتند . کیک پنیر ، کیک مورد علاقه شان بود . اوقات فراغت با هم به سینما می رفتند و هر دو از فیلمهای ویل اسمیت خوششان می آمد . روزی از روزها به این نتیجه رسیدند که می توانند با تفاهم کنار هم زندگی خوب و آرامی داشته باشند و تصمیم به ازدواج گرفتند .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من برای هموطنان داخل کشور

۱۳۸۶/۰۳/۱۵

صنم و صادق با صدای سما


نام کتاب : سیاه مشق های یک معلم
مجموعه داستان
نوشته : شهربانو باقرموسوی قایاقیزی
چاپ : اول آوریل 2007
انتشارات: فروغ - آلمان - کلن
تلفن : 9235707-0221-0049
فاکس: 2019878-0221-0049
ایمیل: foroghbook@arcor.de
آدرس :Foroghbook
Jahn STR 24
50679 Köln
Germany
چاپ و صحافی : چاپخانه باقر مرتضوی ، آلمان ، کلن
BM-Druckservice
Dürener Str . 64c,50931 Köِln
info@bm-druckservice.de
Tel: 0049- 0221-405848
Fax: 0049- 0221-405767
طرح روی جلد : ارسالی دکتر احمد سیف

...
اولین حکایت کتاب سیاه مشق های یک معلم « حکایت صنم و صادق » است . صنمی که آرام و بی صدا به گناه بی گناهی سوخت . وقتی چکیده حکایت را با صدای سما از رادیو قاصدک شنیدم بی اختیار اشک ریختم . در سوگ زنی گریستم که بی صدا می گریست . گوئی می ترسید بگویند یئرینه ایشه ماغین بس دئییل بیرده بیر شیرین چای ایستیرسن ؟ ( شب ادراریت بس نیست چای شیرین هم می خواهی ؟ ) . برای گوش کردن حکایت
اینجا کلیک کنید .

۱۳۸۶/۰۳/۱۳

کره کره دائی یادا کره ؟

روزی پسری به دائی خود گله می کند که دائی فدای تو بشوم بدهکار شده ام و طلبکارها پاشنه در را از جا می کنند و پولشان را می خواهند .

دائی می گوید : این ناراحتی ندارد که . هر کسی برای طلب پولش آمد فقط بگو کره .

پسر حرف دائی را گوش می کند . پس از چند روز دائی ، خواهرزاده را می بیند و از او حال و روزگارش را می پرسد .

پسر می گوید : فدای تو دائی . هر طلبکاری که آمد ، فقط گفتم کره و آنها هم فکر کردند که دیوانه شده ام ، از خیر پولشان گذشتند و رفتند .

دائی می گوید : حالا که تو را از چنگ طلبکارها نجات دادم ، حداقل پول مرا بده .

پسر در جواب دائی نیز می گوید :کره .

دائی می گوید : کره کره دای یا دا کره ؟ = کره کره به دائی هم کره ؟

...
دئییر گؤنلرین بیر گونونده بیر اوغلان دایی سینا دییه ر : آی دایی باشیوا دولانیم بورجلو دوشموشه م . طلبکارلار قاپینی سیندیریرلار . منه بیر یول گؤرسه ت آخی به نیئنییم ؟ دایی دییه ر : بونون خینووی یوخدور کی هر کیم گلدی پولون ایسته مه یه ، نه دئدیلر جاوابلاریندا دئنه ن کره . اوغلان دایی سینین سؤزونه باخار . بیر نئچه گوندن سورا دایی باجی اوغلون گؤره ر حالی قضیه نی سوروشار . اوغلان دییه ر آی دای باشیوا دولانیم هر گلنه کره دئدیم . ائله بیلدیلر باشیما هاوا گلیب بوراخیب گئتدیلر . دایی دییه ر : ایندی کی من سنی اولارین الیندن قورتاردیم باری منیم پولومو وئر . اوغلان دایی نین دا جاوابیندا دییه ر کره . دایی قاییدیب دییه ر : اوغول کره کره دایی یا دا کره ؟

آرزوهای سما

سمای عزیز را نیز به بازی آرزو دعوت کرده بودم و چون خود وبلاک نویس نیست از طریق ایمیل در بازی شرکت کرد و من ایمیل ارسالیش را اینجا کپی کردم .
بازی آرزو به روایت سما ، ماکوئی زیبا و خوش صدای رادیو قاصدک
شهربانوهمشهری ماکوئی من
اومدم که با هم آرزو بازی کنیم .
همیشه فکر می کردم آرزوهام خیلی بزرگن، اما فکر که می کنم می بینم ، کوچکتر از آنی هستند که تصورش رو می کنم .

متن کامل

وبلاک من برای هموطنان داخل کشور

۱۳۸۶/۰۳/۰۷

تاثیرگذارها


توسط مینوی عزیز به این بازی دعوت شده ام و این موضوع از دیشب فکرم را به خود مشغول کرده است . قبل از دعوت هم در وبلاکها این موضوع را دیده بودم و فکر می کردم اهالی وبلاک شهر انشای سختی برای نوشتن انتخاب کرده اند . اما خوب زیاد هم سخت نیست و می توان نوشت .

متن کامل

متن کامل برای هموطنان داخل کشور

۱۳۸۶/۰۳/۰۴

این روزها


این روزها بازار بگیر و ببند و بزن و بکوب خیلی داغ شده به هر سایت خبری که سر می زنی عکسهای انسانهائی را می بینی که یا با سر و صورت خونین و داخل اتومبیل پلیس نشسته اند و یا در حال کتک خوردن هستند . عکس دختری را می بینی که توسط پدر زنده به گور شده است . اؤز گؤزوموزده تیری گؤرمور اؤزگه گؤزونده قیلی سئچیر ( در چشم خود تیر را نمی بیند و در چشم دیگران تار مو را تشخیص می دهد ) نه که خود اهل بهشتند ، می خواهند دیگران را نیز به زور ضرب و شتم و با سر و روی خون آلود روانه بهشت کنند به این امید که حوریان زیبا روی در انتظارشان است بدیهی است که قلمانها هم در انتظار زنان بهشتی هستند .

متن کامل

ادامه مطلب برای هموطنان داخل کشور

۱۳۸۶/۰۲/۲۹

حکایت آخوند آقا و دختر


آن زمانها که هنوز بچه بودم و مادربزرگ مرحومم زنده بود فروشنده دوره گردی به نام زلف علی هفته ای یک بار به کوچه ما می آمد . او خری داشت و بار خرش محصولات روستائی مانند بلغور و رشته و کشمش و سنجد بود . به جز زبان چرب و نرم صدائی بسیار خوش داشت . بیشتر اوقات دایره هائی را با طناب به هم بسته و به گردنش می آویخت و دایره زنان وارد محله می شد . زنان با شنیدن صدای خوش او از خانه ها بیرون می آمده و صحبت کنان از او خرید می کردند .

متن کامل

ادامه مطلب برای هموطنان داخل کشور

۱۳۸۶/۰۲/۲۱

بازی آرزو



چند روز پیش مامان صبا مرا به بازی آرزو دعوت کرد . مادربزرگ مرحومم همیشه می گفت : چاغریلان یئرده دارینما ، چاغریلمییان یئرده گؤرونمه ( جائی که دعوت شدی برای رفتن تنبلی نکن و در جائی که دعوت نشدی دیده نشو ) خوب من هم در این بازی شرکت می کنم .
بچه که بودم آرزو می کردم در یک روز برفی اوگوبولوخ ( موجود افسانه ای ) مرا بالای کوه قایا بنشاند و من از آن بالا ، شهر پوشیده از برف را تماشا کنم . بعدها یک کمی که بزرگ شدم ، مادربزرگم از سفر فرح دیبا شهبانوی سابق ایران به شهر ماکو تعریف می کرد که چگونه گارد شاهنشاهی دور تا دور اتومبیلش را احاطه کرده بود تا خدای نکرده کسی قصد ازار نامبرده را نداشته باشد . من نیز آرزو کردم که فرح دیبا شوم تا گارد به داداش بزرگه و داداش کوچکه و مادر و ... اجازه زورگفتن و زدن مرا ندهد . در سالهای بحرانی زندگیم آرزو کردم که با آپولو یازده به کره ماه سفر کنم آنجا را تسخیر کنم و دم در ورودیش با خط درشت بنویسم ورود آقایان اکیدن ممنوع .
اما در دوران نوجوانی و جوانی آرزوهای بسیار قشنگی داشتم . مثلن آرزو داشتم که استاد دانشگاه شوم که نشدم . آرزو داشتم نویسنده ای بزرگ و مشهور شوم که نشدم . آرزو داشتم اشعاری پربار و نغز بسرایم وبا شاعران بزرگ رقابت کنم و زبانزد خاص و عام شوم که نشدم .
شبی که تصمیم به خودکشی گرفته بودم و می خواستم آرزوهای دور و درازم را با خود به گور ببرم ، برای آخرین بار و به هدف خداحافظی با حافظ صفحه ای از دیوانش را باز کردم و حافظ خشمگین با من گفت :
ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه ؟
مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه ؟
شاه خوبانی و مقصود گدایان شده ای
قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه ؟
از خودکشی صرف نظر کردم که این خود حکایتی دارد . در این سه سال اخیر زندگیم تغییر کرد . اتفاقات قشنگی افتاد . با دست خالی زندگی را از صفر شروع کردم و موفق شدم . دو فرزندم توانستند گلیم خود را از آب بیرون بکشند و موفقیتهائی در زندگی کسب کنند . روز جمعه هیجانزده به کلن سفر کردم و روز شنبه با خوشحالی چند جلد از کتابم را از چاپخانه آقای مرتضوی تحویل گرفتم و روز یکشنبه مست از می ناب یک موفقیت هر چند کوچک احساس کردم که دارم به بعضی از آرزوهایم می رسم . اگر چه نویسنده ای بزرگ و توانا نیستم اما نوشتم و به چاپ رساندم و هم اکنون می نویسم و تا زمانی که انگشتانم توان نوشتن دارند و فکرم کار می کند خواهم نوشت .
...
نام کتاب : سیاه مشق های یک معلم
مجموعه داستان
نوشته : شهربانو باقرموسوی قایاقیزی
چاپ : اول آوریل 2007
انتشارات: فروغ - آلمان - کلن
تلفن : 9235707-0221-0049
فاکس: 2019878-0221-0049
ایمیل:
foroghbook@arcor.de
آدرس :Foroghbook
Jahn STR 24
50679 Köln
Germany
چاپ و صحافی : چاپخانه باقر مرتضوی ، آلمان ، کلن
BM-Druckservice
Dürener Str . 64c,50931 Köِln
info@bm-druckservice.de
Tel: 0049- 0221-405848
Fax: 0049- 0221-405767
طرح روی جلد : ارسالی دکتر احمد سیف
این هم جواب معمای قشنگ بود .
...
اما بجز آرزوهای شخصی ، آرزوهای دیگری نیز دارم بعضی وقتها می ترسم به زبان بیاورم . سالهای سال زحمت کشیده اند و یادم داده اند که ترسو باشم من هم که بچه حرف شنوئی بودم ، ترسیدم و ترسو بار آمدم . از همه چیز و همه کس ترسیدم . از سوسک و موش گرفته تا داداش بزرگه و داداش کوچکه و آقاشوهر و مادرشوهر و وحشتناکتر از همه ، از جامعه ترسیدم . از جامعه ای که مردمش را و بخصوص زنانش را به سختی می کوبد . از جامعه ای که گئچه نه گوذشت دییه رلر ( گذشته ها گذشته ) نمی گوید .
آرزو دارم روزی زنان این نصف جمعیت وطنم ، همانند نصف دیگر به حقوق مساوی و عادلانه برسند .
آرزو دارم در وطنم و دنیا صلح و آرامش و دوستی برقرار باشد .و آرزوهای زیاد دیگری که اگر بنویسم کتابی می شود .
به رسم بازی وبلاکی دوستان عزیزم را به بازی دعوت می کنم . مینو و هاله و عمو اروندعزیز ،نرگس و سپیده و شهلا و صادق اهری وخاتونک و نفیسه و احمد سیف و نازخاتون وسما ... و همه . نمیتوانم تفکیک کنم .

متن کامل

ادامه مطلب در وبلاگ من بدون فیلتر برای هموطنان داخل کشور

۱۳۸۶/۰۲/۱۶

gib mir mein Herz zurück

قلبم را پس بده

du hast 'n schatten im blick

dein lachen ist gemalt
deine Gedanken sind nicht mehr bei mir
streichelst mich mechanisch


ترجمه به فارسی در
متن کامل و کلیپ این ترانه آلمانی

ادامه مطلب در وبلاگ من بدون فیلتر برای هموطنان داخل کشور

یک معمای قشنگ


پریروز هیجان زده بودم ، دیروز خوشحال شدم و امروز خیلی خوشحالم .
چه کسی می تواند حدس بزند این شهربانو برای چه اینچنین خوشحال است ؟

۱۳۸۶/۰۲/۱۱

به بهانه روز معلم

معلمی هنر است ، عشقی است آسمانی به قلم بیژن صف سری

.............

از دوران مدرسه بخصوص دبستان ، آنچه که بیشتر به خاطر دارم خط کش چوبی خانم معلمها و خانم ناظمها و سوزش دستهایم است . به حق و ناحق کتک خوردم و بی صدا گریستم . زمانی که خود محصل بودم مادرم به خانم معلم گفت : اتی سنین سومویو منیم ( گوشتش مال شما و استخوانش مال من ). وقتی خودم معلم شدم مادر دانش آموزان گفتند : مواظب روح لطیف و دل نازک فرزند دلبندم باش
متن کامل

۱۳۸۶/۰۲/۰۷

توران خانم

توران خانم یکی از دوستان قدیمی من ، زنی باحوصله و شوخ بود . با همه مشکلاتی که داشت خنده از لبهایش دور نمی شد در مقابل کنجکاوی دیگران می گفت : دست روی دلم نگذارید که شاپالاغینان اوز قیزاردیرام ( با سیلی صورتم را سرخ نگاه می دارم ) گاهی که مرا افسرده و ناامید از زندگی می دید برایم از عبیدزاکانی حکایتهائی تعریف می کرد

۱۳۸۶/۰۱/۳۱

گدا


هنوز دو هفته از ورودم به غربتستان نگذشته بود که با آقا شوهر برای خرید به آلدی رفتیم . آلدی یکی از فروشگاههای زنجیره ای مواد غذائی است که همیشه شلوغ و پرمشتری است . دوستی می گفت : صاحب آلدی مرد فقیری بود و مواد غذائی کارخانه ها را که کهنه می شد

۱۳۸۶/۰۱/۲۶

اورزولا

دوستم اورزولا زن جالبی است . او شوخ طبع و مهربان و مثل آلمانیها رک گوست . کاری با تعارف ندارد گاهی اوقات که بیکاریم همراه با نوشیدن قهوه داغ دان باغ دان دانیشاریق ( از این در و آن در صحبت می کنیم ) . گویا دو هفته پیش یکی از کانالها ماجرای اعدام دختر شانزده ساله و جریمه ناچیز
مرد شریک جرمش را نشان داده بود
متن کامل

۱۳۸۶/۰۱/۲۰

آن زن


غربت نشین که شدیم ، بنا به درخواست آقا شوهر ، کلیسا زنی را به ما معرفی کرد که تا آموختن زبان و آشنائی با دیار غربت ، در کارهای اداری کمکمان کند . آن زن میان سال و قد بلند و لاغر اندام بود . از زیبائی دوچشم آبی روشن داشت

۱۳۸۶/۰۱/۱۹

آرشیو حکایتهای قبلی من

از دوستان عزیز در ایران خبر می رسد که گویا وبلاک پرشین بلاک من در ایران فیلتر شده است . من نیز آرشیو پرشین بلاک را در اینجا کپی کرده ام که هم در صورت حذف شدن آن وبلاک در بایگانی
بماند و هم دوستان عزیزی که علاقمند به خواندنشان هستند بخوانند

۱۳۸۶/۰۱/۱۱

طوبی خانم

طوبی خانم زن قد بلند و تپل مپلی بود شوهرش مشهدی قوچعلی برعکس او ، مردی لاغر اندام و ریزه میزه بود و صدای بم وحشتناکی داشت . وقتی داد می کشید صدایش تا عینالی نین اته یینه قدر یئتیریردی ( به آن دور دورها تا دامنه کوه عون ابن علی می رسید . ) خانه آنها کوچک و دو اتاقه بود
پشت دهلیز کوچک آشپزخانه ای بدون پنجره درست کرده بودند

۱۳۸۶/۰۱/۰۳

حکایت من و غفار

در این سال جدید باز دلم می خواهد بنویسم . می خواهم آنچه که دلم می خواهد بنویسم . نه از چپ نگاه کردن مادرم بترسم ، نه از بی حیا لقب گرفتنم پروا داشته باشم و نه پایبند تعصب و تبعیض شوم . من که الکیم اله نیب ، قلبیریم گؤیده فیریلداییب ( منظور از من دیگه گذشته ) از چی باید بترسم و خجالت بکشم ؟ ملاحظه چه چیزی را بکنم ؟ بیشتر از نصف عمرم غرق درتعصب و تبعیض و نابرابری سپری شد . به جوانیم رحم نکردم به پیری ام چرا رحم کنم ؟ بگذار بگویند فلانی سر پیری سخن ازعشق بر زبان می راند

۱۳۸۵/۱۲/۲۸

سال نو مبارک

هر روزتان نوروز
محبوبه عباسقلی زاده و شادی صدر با پرداخت وثیقه آزاد شدند. امیدوارم تا تحویل سال نو معلمین زندانی و تمامی زنان زندانی و ... نیز آزاد شوند

۱۳۸۵/۱۲/۲۷

معلم


از دوران تحصیل و دانش آموزی خاطرات تلخ و شیرینی دارم از ضربات خط کشی که بر کف دستهایم فرو می آمد ، از سیلی که بیخ گوشم را سرخ می کرد ، از سخنان تلخ و سرزنشهای گزنده ای که روحم را آزار می داد . اما می دانستم و می دانم که بیشتر آنچه که آموخته ام از آنان آموخته ام

۱۳۸۵/۱۲/۲۵

چادرنماز مادربزرگم اولین پست من

وبلاک زن متولد ماکو یکساله شد
یک سال پیش در همین روز ، بیست و پنجم اسفند ماه 1384 اولین نوشته ام « چادر نماز مادربزرگم » را در پرشین بلاک نوشتم و دارم می نویسم و خواهم نوشت

چادرنماز مادربزرگم
بچه بودم که یکی از خاله هایم دیپلم دانشسرا دریافت کرد و معلم شد و با حقوق اولش برای مادربزگم چادرنماز هدیه خرید .مادربزرگم را میگوئید قند توی دلش آب شد اما چون متعصب و مذهبی بود نمتوانست از آن استفاده کند . آن زمانها میگفتند حقوق زن نباید قاطی مخارج زندگی بشود . استفاده از درآمد زن حرام است . خلاصه روزی که در خانه ما مجلس روضه خوانی بود و ملا آمد و روی صندلی نشست و هنوز بسم الله اش را تمام نکرده بود که صبر مادربزرگم تمام شد و با صدای بلند گفت : حاج آقا دخترم با حقوق اولش برایم چادرنماز خریده است . ملا بلافاصله گفت نماز خواندن با چادری که با پول زن کارمند خریداری شده باشد باطل است . مادربزرگم گفت : حاج آقا والله دختر من از آن دخترها نیست سرش را پایین می اندازد و به مدرسه میرود بعد از زنگ هم بلافاصله به خانه برمیگردد . ملا که متوجه اشتیاق مادربزرگم شده بود و گویا نمیخواست توی ذوقش بزند ، پرسید باچادر سرکار میرود ؟ مادربزرگم با آب و تاب تعریف کرد که بله رویش را از نامحرم می پوشاند اصلا یک تار مویش هم دیده نمیشود و ... ملا گفت : در این صورت نماز خواندن با این چادر صحیح است و برای تربیت کنندگان چنین دختری دعا کرد . مادربزرگم با خوشحالی چادر را داخل سجاده مخصوص خودش گذاشت . او داخل سجاده اش چادر و مقنعه و جوراب مخصوص نماز داشت و همیشه بعد از شستن آنها عطر کوچک مشهد که بوی تند گل سرخ داشت میزد . اما به آن چادر هرگز عطر نزد و در مقابل کنجکاوی اطرافیان گفت بوی این چادر را خیلی دوست دارم بوی اؤز الیم اؤز باشیم ( میتوان استقلال معنی کرد ) میدهد . به نظر من ملاها تا بیست و چند سال پیش حق داشتند پول زن را حرام بدانند .حتما میدانستند در جامعه ای که مردان حاکم مطلق زن هستند اگر مسئولیت تامین مخارج خانه به عهده زن باشد چه اتفاقی می افتد . یقینا آقای شوهر مرا به بیگاری وامیداشت . یکطرفه و مغرضانه نمی نویسم بلکه از روی تجربه ای که به قیمت غارت شدن همه زندگیم کسب کردم مینویسم .حدود شش سال پیش از طرف اداره کار به هردوی ما نامه ای رسید که خود را به فلان خانه سالمندان معرفی کنیم که نیازمند کارگر هستند . سر ساعت مقرر در اتاق رئیس بخش حاضر شدیم و آقای شوهر شروع به آه و زاری و التماس کرد که دکتر است و اگر فرصت داشته باشد میتواند در امتحان برابرسازی شرکت کند و شغل لایق خودش را پیدا کندو ... رئیس بخش نگاهی به من انداخت و دید که مثل بع بعی ایستاده ام و حرفی نمیزنم و سکوت را علامت رضا دانست و کار را به من داد . قرار داد یک ساله امضا شد و به خانه برگشتیم . آقای شوهر اظهار کرد که ایشان مقام والائی هستند و کار کارگری در شان ایشان نیست و موجب افت شخصیت برای مقام والایشان میشود .من شدم کارگر و ایشان ( گؤزل آقا چوخ گؤزلیدی بیرده بیر چیچک چیخارتدی ) گل بود به سبزه نیست آراسته شد . بی پرواتر شد و هرچه دلش خواست کرد .

۱۳۸۵/۱۲/۲۲

درد دلی دوستانه با خانم فرحناز قند فروش


بعد از ظهر روز پنج شنبه هشتم مارس ساعت کارمان که تمام شد بنا به دعوت خانم رئیس به دفترش رفتیم و بعد از سخنرانی کوتاه به هرکدام از ما شاخه گلی هدیه کرد و روز جهانی زن را تبریک گفت . به من که رسید سه شاخه گل سرخ هدیه داد . توی دلم فکر کردم که شاید از اتفاقاتی که در سرزمینم برای زنان ما می افتد خبر دارد . حدسم درست بود و ایشان برای زنان دستگیر شده آنهم جلوی خانه ملت آرزوی آزادی کرد . گاهی وقتها می بینم که این خارجی ها در مورد آنچه که برما می گذرد بیشتر از ما
خبر دارند

۱۳۸۵/۱۲/۱۶

روز جهانی زن

هشت مارس 17 اسفند ماه روز زن بر زنان مبارک
در سایت مهرانگیز کار خواندم که : جنبش زنان از بند 209 عبور خواهد کرد
خبر دستگیری زنان را لحظه به لحظه دنبال می کنم . تجمع آرامی که با خشونت جواب داده شد . اینان غافلند از اینکه خورشید از پشت ابرهای تیره روزنه ای به بیرون باز کرد و دیری نخواهد گذشت که این ابرها را کنار خواهد زد و همه روشنائی و گرمایش را حس خواهیم کرد . دیگر آن روز ترلانها کور نخواهند شد ، نیلوفرها شاهد تکه تکه شدن مادرشان نخواهند بود ، مادر زری و پری به درخت بسته نخواهند شد ، شب بوها به جرم نامه نگاری شکنجه نخواهد شد ، مرحمت ها قربانی افترا نخواهد شد ، صنم ها به جرم زائیدن دختر از خانه شان رانده نخواهند شد ، مهنازها در فراق فرزند نخواهند سوخت . نسترن ها از بیم دوری از فرزند سکوت نخواهند کرد.
دیگر آن زمان ما نصف مرد نیستیم ، گذرنامه مان به فرمان آقا شوهرها باطل نمی شود ، ما نیز حق طلاق داریم
آزادی و برابری حق مسلم ماست
...
مصاحبه من در هشتم مارس بین ساعت 9 تا 10 شب به وقت اروپای مرکزی با برنامه رادیو قاصدک به مناسبت روز جهانی زن

۱۳۸۵/۱۲/۱۳

هارای - هارای من انسانم


خواستم به بهانه دستگیر شدن زنان در ایران حرفی بزنم و درد دلی کنم
فکر می کنم ده روز پیش بود که یکی از دوستان عزیزتوسط ایمیل به من اطلاع داد که یکی از وبلاکهای زبان مادریم فیلتر شده است و به دنبال او دوستان دیگری که همین خبر را دادند . مرا می گوئید ، داد و بیدادی راه انداختم که نگو نپرس

۱۳۸۵/۱۲/۰۸

قابل توجه وزارت محترم پست و تلگراف جمهوری اسلامی ایران

در این غربتستان اداره پست نیز مثل سایر ادارات دولتی و غیر دولتی در انجام وظایف خود کوشاست . نامه های اداری و غیر اداری مرتب و به موقع به دست صاحبانشان می رسد . وقتی با وطن گل و بلبلمان مقایسه می کنم آه از نهادم برمی آید . ما مسلمانیم وقوانین ما را این نامسلمانها دست چین کرده و
برداشته ومو به مو اجرا می کنند . باور نمی کنید ؟ من باور می کنم

۱۳۸۵/۱۲/۰۴

یک حکایت بی مزه


پدر بزرگم مردی متعصب و مذهبی بود . بعد از بازنشستگی به تبریز کوچ کرد تا آخر عمری کنار فرزندان و نوادگان عزیزش زندگی کند . باقی عمرش پای منبر و قرآن و سفر حج و کربلا گذشت. او سفر حج را بر هر زن و مرد مسلمانی واجب می دانست . یادش به خیر پنج شنبه همگی مهمان خانه پدربزرگ بودیم . یکی از همان پنج شنبه ها بود که اعلام کرد می خواهد به سفر حج برود . گفتند تنها
نرو و زنت را نیز با خودت ببر

۱۳۸۵/۱۱/۲۸

پری و زری

با احترام به روح خسرو گلسرخی و دیگر شهدای دلاور حکایت امروز را آغاز می کنم

آن زمانها که هنوز جوان و کم تجربه بودم در شهرستان کوچکی زندگی می کردیم . این شهرستان بیشتر به دهکده بزرگ شبیه بود تا به شهرستان . جای تعجب هم ندارد . خیلی از شهرستانهای ما شبیه به روستا و یا بدتر از آن هستند . مثلن در همین شهرستان مردم می دانستند که آب لوله کشی برای آشامیدن مناسب نیست و آب آشامیدنی را از چشمه می آوردند . بیچاره شهریها به خیال این که آب لوله کشی
واقعن تصفیه شده و تمیز است از همان آب برای آشامیدن استفاده می کنند
متن کامل

۱۳۸۵/۱۱/۲۰

گلشن و علی پاسبان

یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ، غیر از خدا هیچکس نبود . سال 1357 بود . دارا و سارا و موسی و سامان ، بچه های گلشن و علی پاسبان بودند . علی پاسبان همانطور که از اسمش پیداست فقط پاسبان بود . کشیک می داد ، دزد می گرفت و ... غیر از این کار دیگری از دستش برنمی آمد
بیست و دو بهمن بود . آدمهائی دور هم جمع شده و دسته بزرگی تشکیل دادند . سپس به سراغ پاسبانها رفتند . گرفتند و لختشان کردند و بیرحمانه کشتند . آذرشهر رکورد قتل عام پاسبانها را آنهم به نوع وحشتناک ، به خود اختصاص داد

۱۳۸۵/۱۱/۱۴

دعا این مسکن ناتوانی من

مادربزرگم از مال دنیا ، تنها سجاده ای برای نماز داشت . داخل سجاده اش چادرنماز و جوراب و مقنعه مخصوص نماز و عطر گل محمدی مشهدی و از همه مهمتر تسبیحی داشت که بیشتر اوقات دستش بود و ذکر می گفت و صلوات می فرستاد . آهسته و آرام نماز می خواند و بعد از نماز در حالی که چهارزانو می نشست دستهایش را بالا می برد و دعا می کرد .
صادق اهری عزیز
برای بیماران شفای عاجل آرزو می کنم . خدایا هیچ بنده ای را محتاج دارو و درمان نکن

۱۳۸۵/۱۱/۱۰

به بهانه تاسوعا و عاشورا


آن زمانها با شروع ماه محرم ، بازار نذر و احسان و روضه خوانی داغ می شد . برای پاک کردن برنج به خانه همسایه می رفتیم . زن همسایه به هر یک از ما سینی بزرگی می داد . بعضی وقتها سینی کم می آورد و ما مجبور می شدیم برای آوردن سینی به خانه خودمان رفته و سینی را بغل کرده و به خانه شان ببریم . او برنج خام را یک گوشه سینی می ریخت و ما با انگشتهایمان برنجها را به وسط سینی کشیده و سنگ و آشغال ها را جدا می کردیم و آن را به گوشه دیگر سینی می کشیدیم . به باور بزرگترهایمان این کارها خدمتی بود به درگاه امام حسین علیه السلام و توشه ای بود برای آخرت . من و مهنازهم برای آخرت خود به توشه نیاز داشتیم . در مجالس روضه خوانی ، تا ملا شروع به نوحه خوانی می کرد ، مادربزرگم زار زار می گریست . طیبه خانم نوحه سرائی می کرد . فیروزه خانم سوگوار علی اکبر می شد . راضیه خانم فغان سر می داد . می گفتند : هر چه بیشتر بگریی راحت تر از پل صراط می گذری . همان پل نازک تر از موئی که من و مهناز در گذشتن از آن شک داشتیم . ولی ما نیز سعی می کردیم گریه کنیم اما کوششمان برای گریه بیهوده بود واشک از دیده گانمان گریزان . روزی از خاله تاماری مرحومم پرسیدیم : چرا اینها به این راحتی گریه و فغان سر می دهند و ما نه ؟ در جوابمان گفت : مادر بزرگ در سوگ نوعروسش اشک می ریزد ، طیبه خانم در عزای دختر مفقودش همانی که چندی پیش دستگیر و هنوز هم خبری از او نیست می نالد . فیروزه خانم سوگ علی اکبر خودش را دارد که اعدام شد . راضیه خانم عزای جوانش را دارد که بیمار است و هزینه دوا و درمانش را ندارد اوره ک یانماسا گؤز آغلاماز ( اگر دلت نسوزد ، چشمت نمی گرید . ) شما بهانه ای برای گریستن ندارید . راست می گفت . من و مهناز دردی نداشتیم . دردی هم بود خنده درمانش بود. اما زمانی رسید که خنده از درمان دردم عاجز شد
به یاد سخنان خاله تامارای مرحومم می افتم . های های می گریم و شاپالاغنان اوز قیزاردیرام ( با سیلی صورتم را سرخ می کنم ) می گریم ، بر چهل و هشت سال عمر بر باد رفته ام ، بر غم غربتم ، به تبعید اجباریم ، بر دوری از دیارم ، به درهای بسته وطنم ، به اینکه ارزشم در آن دیار ارزش نصف مرد است ، به ناقص العقل پنداشته شدنم ، به ملک خصوصی شوهر بودنم و .... های های گریه می کنم .

۱۳۸۵/۱۱/۰۷

چه بنویسم؟

دوستان می دانید که برای نوشتن به اندازه چهل و هشت سال سخن دارم . امروز هم می خواستم از تاسوعا و عاشورا بنویسم . از هویج پلوی نذری روح انگیز دختر همسایه ، از شبیه خوانی مرحوم حسین آقا داماد عمه ام ، از حلوای عبدالرضا خان مرحوم خاله تامارایم ، از آبگوشت ظهر عاشورای مادرم ، از شعله زرد خوشمزه گل گز خانم زن همسایه مان ، از صبحانه صبح عاشورای شنب غازانیها ، از آش رشته کوره پزلر، از آواز خوش اکرم خانم معلم قرآن محله مان و .... اما نتوانستم اعصابم داغون شد . یاد خاطره تلخی از شب تاسوعا ذهنم را آشفته کرد . یاد قفسی افتادم که موجب تنگی نفسم شده بود . آخر زور گفتن هم حد و اندازه ای دارد . برای اولین بار آرزو کردم که ای کاش آقا شوهره بغل دستم بود و یک سیلی بسیار محکم بیخ گوشش می خواباندم چنان محکم که آغزی دالیسی نا دؤنه ( دهانش به پشت سرش برمی گشت ، همان دهانش کج می شد ) اما باز گفتم لعنت خدا بر شیطان ، صلوات بفرست زن و از این فکرها نکن . فردا و پس فردا و روزهای دیگری نیز هست می نویسی . الله هین گونلری قورتولمویاجاق کی ( روزهای خدا که تمام نخواهند شد . ) پس در این مورد در آینده می نویسم
خواستم موضوع را عوض کنم . از وطن بنویسم ، از ایران ، از دکل برقی که آرامش فردوسی را بر هم می زند ، از خلیج فارسی که دارد خلیج عربی می شود ، از چهارباغی که مترو می شود ، از فریادهائی که در ماه رمضان با دهان روزه و گرمای نیمروز تابستان برای رفتن آن و آمدن این کشیدم
یکی از بناهای عظیم و قدیمی شهر تبریز ارک علیشاه است . ساختمان آن توسط تاج الدین علیشاه جیلانی وزیر سلطان اوبوسعید ایلخانی در سال 716 شروع و در سال 724 به اتمام رسیده است . خرابش می کنند تا به جایش مصلی بسازند . مگر قحطی زمین خداست ؟
در شهر تبریز ارک علیشاه دارد ویران می شود . ارک علیشاه تبریز را نیز دریابید
...
عزیزیم ده ییشمه نه م عزیزم عوض نمی کنم
هئچ زادنان ده ییشمه نه م با هیچ چیزی عوض نمی کنم
دونیا جنت اولسادا دنیا اگر بهشت باشد
وطن نه ن ده ییشمه نه م با وطن عوض نمی کنم
....
گول ایله چمن گؤزل گل و چمن زیباست
اؤلمه یه کفن گؤزل برای مردن کفن زیباست
دونیانی دولان قاییت دنیا را بگرد و بازگرد
گؤر گئنه وطن گؤزل ببین باز وطن زیباست
...

۱۳۸۵/۱۱/۰۴

تئللی و تلخون


باز اولین روز درس بود . وارد کلاس شدم . بعد از سلام و احوالپرسی و معرفی خودم نوبت به بچه ها رسید . دختری چشم عسلی و تپل با پوستی روشن و زیبا و با لبخند جلو آمد و با گچ آبی رنگ اسمش را روی تخته نوشت ( تئللی ) خودش را چنین معرفی کرد که فرزند فلان بزاز است و چند سال پیش پس از وفات پدربزرگش از روستا به شهر کوچ کرده اند .

۱۳۸۵/۱۰/۲۶

روزی که از مدرسه گریختم

می خواستم حکایت جدید بنویسم که یاد سخنان سید عظیم الشان جنت مکان نبوی افتادم که می گوید ما مشتی بچه لوس و ننر وبلاکی هستیم . مگر بخیلیم اوقه ده ر دئسین او قه ده ردن ده چوخ ( آنقدر بگویدد بیشتر از آنقدر ) . ما ضرب المثلی داریم که دانیشماق باشارمییانا دئدیلر دانیش ، دئیدی گامیش ( به کسی که حرف زدن بلد نبود گفتند حرف بزن گفت گاو ) . راستش را بخواهید در این دنیای مجازی دوستان زیادی پیدا کرده ام و این نعمت بزرگیست .

۱۳۸۵/۱۰/۲۲

خسرو گلسرخی


شعرا و نویسندگان را از طریق آثارشان می شناختم و دوستشان داشتم . خسرو گلسرخی را زمانی شناختم که محاکمه می شد دوستی در مدرسه شعر یک با یک برابر نیست او را در دفتر شعرش نوشته بود که من هم از روی آن دفتر رونویسی کردم . شعری که برادرش از دانشگاه به دست آورده بود و بین ما محصلین نیز دست به دست می گشت . من و همکلاسیم در ذهن خودمان این شعر را چنین تفسیر و معنی می کردیم که آری یک با یک برابر نیست .

۱۳۸۵/۱۰/۱۶

به بهانه 17 دی و کشف حجاب


در خانه پدریم ار بابت حجاب مشکل نداشتم . نه حسرت چادر بر سر کردن و نه بی چادر بودن را داشتم . مواقعی که هوا بارانی و برفی بود مادرم اجازه نمی داد با چادر به مدرسه بروم و دلیلش این بود که با کیف و چتر نمی توانم چادر را خوب جمع و جور کنم و به گل و لای آغشته اش می کنم و موجب زحمت او می شوم . حق داشت نمیدانید روزهای بارانی چه بر سر چادر و شلوار و جورابم می آمد . عقیده داشت که پالتو و شال خودشان حجاب هستند .

۱۳۸۵/۱۰/۱۰

برادر صدام یزید کافر


یادم می آید بعد از این که جنگ ایران و عراق تمام شد ، با دشمن دیرینه مان جی جی باجی ( خواهر قشنگ و دوست داشتنی ) شدیم و به هم گفتیم سن اؤلمه من اؤلوم ( تو نمیر من بمیرم ) راه کربلا باز شد . مادر شهیدی بود که با همه مصائبی که دیده بود دست از شوخی و طنز برنمی داشت . مدتی غیبش زده بود روزی که به چشمها دیده شد پرسیدم : حاجی خانم کجا بودید دلمان برایتان تنگ شده بود ؟

۱۳۸۵/۱۰/۰۶

غم نامه بم


روز 5 دی 1382 که بم لرزید کجا بودید ؟ خبر را کی و کجا و چگونه شنیدید ؟ چه حالی پیدا کردید ؟
بهترین خبری که دوست دارید درباره بم بشنوید چیست ؟ واقعی باشد یا آرزو هم فرقی نمی کن
د
دو سوال بالا را در سایت الپر خواندم . خواستم از غافله عقب نمانم . اگرچه دیر شروع کردم . اما بعد از یلدابازی وگفتن از خاطرات کودکی ، وقت یادآوری از فاجعه تلخ بم است . ما می گوئیم توی نان یاس قارداشدیلار ( شادی و غم برادرند ) روزی شادیم و روزی دیگر در غم عزیزانی به سوگ می نشینیم
پنجم دی ماه پنج و نیم صبح از جای بلند شده با عجله فراوان آماده شده و سر کار رفتم . در اصل این روز ، روز کاری ام نبود اما چون مسیحی نبودم و خانه ام هم تقریبن نزدیک محل کارم بود و پای پیاده 20 دقیقه تا محل کار فاصله داشت ، سر پرستار از من خواسته بود آن روز سر کار باشم و در عوض نوروز را برایم تعطیل زده بود . خوب من هم از خدام بود که اولین روز از سال نو تعطیل باشم . آن روز سر کار رفتم و چون تعداد کارکنان کم بود و تعداد قابل توجهی از سالخوردگان علاقمند به شرکت در جشنی که تدارک دیده شده بود ، بودند . با عجله تمام شروع به کار کردیم . طبق عادت معمول در هر اتاقی که کار تمام می شد تلویزیون را باز می کردیم تا ساکن اتاق صدائی بشنود . همیشه دلم می سوخت آخر اینها هم حق دارند اول صبحی صدای خنده یا گریه و سلام نوه هایشان را بشنوند . راستش صدای گزارشگران را می شنیدم که در مورد بم حرف می زدند اما من گمان نمی کردم منظورشان بم خودمان است و به خودم می گفتم : جل الخالق این دنیا چقدر کوچک است یک شهر کاشان در ایران است و یکی در فرانسه ، یک شهر ماکو در ایران است و یکی درایالت مکزیکو ، حالا این بمی که ازش صحبت می کنند . کدام ور دنیاست ؟کنجکاو شدم اما از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان چون زبان آلمانیم سرخپوستی بود و خودم هم فکرم پیش کارم بود متوجه موضوع نشدم . دوستی گفت : می شنوی در بم زلزله شده است . می گویند مردم زیادی کشته شده اند و قسمت قابل توجهی از شهر ویران شده است . در حالی که تاسف می خوردم پرسیدم : کدام بم ؟ کجاست ؟ نگاهی به من کرد مثل نگاه کردن عاقل بر دیوانه و گفت : مگر در این دنیا چند تا بم وجود دارد ؟ خوب بم شما را می گویم . همان که جز آثار تاریخی است و خانه های بسیار کهنه دارد و شماها خیلی بهش افختار می کنید . همان که بعضی وقتها خرمایش را برایمان می آوری .خدای من راست می گفت همان بمی که خرمایش را از ایران برایشان سوغاتی می آوردم اولین بار که آورده بودم سرپرستار نمی خواست بخورد و می گفت : این رنگش خیلی سیاه است و آدم را بیمار می کند . اما بار دوم که می خواستم به ایران سفر کنم خودش سفارش کرد که خرمای بم را فراموش نکنم . خبر برایم غیرمنتظره نبود . اگر چه به شنیدن این اخبار تلخ عادت کرده بودم ( خرمشهری که خونین شهر شد ، بستانی که دخترانش زنده بگور شدند ، زلزله ، سیل ، و ... ) اما باز دلم لرزید یک دست بشقاب چینی که دستم بود و به سالن می بردم از دستم افتاده و همه خرد شدند . دوستم حالم را فهمید و فوری خاک انداز را آورد و خورده ریزه ها را با کمک هم جمع کردیم . اما کارمان زیاد بود باز فرصتی نداشتم . هنگام ظهر پس از پایان کار سراسیمه به طرف خانه به راه افتادم . خدای من این خیابان اوجو وایردی بوجاغی یوخویدو (چقدر طویل و دراز بود . ) خلاصه به خانه رسیدم . ماجرا در حد یک زلزله معمولی نبود بلکه فاجعه بود . کانالها در مورد این مصیبت سخن می گفتند .
گوینده زنی مبهوت را نشان می داد و می گفت : شوی مرده ، خانه ویران گشته ، طفلکان از دست داده ، بود و نبودش یک شبه برباد رفته ، در دست خود یک شیشه آب ، منتظر بر پشت در ، تا در آرند طفلکش از زیر خاک ، اینجا مادری در سوگ طفلش ، شیون می کند ، آن طرف تر پیرمردی ، بر سر نعش عروس و دخترش ، با صدائی ناتوانتر ، شیون سر می دهد . کودکی با چشم گریان ، سراغ مادرش از خلق می گیرد
...
من آرزو دارم خانه ها چنان ساخته شوند که دیگر هیچ فاجعه ای همانند بم و رودبار و اردبیل و نقاط دیگر دنیا رخ ندهد . آرزو دارم بم و همه شهرهای زلزله دیده و سیل زده و جنگ زده دوباره آباد شوند و دیگر هیچ کجا ویران نشود . من دوست دارم به برادرکشی خاتمه داده شود . من آرزوهای زیادی دارم .

۱۳۸۵/۱۰/۰۳

یلدا بازی و خاطره بازی



صادق اهری عزیز و یوسف علیخانی عزیز مرا نیز به بازی یلدا و خاطره دعوت کردند و من هم به قول مادربزرگ مرحومم که می گفت : تنبل تعبیرلی اولار ( تنبل فکرش را به کار می اندازد ) هر دو موضوع را در یک پست و 10 بند نوشتم

۱۳۸۵/۰۹/۳۰

شب یلدا


شب یلدایتان مبارک ، کامتان شیرین تر از شهد و زندگی تان سرشار از نشاط و شادی و موفقیت باشد
....
شب یلدا ، این شب زایش مهر و میترا ، شب زایش نور و روشنائی ، شب زایش من نیز هست گوئی می خواستند اسمم را مهربانو یا میترا یا خورشید بگذارند که پدربزرگم مرا شهربانو نامید . راستی که چه اسامی زیبائی ، کورون آدین قویارلار عین الله ، کئچلین آدین زولفعلی ( اسم کور را می گذارند عین الله ، اسم کچل را زلفعلی ) شبی که پدرم ایکی داشین آراسیندا دا اولسا ( زیر سنگ هم باشد ) انار و هندوانه و پشمک و نخود کشمش چله را برایمان تهیه می کرد . شبی که به خواندن حافظ عادت کرده بودیم . چقدر فال حافظ را دوست داشتم . پدرم می گفت حافظ اشعاری نا امید کننده ندارد و اکثر اوقات فال او نیک است . اما من روزی برای کار مهمی نیت کردم و این بیت را خواندم

۱۳۸۵/۰۹/۲۴

نگین و نرگس


روزهای اول مدرسه و ایام جوانی و کم تجربگی من بود . زنگ خورد و با دوستی صحبت کنان از دفتر مدرسه خارج شدیم . پرسید : نگین و نرگس کلاس شما هستند ؟ جواب دادم بله . گفت : به نگین نمره بیست ندهید حتی اگر حقش باشد . دختر لوس و بی مزه ای است ادا و اطوار درمی اورد و اعصاب آدم را داغون می کند . به نرگس نمره کمتر از بیست ندهید حتی اگر حقش نباشد . این کار شما برای سلامتی اش خوب است . به در کلاسم رسیدم و از او جدا شدم . اما حرفش ذهنم را به خود مشغول کرد . بنا به توصیه این خانم می باید دو کار نادرست انجام دهم و حق دو انسان کوچک را عمدی پایمال کنم . نگاهی به چهره خندان و پرجنب و جوش نگین
انداختم . اگر او لوس بازی می کرد چه می شد . سپس نگاهی به نرگس انداختم سلامتی او چه ربطی به بیست داشت نفهمیدم .

۱۳۸۵/۰۹/۱۸

امان از عطیه خانم


اینجا چند روزیست که هوا سرد شده است . سرما از طرفی و باد از طرف دیگر آزارم می دهد . پنج شنبه صبح زود بلند شده و چائی داغی درست کرده و نوش جان کردم و برای رفتن سر کار آماده شدم . لباس گرم پوشیده و روسری سبز رنگم را نیز به سر بستم و گوشهایم از گزند سرما در امان ماند . سوار اتوبوس شدم . تا روی صندلی نشستم ، صدای ظریفی که به من نزدیک میشد توجه ام را جلب کرد . وای اول صبحی خدا به دادم برسد این عطیه خانم عزیز ماست . با سلام و احوالپرسی روبرویم نشست .

۱۳۸۵/۰۹/۱۲

اعدامی

صبح یکی از روزهای پائیزی دست دختر کوچکم را در دست گرفته از خانه بیرون آمدم . پیچ دوم کوچه را نگذشته بودم که باش منیم باش آتامین ( با پدرم روبرو شدم ) . پدرم در حالی که سنگک داغ تبریز از بازویش آویزان بود به ما نزدیک شد . پس از سلام و احوالپرسی مختصر گفت : به خیابان که رسیدی سرت را به طرف راست برنگردان . وسط خیابان جرثقیلی ایستاده و جسدی از آن آویزان است و جمعیتی به تماشا ایستاده اند . سعی کن این بچه جسد را نبیند .

۱۳۸۵/۰۹/۰۷

حکایت آخوند آقا و خاتون


این حکایت را حدود شانزده سال پیش از یکی از همکاران عزیزم شنیدم . و خواستم بگویم هر جا هستی شاد و سلامت باشی
می گویند زمانی که مدارس به شکل کنونی دایر نشده بود ، کودکان به مکتب می رفتند . پدری نیز هر روز صبح کودکش را به مکتب می رسانید و از آنجا سر کار خود می رفت . روزی از روزها که پدر گرفتار بود لاجرم مادر دست دلبندش را در دست گرفت و او را به در مکتب خانه رسانید . از قضای روزگار چشم آخوند آقا به جمال خاتون که سراپا پوشیده و فقط دو چشم شهلایش نمایان بود افتاد .

۱۳۸۵/۰۹/۰۳

هذیان نامه

باید امشب حکایتی بنویسم خواندنی ، سراپا درد و اشک . اما نه نمی نویسم که خود حکایتی هستم سراپا درد و گریه ، باید امشب بنویسم از آن شب ، از آن شب طوفانی . اما از کجا شروع کنم که مست مستم و سر از پا نمی شناسم . امشب در خانه ام جشنی است وبا خودم همراهم ، تنهای تنها . اما نه ، یکی دیگر کنار من است و او تنهاست .




۱۳۸۵/۰۸/۲۶

بتول

من زاده شهوت شبی چرکینم
در مذهب عشق کافری بی دینم
آثارشب زفاف کامیست پلید
خونی که فسرده در دل خونینم
« کارو »
در اینجا حکایت جیران را نوشته ام، اکنون حکایت بتول دختر جیران را بخوانید
من مولود شهوت شب چرکین پدری بودم که هنوز داغ همسر جوانش را بر دل داشت و نگاهش به چشمان دخترکش که همرنگ چشمان زن محبوبش بود ، حسرت و دردش را دو چندان می کرد .هنگامی که دلبندش را روی زانوانش می نشاند و موهایش را نوازش می کرد چشمانش در اثر قطراتاشکش که گوئی دیگر اجازه فرریختن را نداشتند ، برق می زد
...

۱۳۸۵/۰۸/۱۹

حکایت ستار


یکی از اهداف ازدواج و تشکیل خانواده به دنیا آمدن فرزندان و بقای نسل است . بعد از ازدواج اگر مشکل نازائی از طرف زن باشد . شوهر و خانواده اش خیلی راحت این مشکل را حل می کنند یا باید زن ازدواج مجدد شوهرش را بپذیرد و یا راهش را بکشد و برود . باشماقلاری جوتدو دور ( کفشهایش جفت است ) این سرنوشت زنان ماست و استثنا و دارا و فقیر ندارد .

۱۳۸۵/۰۸/۱۴

خدا رحمتم کند

ماجرای مرگ من
یادم می آید آن زمانهائی را که خاطر مادربزرگم آشفته بود و از او می خواستم برایم قصه بگوید، می گفت :«من اؤزوم باشدان ایاغا ناغیلام /من خود سراپا قصه ام ». سه شب قبل که خواستم حکایتی بنویسم، به خود گفتم که من خود سراپا حکایتم. خودم را بنویسم . من چه دست کمی از فرنگیس و نیلوفر و گلی و ... دارم. تفاوت من با آنها در این است که من نفس می کشم و آنها نیازی به اکسیژن ندارند. من تکان می خورم و تلاش می کنم و خسته می شوم، آنها آرمیده اند و خسته نیستند. من مضطربم و آنها آسوده خاطر. من فریاد می زنم که زنده ام و بگذارید زنده بمانم و آنها نیازی به داد و بیداد ندارند. یکی زیر مشت و لگد جان می سپارد، دیگری با چاقو سلاخی می شود، سومی از طبقه نُهُم به پایین می پرد، چهارمی با یک حلبی نفت و کبریت به آتش کشیده می شود. پنجمی که من باشم زنده زنده، متوفی بودنم ثبت می شود و به علت وجود مدارک کافی باور می کنند که این بنده حقیر مرده ام و برای اثبات ادعایم نفس کشیدن کافی نیست. باید زنده بودنم را با ارائه مدارک کافی ثابت کنم. قدیمی ها راست گفته اند که ( گؤزلدن گؤزللیک اسگیلمز، چیرکیندن دردو بلا /  از زیبا زیبائی کم نمی شود و از زشت درد و بلا ) و نمیدانم کی این درد وبلا از جانم بدور خواهد شد؟
یادم می آید اولین روزی که شروع به نوشتن کردم از خودم پرسیده بودم:« چادر نماز مادربزرگت و چند حکایت دیگر نیز نوشتی. وقتی این حکایتها تمام شود چه مطلبی برای نوشتن خواهی داشت؟ مگر خدا زنان را برای همیشه زیردست و بدبخت و قربانی آفریده است که تو همیشه حکایتی جدید و حرفی دیگر برای نوشتن داشته باشی؟ اما اکنون می بینم که هنوز حکایتهایم تمام نشده اند.آنچه را که قرار است بنویسم ننوشته ام که حکایت دیگری از خودم آغاز شد. در حالی که با اشتیاق فراوان برای بقیه عمر نه چندان طولانی ام نقشه ها می کشم، خبر می رسد که مرده ام و خدا رحمتم کند. دو روز پیش که نشستم و در حال و هوای خودم حکایتی آغاز کردم تلفن به صدا درآمد دوستی یسیار نزدیک با قاه قاه خنده اش که بیشتر به گریه و فریاد شبیه بود مرگم را تسلیت گفته و برایم در آن دنیا بهشت و قلمان آرزو کرد و گفت:« طفلکی دوستم این دنیا برایت جهنم بود امیدوارم آن دنیایت بهشت باشد آسوده بخواب که من بیدارم و هر پنج شنبه برایت فاتحه و یاسین می خوانم. بعلت اینکه مقبره ات مشخص نیست از آوردن گل و خرما بر سر قبرت معذورم.» و پشت سر او مادر نگرانم پس از سلام و احوالپرسی، با عجله گوشی را به پدرم داد و پدرم پشت تلفن خدا را شکر کرد که من زنده ام. فکر کردم خواب پریشان دیده اند. اما موضوع بالاتر از خواب پریشان بود. یکی به اداره ای مراجعه کرده و با ارائه مدارک کافی و اشک تمساح خود مرگ مرا گزارش داده است. از تعجب دهانم باز ماند. گوئی من چندی پیش مرده ام و کفنم هم پوسیده است. راستش را بخواهید شوکه شدم . (عاغیلا گلمییه ن قضوقدر باشیما گلمیشدی /قضا و قدری که به عقل نمی رسد ، بر سرم آمده بود ) به حق چیزهای ندیده و حرفهای نشنیده. آنها خوشحال از نفس کشیدن من بودند و من بدحال از نفس کشیدنم. می خواستم بپرسم مدارک کافی که همراه گزارش ارائه شده است کدام است؟ گفتند:« این دیگر محرمانه است.» اما من ناآگاه حداقل این را می دانم که پزشک قانونی بعد از دیدن جسد و تعیین هویت وی برگ فوت را صادر می کند  حالا کدام جسد بینوا را معاینه و بجای من تایید کرده است خدا می داند. اصل شناسنامه ام را در اختیار دارم بر کدام شناسنامه مهر فوت و باطل زده شده است خدا می داند. من که چند سالیست به ایران سفر نکرده ام نمیدانم چگونه و با چه دردی مرده ام. یکی می گفت:« گرد آوری این اطلاعات کذب کار بسیار آسانیست در این دنیای ما در این دنیای درویشی، قره پول گؤره ر هر ایشی /  یعنی پول هر کاری می کند.
و ما ضرب المثلی داریم که می گوید :« روشوه امام حسینین باشینی کسدی / رشوه سر امام حسین را برید.»
دیگر چه بنویسم دوستان
*
قوشلار بالاسیز اولماز / پرنده ها بدون جوجه نمی شوند
داغلار لالاسیز اولماز / کوهها بدون لاله نمی شوند
من ده ک قارا گونلونون / سیه روزی چون من
باشی بلا سیز اولماز / سرش بدون بلا نمی شود
*
فلک منه باش ووردو / فلک به من سر زد
که سسه ک قویدو داش ووردو / خاک را گذاشت وسنگ زد
گئدیب بیرده قاییتدی /رفت و دوباره برگشت
بیرده آغیر داش ووردو / باز سنگی دگر زد
*

فلک ووردو جانیما / فلک بر جانم زد
دوزو باسدی یاراما / بر زخمم نمک پاشید
هم دوست همی دشمن / هم دوست و هم دشمن
ییغیشدیلار باشیما
/ دورم جمع شدند
*

۱۳۸۵/۰۸/۰۹

فرنگیس


آن سال که مردی خود را قاضی و وکیل و مدعی العموم و شاهد عینی و هیات منصفه و ... کرد و زنش را به جرم خیانت با چاقو سلاخی کرد و تبرئه شد و دست از پا درازتر و سراپا غرور و غیرت مردانگی به زندگی پر افتخار و پاکیزه خود ادامه داد ، زن کشی به این شیوه و روش مد سال شد . یکی دو نفر از مردان با غیرت زن خود را بدین طریق سلاخی کردند که دستگیر هم شدند ماجرا به کجا ختم شد اطلاع دقیق ندارم .

۱۳۸۵/۰۷/۲۸

نیلوفر

خانم معلم اجازه ، بابامون داشت مامانمون رو می زد ما هم داداش کوچولومون رو بغل کرده بودیم و گریه می کردیم
در طول سال چند بار این جواب را در مقابل عدم انجام تکالیف از دانش آموزان می شنیدم . بچه های هفت ، هشت ساله هنوز به دروغ گفتن زیاد عادت نکرده اند و اکثر اوقات راست می گویند . می گوئیم سؤزون دوزون اوشاقدان ائشیت ( حرف درست را از بچه بشنو ) .

۱۳۸۵/۰۷/۲۲

اسم من

از زمانی که به خاطر دارم ، شهربانو صدایم کرده اند . می گویند که اسم مادر پدربزرگم شهربانو بود و این اسم را پدربزرگم به یاد مادر جوانمرگش بر من نهاده بود . گویا بزرگ خاندان بود و سری پر بلا داشت . دو برادر جوانش کشته و به قتل رسیده بودند و نگهداری خانواده آنها به عهده او بود . عصرها که خسته و کوفته به خانه بازمی گشت به محض رسیدن به دم در صدایم می کرد که شهربانو جان ، مادر من ، عزیز من کجائی ؟

۱۳۸۵/۰۷/۱۴

چگونه معلم شدم

آن زمانها که ما درس می خواندیم ، بعد ازکلاس نهم انتخاب رشته می کردیم ( طبیعی ، ادبی ، ریاضی ) و من دلم می خواست رشته ادبی بخوانم . اولین کسی که با خواسته ام مخالفت کرد مادرم بود او برای مخالفتش دو دلیل داشت یکی این که در دبیرستانی که من درس می خواندم رشته ادبی نبود و برای تحصیل در این رشته بایستی در دبیرستان ایراندخت که آن روزها به علت آرایش کردن دانش آموزانش در مدرسه خوش نامی اش را از دست داده بود و مردم می گفتند که دخترها داخل مدرسه و دور از چشم اولیایشان ماتیک می زنند و دختری که آنجا درس بخواند فاسد می شود .