یادم می آید بعد از این که جنگ ایران و عراق تمام شد ، با دشمن دیرینه مان جی جی باجی ( خواهر قشنگ و دوست داشتنی ) شدیم و به هم گفتیم سن اؤلمه من اؤلوم ( تو نمیر من بمیرم ) راه کربلا باز شد . مادر شهیدی بود که با همه مصائبی که دیده بود دست از شوخی و طنز برنمی داشت . مدتی غیبش زده بود روزی که به چشمها دیده شد پرسیدم : حاجی خانم کجا بودید دلمان برایتان تنگ شده بود ؟
۱۳۸۵/۱۰/۱۰
برادر صدام یزید کافر
یادم می آید بعد از این که جنگ ایران و عراق تمام شد ، با دشمن دیرینه مان جی جی باجی ( خواهر قشنگ و دوست داشتنی ) شدیم و به هم گفتیم سن اؤلمه من اؤلوم ( تو نمیر من بمیرم ) راه کربلا باز شد . مادر شهیدی بود که با همه مصائبی که دیده بود دست از شوخی و طنز برنمی داشت . مدتی غیبش زده بود روزی که به چشمها دیده شد پرسیدم : حاجی خانم کجا بودید دلمان برایتان تنگ شده بود ؟
۱۳۸۵/۱۰/۰۶
غم نامه بم
روز 5 دی 1382 که بم لرزید کجا بودید ؟ خبر را کی و کجا و چگونه شنیدید ؟ چه حالی پیدا کردید ؟
بهترین خبری که دوست دارید درباره بم بشنوید چیست ؟ واقعی باشد یا آرزو هم فرقی نمی کند
دو سوال بالا را در سایت الپر خواندم . خواستم از غافله عقب نمانم . اگرچه دیر شروع کردم . اما بعد از یلدابازی وگفتن از خاطرات کودکی ، وقت یادآوری از فاجعه تلخ بم است . ما می گوئیم توی نان یاس قارداشدیلار ( شادی و غم برادرند ) روزی شادیم و روزی دیگر در غم عزیزانی به سوگ می نشینیم
پنجم دی ماه پنج و نیم صبح از جای بلند شده با عجله فراوان آماده شده و سر کار رفتم . در اصل این روز ، روز کاری ام نبود اما چون مسیحی نبودم و خانه ام هم تقریبن نزدیک محل کارم بود و پای پیاده 20 دقیقه تا محل کار فاصله داشت ، سر پرستار از من خواسته بود آن روز سر کار باشم و در عوض نوروز را برایم تعطیل زده بود . خوب من هم از خدام بود که اولین روز از سال نو تعطیل باشم . آن روز سر کار رفتم و چون تعداد کارکنان کم بود و تعداد قابل توجهی از سالخوردگان علاقمند به شرکت در جشنی که تدارک دیده شده بود ، بودند . با عجله تمام شروع به کار کردیم . طبق عادت معمول در هر اتاقی که کار تمام می شد تلویزیون را باز می کردیم تا ساکن اتاق صدائی بشنود . همیشه دلم می سوخت آخر اینها هم حق دارند اول صبحی صدای خنده یا گریه و سلام نوه هایشان را بشنوند . راستش صدای گزارشگران را می شنیدم که در مورد بم حرف می زدند اما من گمان نمی کردم منظورشان بم خودمان است و به خودم می گفتم : جل الخالق این دنیا چقدر کوچک است یک شهر کاشان در ایران است و یکی در فرانسه ، یک شهر ماکو در ایران است و یکی درایالت مکزیکو ، حالا این بمی که ازش صحبت می کنند . کدام ور دنیاست ؟کنجکاو شدم اما از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان چون زبان آلمانیم سرخپوستی بود و خودم هم فکرم پیش کارم بود متوجه موضوع نشدم . دوستی گفت : می شنوی در بم زلزله شده است . می گویند مردم زیادی کشته شده اند و قسمت قابل توجهی از شهر ویران شده است . در حالی که تاسف می خوردم پرسیدم : کدام بم ؟ کجاست ؟ نگاهی به من کرد مثل نگاه کردن عاقل بر دیوانه و گفت : مگر در این دنیا چند تا بم وجود دارد ؟ خوب بم شما را می گویم . همان که جز آثار تاریخی است و خانه های بسیار کهنه دارد و شماها خیلی بهش افختار می کنید . همان که بعضی وقتها خرمایش را برایمان می آوری .خدای من راست می گفت همان بمی که خرمایش را از ایران برایشان سوغاتی می آوردم اولین بار که آورده بودم سرپرستار نمی خواست بخورد و می گفت : این رنگش خیلی سیاه است و آدم را بیمار می کند . اما بار دوم که می خواستم به ایران سفر کنم خودش سفارش کرد که خرمای بم را فراموش نکنم . خبر برایم غیرمنتظره نبود . اگر چه به شنیدن این اخبار تلخ عادت کرده بودم ( خرمشهری که خونین شهر شد ، بستانی که دخترانش زنده بگور شدند ، زلزله ، سیل ، و ... ) اما باز دلم لرزید یک دست بشقاب چینی که دستم بود و به سالن می بردم از دستم افتاده و همه خرد شدند . دوستم حالم را فهمید و فوری خاک انداز را آورد و خورده ریزه ها را با کمک هم جمع کردیم . اما کارمان زیاد بود باز فرصتی نداشتم . هنگام ظهر پس از پایان کار سراسیمه به طرف خانه به راه افتادم . خدای من این خیابان اوجو وایردی بوجاغی یوخویدو (چقدر طویل و دراز بود . ) خلاصه به خانه رسیدم . ماجرا در حد یک زلزله معمولی نبود بلکه فاجعه بود . کانالها در مورد این مصیبت سخن می گفتند .
گوینده زنی مبهوت را نشان می داد و می گفت : شوی مرده ، خانه ویران گشته ، طفلکان از دست داده ، بود و نبودش یک شبه برباد رفته ، در دست خود یک شیشه آب ، منتظر بر پشت در ، تا در آرند طفلکش از زیر خاک ، اینجا مادری در سوگ طفلش ، شیون می کند ، آن طرف تر پیرمردی ، بر سر نعش عروس و دخترش ، با صدائی ناتوانتر ، شیون سر می دهد . کودکی با چشم گریان ، سراغ مادرش از خلق می گیرد
...
من آرزو دارم خانه ها چنان ساخته شوند که دیگر هیچ فاجعه ای همانند بم و رودبار و اردبیل و نقاط دیگر دنیا رخ ندهد . آرزو دارم بم و همه شهرهای زلزله دیده و سیل زده و جنگ زده دوباره آباد شوند و دیگر هیچ کجا ویران نشود . من دوست دارم به برادرکشی خاتمه داده شود . من آرزوهای زیادی دارم .
۱۳۸۵/۱۰/۰۳
یلدا بازی و خاطره بازی
صادق اهری عزیز و یوسف علیخانی عزیز مرا نیز به بازی یلدا و خاطره دعوت کردند و من هم به قول مادربزرگ مرحومم که می گفت : تنبل تعبیرلی اولار ( تنبل فکرش را به کار می اندازد ) هر دو موضوع را در یک پست و 10 بند نوشتم
۱۳۸۵/۰۹/۳۰
شب یلدا
شب یلدایتان مبارک ، کامتان شیرین تر از شهد و زندگی تان سرشار از نشاط و شادی و موفقیت باشد
....
شب یلدا ، این شب زایش مهر و میترا ، شب زایش نور و روشنائی ، شب زایش من نیز هست گوئی می خواستند اسمم را مهربانو یا میترا یا خورشید بگذارند که پدربزرگم مرا شهربانو نامید . راستی که چه اسامی زیبائی ، کورون آدین قویارلار عین الله ، کئچلین آدین زولفعلی ( اسم کور را می گذارند عین الله ، اسم کچل را زلفعلی ) شبی که پدرم ایکی داشین آراسیندا دا اولسا ( زیر سنگ هم باشد ) انار و هندوانه و پشمک و نخود کشمش چله را برایمان تهیه می کرد . شبی که به خواندن حافظ عادت کرده بودیم . چقدر فال حافظ را دوست داشتم . پدرم می گفت حافظ اشعاری نا امید کننده ندارد و اکثر اوقات فال او نیک است . اما من روزی برای کار مهمی نیت کردم و این بیت را خواندم
۱۳۸۵/۰۹/۲۴
نگین و نرگس
روزهای اول مدرسه و ایام جوانی و کم تجربگی من بود . زنگ خورد و با دوستی صحبت کنان از دفتر مدرسه خارج شدیم . پرسید : نگین و نرگس کلاس شما هستند ؟ جواب دادم بله . گفت : به نگین نمره بیست ندهید حتی اگر حقش باشد . دختر لوس و بی مزه ای است ادا و اطوار درمی اورد و اعصاب آدم را داغون می کند . به نرگس نمره کمتر از بیست ندهید حتی اگر حقش نباشد . این کار شما برای سلامتی اش خوب است . به در کلاسم رسیدم و از او جدا شدم . اما حرفش ذهنم را به خود مشغول کرد . بنا به توصیه این خانم می باید دو کار نادرست انجام دهم و حق دو انسان کوچک را عمدی پایمال کنم . نگاهی به چهره خندان و پرجنب و جوش نگین
انداختم . اگر او لوس بازی می کرد چه می شد . سپس نگاهی به نرگس انداختم سلامتی او چه ربطی به بیست داشت نفهمیدم .
۱۳۸۵/۰۹/۱۸
امان از عطیه خانم
اینجا چند روزیست که هوا سرد شده است . سرما از طرفی و باد از طرف دیگر آزارم می دهد . پنج شنبه صبح زود بلند شده و چائی داغی درست کرده و نوش جان کردم و برای رفتن سر کار آماده شدم . لباس گرم پوشیده و روسری سبز رنگم را نیز به سر بستم و گوشهایم از گزند سرما در امان ماند . سوار اتوبوس شدم . تا روی صندلی نشستم ، صدای ظریفی که به من نزدیک میشد توجه ام را جلب کرد . وای اول صبحی خدا به دادم برسد این عطیه خانم عزیز ماست . با سلام و احوالپرسی روبرویم نشست .
۱۳۸۵/۰۹/۱۲
اعدامی
صبح یکی از روزهای پائیزی دست دختر کوچکم را در دست گرفته از خانه بیرون آمدم . پیچ دوم کوچه را نگذشته بودم که باش منیم باش آتامین ( با پدرم روبرو شدم ) . پدرم در حالی که سنگک داغ تبریز از بازویش آویزان بود به ما نزدیک شد . پس از سلام و احوالپرسی مختصر گفت : به خیابان که رسیدی سرت را به طرف راست برنگردان . وسط خیابان جرثقیلی ایستاده و جسدی از آن آویزان است و جمعیتی به تماشا ایستاده اند . سعی کن این بچه جسد را نبیند .
اشتراک در:
پستها (Atom)