ما مردم ماکو تا دلتان بخواهد برای اسم خدیجه ضرب المثل داریم .وقتی مادرم جائی می رفت و کمی دیر می آمد . پدرم می گفت کوچه لر خدیجه سی ( منظور خدیجه ای که همیشه گردش می کند و دیر به خانه می آید ) . گاهی که خواهر و برادر با هم دعوا می کردیم و چون زورم به برادر نمی رسید و داد می کشیدم مادر داداش دوستم عصبانی می شد و می گفت : خدیجه شووه ن سالما ( منظور مثل خدیجه الکی شیون نکن ) .
۱۳۸۵/۰۶/۳۱
ورقهائی از روزنوشتم
مدرسه را با تمام مشکلاتش دوست داشتم . هر روز نیمی از ساعات زندگیم آنجا می گذشت .. معلمی بودم که نکات ضعف فراوانی داشت . اما علاقمند بودم که از هر اتفاقی درس عبرتی بیاموزم . سال به سال باتجربه تر می شدم و هر سال اداره کلاس و نحوه تدریس برایم آسانتر و دلنشین تر می شد . کنار دانش آموزان بی ریا که هنوز با کلک و دوروئی فاصله زیادی داشتند احساس آرامش می کردم . با هر شاخه گل شمعدانی و اطلسی که از باغچه خانه شان چیده و برایم هدیه می کردند خوشحال می شدم .
۱۳۸۵/۰۶/۲۵
عاتیکه خانم
یاد آن روزها به خیر ، آن روزهائی که هنوز بچه بودم ، آن روزهائی که هنوز دختربچه خوب و باادب و حرف شنو و خلاصه بع بعی زبان بسته مادرم بودم .در همسایگی ما پیرزنی با پیر پسرخود زندگی می کرد اسم این بانوی پیر عاتیکه خانم بود . خانه آنها یک اتاق و دهلیزداشت زیرزمین خانه را نیز آشپزخانه کرده بودند .
۱۳۸۵/۰۶/۱۷
تولد وبلاکهای پارسی
دیروز تولد وبلاکهای پارسی بود . من نیز مانند راوی عزیز از قافله عقب مانده ام . حدود دو ماه و اندیست که مشغول به کارم و فرصت کمی دارم . از عمر وبلاک نویسی من حدود شش ماه و اندی می گذرد . اولین بار دردم را در راهیان سپیده فریاد کشیدم و اولین کسی که فریادم را شنید دکتر احمد سیف و سپس مهشید و مریم و مینا بودند . هم دکتر سیف بود که از آن سر دنیا قلم به دستم داد و با دل و جراتی که به من داد موجب شد بدون ترس و اضطراب بنویسم . هر چند که نویسنده نیستم ، اما نوشتم ، می نویسم و خواهم نوشت . تا به آن که سالیان سال در گوشم یاوه ها زمزمه کرد نشان دهم که من هستم و خواهم بود . با قلم ناتوان و ساده ام ، نه تنها درد دل خود که فریاد زنان ستمدیده را از گوشه و کنار روستاهای دورافتاده و حتی بالای شهری ها به گوش شما می رسانم . حکایتهای من حاصل تخیلاتم نیستند ، افسانه نیستند . قصه درد انسانها هستند که با ضرب المثلها و ترانه های محلی تزئینشان می کنم .
شاید اگر این وبلاک نویسی نبود در انزوای خود می پوسیدم . خوانندگان عزیز وبلاکم ، دوستان با ارزش من ، از شما که در بازسازی روحیه و دل زخمی ام یاریم کردید سپاسگزارم
شاید اگر این وبلاک نویسی نبود در انزوای خود می پوسیدم . خوانندگان عزیز وبلاکم ، دوستان با ارزش من ، از شما که در بازسازی روحیه و دل زخمی ام یاریم کردید سپاسگزارم
۱۳۸۵/۰۶/۱۲
حمیرا
بعد از این که پدرم از ماکو به تبریزمنتقل شد ، خانه ای را که از پدر به ارث برده بود فروخت وبا دریافت وام بانکی در یکی از دربندهای پیچ در پیچ و طویل و عریض راسته کوچه خانه ای بزرگ و قدیمی خرید . همسایه پیرمان می گفت : هر روز صبح ستار خان با اسبش از این کوچه رد می شد . من در عالم کودکیم دلم به حال ستار خان می سوخت که چگونه با اسبش دو تائی در این دربند عریض جا می گرفتند .
اشتراک در:
پستها (Atom)