۱۳۸۶/۱۱/۰۷

کودکانه

به بهانه درگذشت سجاد هاشمی وبلاکنویس ده ساله
می گویند چله زمستان بود و برف شدیدی باریده و کوههای قیه و سبد داغی را سفید پوش کرده بود . در آن حال و هوای بسیار سرد ، مادر حامله ام در انتظار تولد فرزندی بود . آن زمانها رسیدن صدای ناله و فریاد زائو به گوش پدرشوهر و برادرشوهر و شوهر ، ضد ارزش بود .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۱/۰۲

به بهانه عاشورا و به یاد شهدا


بچه که بودم از کلمه عاشورا ، ازطبل و دهل جنگ ، از مردان کفن پوش قمه به دست بسیار می ترسیدم . روز عاشورا برایم وحشتناکترین روز بود . شبیه خوانان شلاق به دست که کودکان یتیم و پدرمرده را با ضربه های شلاق به جلو می راندند ، دلم را به درد می آورد . مادربزرگم می گفت : اینها مصیبت امام حسین علیه السلام را نشان می دهند . این فقط شبیه خوانی و نمایش است . اما برای من باز غیر قابل باور و تحمل بود که پدر و برادرها و فامیل و خانواده یکی را بکشند و فرزندان و اهل عیالش را با چنین بی رحمی اسیر بگیرند . اما هر چه سعی می کردم گریه کنم تا به قول مادربزرگم هر دانه اشکم شفیع من در روز قیامت باشد ، نمی توانستم .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۰/۲۵

اتاق 151 و شانس


ساکن اتاق 151 پیرمردی رنجور و بیمار بود . او زن و فرزندانی داشت . زن مثل او پیر و از کار افتاده بود اما می توانست راه برود و خودش کارهایش را انجام دهد . اما مرد نیاز به پرستار داشت و زن از نگهداری او عاجز بود . بچه هایش کار می کردند و هزینه خانه سالمندان پدر را شراکتی می پرداختند . آنها هیچ کدام فرصت مواظبت از پیرمرد را نداشتند . اول صبح روی یک تکه نان تست کره و سپس مربای توت فرنگی مالیدم و داخل یک لیوان پلاستیکی دردار قهوه ریختم و یک حبه قند و یک قاشق شیرقهوه به آن اضافه کرده به اتاق 151 بردم . پیر مرد آرام روی تختش دراز کشیده بود و مثل همیشه حوصله خوردن نداشت . اما مجبور بود بخورد .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۰/۱۸

Rutz den Frühling!

Ach, was sind wir dumme Leute
Wir Genießen nie das Heute
Unser ganzes Menschenleben ist ein Hasten
ist ein Sterben
ist ein Bangen
ist ein Sorgen
heute denkt man schon an morgen
morgen an die spätere Zeit und kein Mensch genießt das Heute
Auf des Lebens Stufenleiter
Eilt man weiter
..
Rutz den Frühling deines Lebens
leb im Sommer nicht vergebens
denn gar bald stehest du im Herbste bis der Winter naht,
dann stirbst
und die Welt geht trotzdem weiter
immer weiter
immer weiter
Otto Reutter
…
بهار می گذرد
آخ ، چیستیم ما مردم نادان
ما هرگز از امروز لذت نمی بریم
تمام زندگی ما عجله است
مردن است
ترس است
نگرانی است
امروز آدمی به فردا می اندیشد
فردا به دیرترین وقت
و هیچ کسی از امروز لذت نمی برد
در هر مرحله زندگی به عجله ادامه می دهد
ادامه می دهد
...
بهار زندگیت می گذرد
خورشید زندگی نمی بخشد
به زودی پائیز عمرت می رسد
زمستان نزدیک می شود ، سپس می میری
و بالاخره دنیا دوباره تکرار می شود
تکرار می شود
تکرار می شود
اوتو رویتر

۱۳۸۶/۱۰/۱۶

خانه سالمندان


پنج ماه کلاس تمام شد و مسئولمان برای هر کسی کاری پیشنهاد کرد . به من که رسید گفت : برای شما دوجا در نظر داریم یکی را خودتان به اختیار انتخاب کنید . یکی رستورانی نزدیک به مرکز شهر است واز لحاظ رفت و آمد برای شما راحتتر و دیگری خانه سالمندان در فلان جا است . فوری گفتم : رستوران . مسئول گفت : اما شما در خانه سالمندان تجربه دارید و هر دو رئیس هم در مورد شما گزارش خیلی خوبی به اداره کار نوشته اند .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۰/۱۱

دکتر ندیم


می گویند آن زمانها که من نوزاد بودم ، شیر مادرم کافی نبود و از قضای روزگار دو کوچه آن طرفتر یکی بود که در خانه اش گاو داشت و شیر و ماست می فروخت . برای من نیز شیر گاو می خریدند . من با وجود کمبود غذا و احتمال سوئ تغذیه فیس و افاده هم داشتم و شیر گاو به دهانم مزه نمی داد و نمی خوردم . به همین سبب نیز لاغر و مردنی بودم . روزی از همان روزها در آغوش مادر و همراه با مادربزرگ و زن عمو و خاله و ... و .. به مهمانی می رفتیم . هنوز به محله بئش گؤز نرسیده بودیم که باش بیزیم باش دوخدور ندیمین ( با دکتر ندیم روبرو شدیم ) پس از سلام و احوالپرسی مختصر ، از لاغری من پرسید و مادربزرگ گفت : شیر مادر کافی نیست و این ذلیل مرده شیر گاو را به اکراه می خورد . دکتر ندیم داد کشیده : یعنی چه ؟ اگر بچه شیر گاو دوست نداشته باشد باید بمیرد ؟ مادر بزرگ جواب داد: پس چه کنیم آقای دکتر خوب گناه بچه است دیگر نمی خورد .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران