دیشب گلشن مهمانم بود . وقتی این بانوی سالخورده پیش من است متوجه گذر زمان نمی شوم . با هم به گذشته ها سفر می کنیم . گاهی می گوئیم و می خندیم و زمانی دردهای کهنه دلمان را می سوزاند و های های گریه می کنیم . دیشب حالش خوب نبود می گفت و می گریست . برای اینکه دلش باز شود کامپیوتر را باز کردم واو را به وبگردی دعوت کردم .
۱۳۸۶/۰۴/۰۵
مادرشوهر و عروس
۱۳۸۶/۰۴/۰۱
آبجی بزرگ و آبجی کوچک
در کوچه پس کوچه های دراز و عریض یک شهر قدیمی ، در یک خانه بزرگ ، آبجی بزرگ و آبجی کوچک زندگی می کردند . آبجی بزرگ عزیزدردانه و گستاخ و بی پروا بود . ساندیخاناسیندا سؤز دورمازدی ( توی دلش حرف نمی ماند ) او گاهی مهربان بود ، زمانی همچون عقرب بی غرض می گزید ، زمانی زبانش چون مار زهر خود را در کام شنونده می ریخت و تا مغز استخوان طرف را می سوزاند .
۱۳۸۶/۰۳/۲۵
نمی خواهم بمیرم با که باید گفت ؟
بچه که بودم از عزرائیل خیلی می ترسیدم . مادربزرگم می گفت : وقتی هنگام مرگت می رسد ، دیوار دو شقه می شود و عزرائیل با هیکل درشت و چشمانی از حدقه درآمده وارد می شود . اگر اهل بهشت باشی مثل یک پزشک جلو می آید و دستی بر سر و چشمت می کشد و تو آرام به خواب ابدی می روی . اما وای به حالت اگر اهل جهنم باشی . آن وقت عزرائیل در شکل و شمایلی وحشتناک و با صدائی که کوههاو صخره ها را می لرزاند ، جانت را می گیرد .
۱۳۸۶/۰۳/۱۸
حکایت گل پسر ایرانی و گل دختر ژاپنی
یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ، غیر از خدا هیچکس نبود . در این قرن بیست و یکم یک قصه عجیبی بود .
در این غربتستان یک گل پسر ایرانی و یک گل دختر ژاپنی دوست بودند . آنها دانشجو و همکلاس بودند . به هم علاقه داشتند . با هم همراز و همدل بودند . در میان حیوانات خانگی خرگوش و ماهی را خیلی دوست داشتند . کیک پنیر ، کیک مورد علاقه شان بود . اوقات فراغت با هم به سینما می رفتند و هر دو از فیلمهای ویل اسمیت خوششان می آمد . روزی از روزها به این نتیجه رسیدند که می توانند با تفاهم کنار هم زندگی خوب و آرامی داشته باشند و تصمیم به ازدواج گرفتند .
۱۳۸۶/۰۳/۱۵
صنم و صادق با صدای سما

نوشته : شهربانو باقرموسوی قایاقیزی
چاپ : اول آوریل 2007
انتشارات: فروغ - آلمان - کلن
تلفن : 9235707-0221-0049
فاکس: 2019878-0221-0049
ایمیل: foroghbook@arcor.de
آدرس :Foroghbook
Jahn STR 24
50679 Köln
Germany
چاپ و صحافی : چاپخانه باقر مرتضوی ، آلمان ، کلن
BM-Druckservice
Dürener Str . 64c,50931 Köِln
info@bm-druckservice.de
Tel: 0049- 0221-405848
Fax: 0049- 0221-405767
طرح روی جلد : ارسالی دکتر احمد سیف
...
اولین حکایت کتاب سیاه مشق های یک معلم « حکایت صنم و صادق » است . صنمی که آرام و بی صدا به گناه بی گناهی سوخت . وقتی چکیده حکایت را با صدای سما از رادیو قاصدک شنیدم بی اختیار اشک ریختم . در سوگ زنی گریستم که بی صدا می گریست . گوئی می ترسید بگویند یئرینه ایشه ماغین بس دئییل بیرده بیر شیرین چای ایستیرسن ؟ ( شب ادراریت بس نیست چای شیرین هم می خواهی ؟ ) . برای گوش کردن حکایت اینجا کلیک کنید .
۱۳۸۶/۰۳/۱۳
کره کره دائی یادا کره ؟
روزی پسری به دائی خود گله می کند که دائی فدای تو بشوم بدهکار شده ام و طلبکارها پاشنه در را از جا می کنند و پولشان را می خواهند .
دائی می گوید : این ناراحتی ندارد که . هر کسی برای طلب پولش آمد فقط بگو کره .
پسر حرف دائی را گوش می کند . پس از چند روز دائی ، خواهرزاده را می بیند و از او حال و روزگارش را می پرسد .
پسر می گوید : فدای تو دائی . هر طلبکاری که آمد ، فقط گفتم کره و آنها هم فکر کردند که دیوانه شده ام ، از خیر پولشان گذشتند و رفتند .
دائی می گوید : حالا که تو را از چنگ طلبکارها نجات دادم ، حداقل پول مرا بده .
پسر در جواب دائی نیز می گوید :کره .
دائی می گوید : کره کره دای یا دا کره ؟ = کره کره به دائی هم کره ؟
...
دئییر گؤنلرین بیر گونونده بیر اوغلان دایی سینا دییه ر : آی دایی باشیوا دولانیم بورجلو دوشموشه م . طلبکارلار قاپینی سیندیریرلار . منه بیر یول گؤرسه ت آخی به نیئنییم ؟ دایی دییه ر : بونون خینووی یوخدور کی هر کیم گلدی پولون ایسته مه یه ، نه دئدیلر جاوابلاریندا دئنه ن کره . اوغلان دایی سینین سؤزونه باخار . بیر نئچه گوندن سورا دایی باجی اوغلون گؤره ر حالی قضیه نی سوروشار . اوغلان دییه ر آی دای باشیوا دولانیم هر گلنه کره دئدیم . ائله بیلدیلر باشیما هاوا گلیب بوراخیب گئتدیلر . دایی دییه ر : ایندی کی من سنی اولارین الیندن قورتاردیم باری منیم پولومو وئر . اوغلان دایی نین دا جاوابیندا دییه ر کره . دایی قاییدیب دییه ر : اوغول کره کره دایی یا دا کره ؟
آرزوهای سما
سمای عزیز را نیز به بازی آرزو دعوت کرده بودم و چون خود وبلاک نویس نیست از طریق ایمیل در بازی شرکت کرد و من ایمیل ارسالیش را اینجا کپی کردم .
بازی آرزو به روایت سما ، ماکوئی زیبا و خوش صدای رادیو قاصدک
شهربانوهمشهری ماکوئی من
اومدم که با هم آرزو بازی کنیم .
همیشه فکر می کردم آرزوهام خیلی بزرگن، اما فکر که می کنم می بینم ، کوچکتر از آنی هستند که تصورش رو می کنم .