۱۳۸۵/۰۶/۰۵

مهربان


مردمان ترکیه آدمهای پرکار و جدی هستند . پایبند آداب و رسوم ملی و میهنی شان هستند . به پرچم کشورشان احترام خاصی قائلند . این پرچم زینت بخش مجالس جشن و عروسی شان است . وابسته به هر حزب و گروهی هم که باشند در این غربت همدیگر را تنها نمی گذارند .بر خلاف بعضی از هموطنان عزیزمان در غربت ، به اذربایجانیها احترام قائلند و وقتی برای خرید به سوپرمارکتشان می روی با احترام فراوان پذیرایت هستند .

۱۳۸۵/۰۵/۲۸

بزرگ که شدم


کلاس ششم ابتدائی که بودم معلمی داشتیم که مندن بئش بئتر ( پنج بار بدتر از من ) بداخلاق بود . تا آنجائی که به خاطر دارم درس ریاضی ام ضعیف بود . روزی که مادر و خاله ام برای پرسیدن وضع درسی ام به مدرسه مان آمده بودند معلم از درس من گله کرده بود و مادر عزیزم با گشاده دستی فراوان گوشت لطیف مرا دو دستی تقدیم خانم معلم کرده بود ، که اتی سنین سومویو منیم ( گوشتش مال تو و استخوانش مال من )

۱۳۸۵/۰۵/۲۱

گول گز


یکی از روزهای سرد زمستانی از مدرسه به منزلم برگشتم . بخاری را روشن کردم و کتری را پر از آب کرده روی بخاری گذاشتم . در هوای سرد روستا اب گرم کتری خیلی به دردم می خورد . پیلته ( چراغ خوراک پزی نفتی ) را روشن کرده و قابلمه کوچک غذایم را رویش گذاشتم . آفتابه را از آب پر کرده و برای وضو گرفتن به حیاط رفتم .

۱۳۸۵/۰۵/۱۶

پدرم


تا آنجا که به خاطر دارم در دوران کودکی دختری زیر زیر ( زیاد گریه کننده ) بودم . به هر بهانه ای می گریستم . روزی از آن روزها که گریه می کردم ، پدرم آینه ای آورد و روبرویم گرفت و گفت : دخترکم خودت را اینجا نگاه کن ببین وقتی گریه می کنی چه شکلی می شوی . خودم را در آینه دیدم . چشمانی نیمه باز ، دهانی کج و کوله و صورتی خیس که در اثر مالیدن چشمانم با پشت دستهایم سیاه و کثیف شده بود . چه قیافه مسخره و خنده داری داشتم . از دیدن خودم هم خنده ام گرفت و هم خجالت کشیدم . نگاهی به پدرم کردم و آهسته پرسیدم : حالا چه کار کنم ؟ با لبخندی شیرین و پر مهر جواب داد که : زود برو تا کسی متوجه نشده دست و صورتت را بشوی
پدر من ، پدر عزیز و دوست داشتنی من هشتاد سال از زندگیش می گذرد و با مادرم حدود 17 سال اختلاف سن دارد . گویا مادرم در کلاس سوم ابتدائی شاگرد شوهرش بود و آنگونه که تعریف می کند ، در آن دوران که تنبیه بدنی با چوب و فلک و ... مرسوم بود کسی از این اقا معلم پر حوصله و مهربان خاطره ای مبنی بر فلک و تنبیه جدی به یاد نمی آورد . پیرمردی که سالهای سال است دلی مهربان و پر از مهر و صفا دارد . مردی که دریای صبر و تحمل است . پدری که نمونه فداکاری است . گاهی با خود می گویم این مرد فرشته ایست که اشتباهی به دنیای ما راه یافته است . شاید خدا او را به خاطر دل من به زمین فرستاد تا در مقابل جفای روزگار کوه استوار من باشد . الله بیر قاپینی آدامین اوزونه باغلاسا اوبیرسینی آچار یعنی خدا اگر دری را به روی انسان ببندد در دیگری را به رویش باز می کند . در تمام عمرم ندیدم که دست روی کسی بلند کند یا عصبانی شود ، اما چرا روزی به من چپ نگاه کرد : گفتم آقا جان این قیافه به شما نمی آید . خنده اش گرفت و گفت : دختر جان آرام باش بگذار حسابی عصبانی شوم و سرت داد بکشم . برای او مال من و مال تو مفهومی ندارد . با تمام صفا و صمیمیت پذیرای میهمان است . در کنار پدرم احساس امنیت می کردم او اجازه نمی داد کسی روی من دست بلند کند . می گفت : دختر ها موجودات زیبا و ظریف خدا هستند و نباید کتک بخورند . او هرگز امر و نهی نکرده و نمی کند . مادرم را جز گروه انسانی می داند نه زن زیر دستش
هنوز هم که هنوز است هنگام تماس تلفنی تا صدایم را می شنود برایم نازلاما می خواند که

گؤزل قیزیم بیر ده نه دختر زیبایم یکی یک دانه
گؤی گؤز قیزیم نار ده نه دختر چشم سبزم مثل دانه انار
ساچی تؤکولوب گردنه گیسویش روی گردنش ریخته
گئدیب گیرمه بوستانا نرو توی بوستان
قورخورام یاغیش یاغا می ترسم باران ببارد
ساری ساچین ایسلانا موهای طلائیت خیس شود

۱۳۸۵/۰۵/۱۳

حکایت مرحمت خانم

در گذشته نه چندان دور که گوئی آخرالزمان رسیده بود و هر کس سازی می زد و دیگری را به رقص با سازش وامی داشت ، اتفاقات عجیب و غریب نیز رخ می داد . انسان این مخلوق ناطق خدا که به داشتن زبان افتخار می کند ، در آن ایام به اتکای این گوشت نیم سیری خود خانه هائی را ویران کرد ، آبروهائی را بر زمین ریخت و جوانهائی را به خاک و خون کشید . در آن دوران ، دنیای مدرنی و شیک پوشی و پز تمدن ، جای خود را به ریش و پیراهن بلند و چادرهای سیاه داد کودکان و نوجوانان حرمت به بزرگترها را 1
فراموش کرده با دیدن مرد کهن سالی که کلاه لبه دار برسر داشت شعار سرمی دادند که :

۱۳۸۵/۰۵/۰۷

شوخی بی مزه


دیروز صبح برای رفتن به محل کار ، سوار اتوبوس شدم . از خانه تا محل کارم با اتوبوس حدود بیست و پنج دقیقه راه است . ایستگاه دوم عطیه خانم سوار شد . هر گاه او سوار اتوبوس می شود در ایستگاه بعدی پیاده می شوم و منتظر اتوبوس بعدی می شوم . اما این بار پیاده شدنم موجب تاخیرم می شد و ناچار به زیارت جمال گل عطیه خانم شدم . گرچه مرا می شناسد ، اما به محض دیدنم شروع می کند به سوال پیچ کردن که خوب چه کار می کنی و چکار نمی کنی ؟ و عجب آدم لجوج و یک دنده ای هستی و سال گذشته به تو پیشنهاد کردم که بگذار آقا شوهر را بیاورم و آشتی کنید ، در را به رویم باز نکردی . این که نشد زندگی . زن باید مردی بالای سرش باشد وامروز فردا بچه ها سروسامان می گیرند و تنها میمانی ....

۱۳۸۵/۰۴/۳۱

زهرا

در خانواده ای تربیت یافتم که می گفتند دختر زیاد حرف نمی زند ، دختر با صدای بلند نمی خندد و... خلاصه دختر خفه خون می گیرد . ما دخترها هم که بوینوموز قیلدان نازیک دیر یعنی گردنمان نازکتر از تار مو می گفتیم : چشم . مادرهایمان می گفتند : برادر چیز دیگری است و الله باجیلاری قارداشلارا قوربان ائله سین یعنی خدا خواهرها را فدای برادرها کند .از این قربان شدن چقدر بدم می آمد .

۱۳۸۵/۰۴/۲۴

فرشته

این سوی دنیا و در یکی از کشورهای هم مرز آلمان مرد جوانی به نام فرهاد زندگی می کند . تا آنجائی که به خاطر دارم حدود بیست و اندی سال است که خاک ایران را به هدف تحصیل در رشته دانپزشکی ترک کرده است . وقتی سخن می گوید گاهی استاد دانشگاه آمستردام است و زمانی رئیس دانشکده مهمی در نوتردام و زمانی هم تونی بلر تلفن کرده و از او عاجزانه می خواهد که به انگلستان برود چون دانشکده دندانپزشکی لندن استاد لایق ندارد و کارها در این دانشکده لنگ شده است .

۱۳۸۵/۰۴/۱۷

سرانجام خاله تامارا


خاله تامارا دختری باسلیقه و لیاقت و همه فن حریف بود اما اخلاق و خصوصیات بخصوصی داشت که در نظرما انسانهای خارق العاده عیب محسوب می شود . او صاف و ساده بود . حرفهایش را راحت می زد از کسی خجالت نمی کشید . ایچه ریسینه ن ائشیگی بیریدی یعنی ظاهر و باطنش یکی بود . و طبیعی بود که این اخلاق او موجب رنجش خاطرمی شد . آقا شوهر به من سرکوفت می زد و می گفت : خاتین قیز خالاسینا ، یعنی اخلاق و خصوصیات دختر مثل خاله اش می شود .خاله ات صاف و ساده و بدون سیاست است و تو هم در بیشتر موارد به او رفته ای . میدانی به کسی که زیادی ساده باشد چه می گویند ؟ خر، بله تو بیشتر مواقع مثل خاله ات خری

۱۳۸۵/۰۴/۱۳

خاله تامارا


تامارا اسم یکی از خاله های من بود . اما ما ماکوئیها تامارا را ته ماره تلفظ می کنیم . این تماره خالای ما چندان زیبا نبود اما با هوش بود و از هوش خودش هم آنگونه که دلش میخواست استفاده می کرد . پدربزرگ مذهبی من دخترهایش را به مدرسه فرستاده بود تا خواندن و نوشتن و سرانجام قرآن را بیاموزند که بعد از درگذشت ایشان بر سر قبرشان یس و فاتحه بخوانند . مادرمن همیشه دعاگوی پدرش بود که مرد روشنفکر زمان خود بوده واز این بابت که در سایه او توانسته شش کلاس درس بخواند و حالا هم می تواند مجله و کتاب و ... بخواند خوشحال بود .

۱۳۸۵/۰۴/۱۰

لیلا

قبل از ظهر لیلا خانم تلفن کرد و با همان شوخ طبعی همیشگی اش گفت : چائی درست کن تازه دم باشد دارم میام پیشت . خوب من هم گفتم : آیاغین قویما یئره قوی گؤزوم اوسته آی قوناق ( قدم شما روی چشم مامیهمان عزیز ) تشریف بیاورید . او بانوئیست که حدودهفتادو سه یا چهار سال دارد . شوخ طبع و خوش برخورد است . هفت پسر دارد ....

۱۳۸۵/۰۴/۰۴

راحله

خانم من خیلی خانم خوبی است . خیلی از ایشان راضی هستم . فقط حیف که اجازه نمی دهد دومی را هم بگیرم
با این جلمه زشت ، سخن چندش آور وقبیح ، شوخی مسخره که ورد زبان تعدادی از آقایان است ، آشنا هستید . بعضی از آقایان چه بی پروا مطرح می کنند و اجازه اهانت از همسر می خواهند و او نمی پذیرد .حتمن ته دلتان می گوئید این زن هم ذره بین به دست گرفته و به آقایان گیر داده و ول کن معامله نیست .

۱۳۸۵/۰۳/۳۱

الناز و ساناز

اولین روز مدرسه بود و ابلاغم را به مدرسه ای جدید با محیطی متفاوت داده بودند . من سالها در کنار روستائیها و مردم حاشیه شهری زندگی کرده بودم و روز اول بود که با چهره های جدید و یا بهتر بگویم ثروتمندان خودخواه این مدرسه ، با مادرانی شیک پوش و ثروتمند که اکثرشان خود را یک سر و گردن بالاتر از معلم می دیدند اشنا شدم و اولین روزکار چه دلگیر بود .



۱۳۸۵/۰۳/۲۵

حکایت پادشاه و قارا مریم

یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود . در سرزمینی پهناور پادشاهی غدار حکمرانی می کرد . این پادشاه ما هر روز با دختری ازدواج می کرد فردای آن روز به نوعروس می گفت : من دوست ندارم آشپز برایم غذا بپزد تو زن من هستی و باید غذایم را بپزی .

۱۳۸۵/۰۳/۲۱

ستاره

روز جمعه ستاره زنگ زد و مرا به جلسه خانمها دعوت کرد . برایش بهانه آوردم که نمی توانم اما اصرارش موجب شد که کوتاه بیایم . شرکت نکردن در این مجالس دلیل بر غرور و خود پسندی نیست ، بلکه بعضی وقتها سوال پیچ کردنها اذیتم می کند . آتان نه دردینه ن اؤلدو ( پدرت با چه دردی مرد ؟) باید بیتده ن سیرکیه جان ( ازسیر تا پیاز ) را برایشان شرح دهی . به این هم بسنده نمی کنند و شروع به پیچیدن نسخه و سفارش دوا و درمان می کنند .
متن کامل

۱۳۸۵/۰۳/۱۷

گلی

بعد از ظهر یک روز زمستانی ، تازه به اتاقم رسیده بودم که خانم زر وارد شد و گفت : خانم معلم پاشو به عروسی می رویم . گفتم : کسی دعوتم نکرده است . خندید و گفت : چه دعوتی ؟ برای عروسی که دعوت لازم نیست . نمی خواستم بروم اما او باز خندید و گفت :

۱۳۸۵/۰۳/۱۲

سوسنبر

یاد آن سالها به خیر . منظورم سالهائی است که در روستا بودم . از همان شبی که خانم زر در اتاقم خوابید تا از جن نترسم ، با هم دوست شدیم . او از آن پس هرازگاهی شب به اتاقم می آمد و پیش من می خوابید

۱۳۸۵/۰۳/۰۴

پروانه

یاد آن روزها به خیر ، دو کوچه آن طرف تر دوستی داشتم که اسمش پروانه بود . هر جا هست خدا سلامتش کند . خانمی بسیار باوقار و مهربان بود . به علت اینکه مسیرمان یکی بود اکثر روزها با هم به مدرسه می رفتیم.
متن کامل

۱۳۸۵/۰۳/۰۲

سال 1383

دوستان گرامی امروز نمی خواهم حکایت بنویسم ، بلکه دلم می خواهد درد دل کنم . دلم خیلی گرفته است . می دانید من از سال 1383 خوشم نیامد

۱۳۸۵/۰۳/۰۱

آرش

چند روز پیش که اینجا هوا خوب بود ، به بهانه خرید نان از خانه بیرون آمدم . خیابان آرام بود . از کنار رودخانه که می گذشتم زنان و مردانی را دیدم که برای استفاده از هوای خوب و آفتابی ، روی چمنها زیراندازی انداخته و نشسته اند . بعضی ها بلوزشان را درآورده و جلو آفتاب دراز کشیده بودند که خورشید به بدنشان انرژی دهد . امسال زمستان سردی را پشت سرگذاشتیم وحالا از یکی دو هفته پیش گرمای هوا شروع شده است . از بس که بیشتر وقتها هوا بارانیست ، تا مردم خورشید خانم را می بینند دست و پایشان را گم می کنند .