کلاس ششم ابتدائی که بودم معلمی داشتیم که مندن بئش بئتر ( پنج بار بدتر از من ) بداخلاق بود . تا آنجائی که به خاطر دارم درس ریاضی ام ضعیف بود . روزی که مادر و خاله ام برای پرسیدن وضع درسی ام به مدرسه مان آمده بودند معلم از درس من گله کرده بود و مادر عزیزم با گشاده دستی فراوان گوشت لطیف مرا دو دستی تقدیم خانم معلم کرده بود ، که اتی سنین سومویو منیم ( گوشتش مال تو و استخوانش مال من )
17 comments:
another nice post, as usuall.
some people get what they dont deserve and some people dont get what they do deserve, and that works pretty much the same for every one, but what one can do, this is the way things are and you live with me.
Usually, when you are an outstanding person, you go through difficulies more, everyone's life has different characteristics, so obviously life is not fair, at least up to the ponit we can talk about it.
آرمین عزیز چرا به زبان انگلیسی پیام نوشته اید . متاسفانه من انگلیسی بلد نیستم . لطفن دوباره زحمت کشیده و پیامتان را به زبات فارسی بنویسید تا من نیز بتوانم بخوانم .
با تشکر فراوان شهربانو
salam,
bebakhshiid, chashm, albatte englisi man ham mesle bisavadhaast, alaan negah kardam didam 5 taa ghalat toosh ast (2 taa gerameri, 3 taa typii)
man na zabane madariim (turkii), na zabane melli (farsi) a na zabane englisi, hischkodom roo khob yaad negerftam.
beh har haal tarjomeye farsish:
" yek matlabe zibaaye digar, mesle hamishe.
bazi adamhaa shayesteye aanche keh hastand roo beh dast nemyaarad, va bazihaa beh dast meyaavarand aanche raa keh shyetash nistand, in ghanoon taghriban baraye hame beh soorate yeksaan kaar mikonad (baste beh inke baa che kasi khodet roo moghaayese koni) in sharayete zendegi va baazieye roozegaar ast, va maa majbooriim baa aan zendegi koniim.
mamoolan, vaghti kasi adame khobi baashad, moshkelaate zeyaadi raa tajrebeh mikonad (shayad hamin moshkelat baaes shvand az aanche hast ham behtar baashad, amma na hamishe) zendegiiye har kasi moshkhkhassate khaase khodesh roo daare, bana bar iin ashkaar ast keh zendegii aadelaane nist, had aghghal taa jaaaii keh maa mitavaniim raajeh beh aan sohbat koniim."
shayad neveshteye man zeyaad beh matlabe tu marboot nabashad, amma daghighan jomleh aakharat in afkaar roo beh zehne man aavard.
maanande kheyli az dokhtarane zibaaye azarbaayjaan keh zaher va darooneshaan zibaast, amma beh aanche shayesteash hastand nemiresand, anjaast keh ghame tanhaaii roo ehsaas mikonand.
delaa kho kon beh tanhaaeii keh az tanhaa bala khizad
saadat aan kasi daarad keh az tan ha
beparhiizad.
amma tanhaeei ham ghame bozorgi ast, va zakhmi jaankaah
dooste hamishegi
armin
آرمین عزیز : با تشکر از شما که به فارسی نوشتید . البته زبان فارسی و ترکی آذربایجانی من هم خالی از اشکال نیست اما خوب یک جوری گلیم خود را از آب بیرون می کشیم . تنهائی هم مشکل است . این شعر شما مرا یاد دبیر ادبیاتمان آقای نخجوانی انداخت . این بیت را از ایشان شنیده بودم که زیاد هم تکرار می کرد
دلا خوا کن به تنهائی که از تن ها بلا خیزد - سعادت آن کسی یابد که از تن ها بپرهیزد .
امابه نظر من تنهائی دیوانه کننده است .
متشکرم دوست همیشگی
شهربانو
دوست عزیز و خوبم شهربانو جان
چقدر خوشحالم که پدر به این مهربانی و روشنفکری داشتید . مثل همیشه خیلی زیبا و خواندنی بود موفق و پیروز باشید
عزيزم شهر بانو جان سلام
چند ماه پيش احساس كردم دختر نوجوان من خيلي در خودش غرق شده و اصلا متوجه دورو برش نيست..خوب منهم چون اين سنين رو گذرونده بودم فهميدم كه قضيه چيه..يه شب با هم رفتيم بيرون و من از خاطرات شيرين شونزده سالگيم براش تعريف كردم..از روزايي كه عشق به زيبايي مهمون دل كوچيكم شده بود
ازشبي كه سر جانماز دعا كردم ببينمش و خدا شاهده كه هنوز جانمازم رو جمع نكرده بودم كه اومد خونه مون !!
و چقدر جالب بود كه دخترم بعد از يه سكوت طولاني لب به سخن باز كردو از دل كوچولوش گفت..و از اون روز به بعد براي دخترم احترام بيشتري قايل شدم چون حس زيبايي رو تجربه ميكرد و نياز به يه همزبون داشت كه اينهمه احساس رو به دامنش بريزه..من خوشحالم شهربانو جان..خيلي خوشحال كه محرم زيباترين احساسات قلبي دخترم شدم
و از اون به بعد ترتيبي دادم كه دخترم بيشتر عشقشو ببينه.چون فاميل بود و به ما هم خيلي نزديك ..
جالبه بدوني يه شب كه دخترم اصرار داشت اونا رو واسه شام دعوت كنم و
با هم بريم بيرون من هيج حال و حوصله آشپزي نداشتم خودش قول داد سالاد الويه درست كنه !!
و درست هم كرد شهربانو جان..
نبودي ببيني شور عشق از اين دختر كوچولو چه آشپز ماهري ساخته بود !!
البته دختر منهم به دليل اينكه يه رگش تركه تا حدودي به كدبانوگري آشناست..
به هرحال من هنوز با عشق و علاقه مطالب شيرينت رو دنبال ميكنم و هيچوقت هم تازگيشو برام از دست نميده
خوش باشي و تندرست عزيز همزبونم
سلام. جدای از محتوای مطالبتون (که خیلی جالبه) طرز نوشتن شما خيلی جالب تره. يعنی در اصل يه هنره. واقعا لذت می برم. یه سوال دارم می تونین جواب ندین. ولش کن پشیمون شدم. چیز خاصی نبود.
سلام شهربانو جانم.گاهی از این بزرگ شدنم آنقدر افسوس میخورم.هنوز در شعرهام و نوشته هام و حتی نقاشیهام اثری ار کودکی هست.چه مزه ای داشت اون زمان که پدر از پشتی دختر در می آمد.عزیز دردانه پدر بودن چه شیرین بود.کسی جرات نداشت بگوید به قد کوتاهی.
شهربانو جان مثل همیشه زیبا نوشتی.یاد دوران نوجوانی بخیر.یادم میاد که آن زمان هر زمان که کسالت دوران منوستراتسیون(پریود ماهانه)داشتم پدرم از همه بیشتر بهم رسددگی میکرد ولی تا زمانی که تماس من با پسرها در حد یک رابطه رفیقانه و دوستانه ساده بدون عشق بود که در خوزستانیها متداول است مشکلی نبود.من به دبیرستانی میرفتم که مخطلت بود که البته سال دوم بعد از انقلاب پسرها را جدا کردند و به یک دبیرستان دیگه بردند.سال اول انقلاب من هم سال اول دبیرستان بودم که با یکی از پسرهای مدرسه که سال آخر بود و دوست برادرم هم شده بود به هم علاقه مند شده بودیم. به قول معروف اولین عشق در زندگی من و او بود که از حد همصحبتی و نجواهای رمانتیک فرا تر نبود.پدرم از این عشق بو برده بود با طعنه و کنایه احساسی به من میداد که من متوجه باشم او از جریانات با خبر است و تمام اوضاع را زیر کنترل دارد و این یک احساس گناه در من به وجود میاورد.بیشتر دوست داشتم که پدرم بامن رودر رو راجب این مسئله صحبت میکرد که من هم شانس موقعیت دفاع از خودم میداشتم.ولی به هر حال دوران زیبای بود.
شهربانو جان یک چیزه دیگه به خاطرم اومد.زمانی که اینجا کالج میرفتم یک معلم بیولوژی داشتیم که بسیار آقای فهمیده و مهربانی بود.یک بار به من گفت در طول سالها تجربه معلمیش با شاگردان زنان جوان از کشورهای مختلف شرقی متوجه این شده که درد و ناراحتیهای دوران پریود ماهانه در زنان شرقی به مراتب بیشتر است تا در زنان اروپای.این به این دلیل نیست که بیولوژی بدن ما با آنها فرق میکنه بلکه به دلیل برخوردهای اطرافیان و اجتماع در دوران کودکی باکودک وبا مسئله جنسیت است و اثرهای روحی روانی و جسمی آن در شخص.
موفق باشی
امان از این مادر آذربایجانی!! با وجود این که برای مقام مادر ارزش قایلم ولی بعضی از این کارها در حد جنایت است!سرکوب کردن حس های طبیعی فرزند نمیدانم چه حسنی داشته؟
به وبلاگتون لینک دادم با اجازه
.شهربانو جان برات کامنت گذاشتم
shahrbanoo jan ,
cheghadr ravaan minevisi adam ro part mikoni vasat koche haye kodaki , ba hamoon negah haye dozdaki ba hamon ehsas latif ...khob emrooz ham koli zarbolmasal va estelaah yad gereftam :) merci
شهربانو جان نوشتن واقعن نعمت بزرگیه و بخصوص با آن قلم زیبای که تو داری و من خشحالم که مثل دیگر دوستان از نوشته های زیبای تو بهرمند میشم.
در مورد تنبیهات مدارس در گدشته واقعا متاسفه . ÷در من در کلاس سوم ابتدایی توسط معلم خود با سیخ بخاری 2 عدد جایی سوختگی را همیشه با خود دارد. ولی الان هم از اون وری افتادن و بچه ها حرف معلم ها رو نه تنها گوش نمیدن بلکه معلم ها رو هم دست میاندازن و احترامها از بین رفته . و دیگه اینکه آخرش بالاخره چی شد ؟؟؟ دوست ÷سر گرفتید یا نه؟؟؟
salam sizin bu gozel yazilariz menim azerbaycan xatirelerimi canlandirir sag olun saglikla yashayin
aslanbey
Post a Comment