۱۳۸۶/۰۷/۰۸

بازی مدرسه


به دعوت ارگون عزیز می نویسم .
اولین مدرسه من دبستان ملی فرهنگ بود . مدرسه ای که حیاطی بزرگ و اتاقهائی تودرتو داشت . خانه ای بزرگ و قدیمی که مدرسه شده بود .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

....
یک خبر :

صادق اهری از وبلاک نویسی و وبلاک خوانی یک ایده صحیح و سالم و به درد بخور به دست آورده است . کار با ارزش وی ایجاد لینک کده ای در مورد بیماری ام . اس است . در مورد این بیماری در این وبلاک جدید خواندم و مطالبی آموختم . دوستان عزیز گفتم که خیلی کم سوادم و از این دنیای اینترنتی خیلی درسها می آموزم .

۱۳۸۶/۰۷/۰۴

ماه رمضان و من دلتنگ


آن زمانهای دور که هنوز هشت سالم بود و دانش آموز کلاس دوم بودم ، علاقه زیادی به ماه رمضان و روزه داشتم . آنچه که از این ایام به خاطر دارم کلوچه روغنی شب افطار و زولبیا و بامیه بعد از افطار و مزه شیرین خوردنیهای گوناگون بود . گاهی اوقات به همراه بزرگترها بیدار می شدم و سحری می خوردم و تا هنگام ناهار روزه می گرفتم . آنگاه با اصرار بزرگترها موقع ناهار افطار می کردم و روزه ام تاباق اوروجوایا کله گنجشکی می شد . تا آنجائی که به خاطر می آورم سه یا چهار روزه درست گرفتم و به پدر و مادربزرگ و مادرم فروختم تا به روح امواتشان هدیه کنند . این نیز خود عالم زیبائی داشت . مادرم هر روز بعد از نماز ظهر فرنی درست می کرد و توی بشقابهای کم عمق می ریخت که تا هنگام افطار سرد شوند و ته قابلمه را به من می داد وای که چقدر از خوردن فرنی داخل قابلمه لذت می بردم .
متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۶/۳۱

فردا اول مهر ماه


سی ام شهریور ماه بود و من بچه مدرسه ای بودم . با پدرم به بازار رفتیم و برایم یک جفت کفش خرید . هنگام بازگشت از مدرسه هم از بقال سر کوچه چند جلد دفتر چهل برگی و بیست برگی خرید . به من دو جلد دفتر بیست برگی داد . یکی برای مشق و دیگری حساب و هندسه . دفاتر چهل برگی را به آبجی بزرگ داد . آخر او در کلاس بالاتر درس می خواند و احتیاجش به کاغذ بیشتر ازمن است . دلم می خواهد از پدر و مادرم قهر کنم آخر آنها با هم تصمیم گرفتند و برای آبجی روپوش مدرسه خریدند و مادرم روپوش کهنه او را کوتاه کرد و این طرف و آن طرفش را هم دوخت تا اندازه من شد .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۶/۲۷

به بهانه زنده یاد شهریار


شهریار را با حیدربابایش شناختم . اشعارش برایم آنقدر روان و ساده و دلنشین است که هنگام زمزمه خود را در آن محیط روستائی می بینم . روزگاری دوست داشتم کوه حیدر بابا را از نزدیک ببینم . دیدن عظمت و ابهت حیدربابا یکی دیگر از آرزوهایم بود . پدرم می گفت : حیدربابا کوهی بسیار کوچک و گمنام بود . شهریار حیدربابایش کرد و با قلم توانایش به او عظمت بخشید .
پدربزرگم همراه حیدربابا به دوران نوجوانی و جوانی اش سفر می کرد . عمه جانین بال بلله سی ( لقمه عسل عمه جان ) آغاج مینیب آت گزدیرمه ک ( سوار چوب شدن و اسب بازی کردن ) شال ساللاماق ( یکی از مراسم سال نو ) و

متن کامل

۱۳۸۶/۰۶/۲۴

این خواب من


بعضی وقتها خوابهای عجیب و غریبی می بینم و فوری تعبیر می کنم که خیر است ، اما آنچه که در طول روز اتفاق می افتد ربطی به تعبیر و تفسیر من ندارد و اتفاق می افتد . فامیل نزدیکی داریم که هر وقت او را در حال آواز خواندن می بینم مطمئن می شوم که خبر درگذشت یکی از عزیزان برایم خواهد رسید . بیشتر وقتها هم پشت تلفن از او می خواهم که عزیز من وقتی به خوابم می آیی آواز نخوان . مادربزرگم می گفت : در خواب اگر خون ببینی آن خواب تعبیر ندارد . انگور نشانه غم است و گوشت نشانه دعواست و درد دندان بیماری فامیل . بچه نشانه خبری خوش است و سیل و طوفان خانه خراب کن است . اگر در خواب موهایت را شانه بزنی به سفر خوشی می روی من هم به روایت مادربزرگ خوابهایم را تعبیر می کردم . اما مادرم می گفت خواب که دیدی یک کلمه بگو خیر است انشالله .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۶/۲۰

حکایت یک ضرب المثل


اؤلسون او پیس کی یئرینه یاخجی سی گله جاخ ( هیچ بدی نمرد که خوبی جایش را بگیرد )
روزی روزگاری در آن زمانهای نه چندان دور و نه چندان نزدیک در ولایتی که بزرگترها برای فرزندان خود تصمیم می گرفتند و دخترشان را به عقد پسری درمی آوردند ویا برای پسرشان زن می گرفتند ، مردی زندگی می کرد .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۶/۱۷

رقیه


در مدت چهل و هشت سال و اندی زندگی در این دنیا و کار و تلاش بی وقفه تنها ثروتی که برایم باقی مانده آلبوم عکسهایم هستند .عکسهائی که برایم خیلی عزیزند و خاطرات تلخ و شیرینم را زنده می کنند . آلبومی که پاکسازی و سانسور و بایگانی کرده ام .در میان عکسهای دوران تحصیل چشمم به رقیه و لبخندش افتاد . دوست صمیمی من که از کلاس هفتم به بعد همکلاسی بودیم . او دانش آموز ممتازی بود و پدرش راننده کامیون و مادرش از دوستان مسجد مادرم بود . گاهی اوقات همراه مادرش به مجلس روضه خوانی ما می آمد . بعضی از بعد از ظهرهای ماه های رمضان همدیگر را در مسجد مولانا می دیدیم . خنده های ما و تذکر فاطمه سلطان خانم نگهبان مسجد با مزه بود .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۶/۱۵

انشای این هفته ما


چند روز پیش آقا معلم مان از ما خواست که در مورد کشور و زادگاهمان مقاله ای تهیه کنیم و همراه با نقشه و تصاویر و چه و چه به ایشان تحویل دهیم . اصل سخنش هم این بود که اکثر کشورها را می شناسیم و بهتر است در مورد زادگاهمان ( شهر یا روستا ) بنویسیم . یکی یکی در مورد زادگاهمان توضیح مختصری دادیم .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۶/۰۹

مصاحبه من در رادیو زمانه


لینک مصاحبه من در رادیو زمانه

....

سووقه ت
بیر نئچه گون قورتولورسان ، بو غربتین هاواسیندان
گئنه وطن تورپاغینا ، گئدیرسن خوش حالین اولسون

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۶/۰۳

اووته


در خانه سالمندان یکی از کارهای بسیار مهم ، غذا دادن به سالمندان است . غذا دادن به افرادی که توانائی حرکت دست و پای خود را از دست داده اند و چشم امیدشان به کارکنان سفیدپوشیست که در حال جنب و جوشند . هر ساعت یک بار بایستی به اتاقها سر زد و در نوشیدن آب کمکشان کرد . سالن طولانی با اتاقهای دو تختخوابه بیمارستان را یادم می آندازد .
متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۵/۲۸

و این یک سال من


قرارداد یک ساله ام تمام شد . حدود دو ماهی نیز استراحت کردم . روی هم رفته محل کار خوبی داشتم و همکارانم نیز آدمهای خوبی بودند . چند روز پیش در اداره کارقرار داشتم . سر وقت حاضر شدم و مسئولم که پرونده ام روی میز بود و نگاهش می کرد ، گفت : که در حال حاضر کار مناسبی وجود ندارد و فقط خانه سالمندان نیاز مبرم به تعدادی پرستار دارد و چون شما آنجا کار کردید واجد شرایط هم هستید .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۵/۲۴

دارم دعا می خوانم


یکی دو روز است که سعی می کنم بنویسم اما گوئی دیگر فکر و ذهنم کار نمی کند . خواستم شکوه کنم ، اما بلد نیستم . آخر بجز نوشتن حکایت و سیاه مشق کاری دیگر از من ساخته نیست . دیروز صالیحا می گفت : به مرخصی وبلاکشهری برو . چند روزی به خودت تعطیلی بده . قلم را کنار بگذار . خواستم به پیشنهادش عمل کنم . اما نتوانستم این مداد رنگ و رو رفته را کنار بگذارم . آخر با مداد می نویسم و فکر می کنم خودکار و قلم خطم را بد نشان می دهند و گویا خودکار کندذهنم می کند . خلاصه یک کمی دلخورم و یک کمی هم متعجب .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۵/۱۸

آغجا قیز


آغجا قیز( دختر سفید )
در بین دانش آموزانم دخترکی سفید برفی و چشم عسلی بود که آغجا قیز صدایش می کردند . دو دندان جلوئیش افتاده بود . وای من چقدرازقیافه بچه هائی که دندان شیریشان می افتاد و هنگام خنده دندانهایشان یکی درمیان نمایان می شد خوشم می آمد . آغجا قیز هم سفید برفی و هم بامزه بود . او یکی یکدانه پدر و مادر بود . مادرش را فقط یک بار دیدم و پدرش را تقریبن هر روز هنگامی که با اتومبیل خودش دخترش را جلوی در مدرسه پیاده می کرد می دیدم .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

در رادیو زمانه - گفتگوی خودمونی - با صدای لیدا حسینی نژاد

۱۳۸۶/۰۵/۱۶

دانشجویان این نسل مظلوم


هفته گذشته از طرف دختر همسایه دعوت شدم تا در مورد 14 مرداد ودانشجویان در بند و همبستگی اهالی وبلاک شهربنویسم . مانده بودم که چه بنویسم و چه ننویسم . در بیشتر موارد برای نوشتن جمله کم می آورم . اما امروز با خودم گفتم حداقل می توانم برای رفع بلا و آرزوی سلامتی و آزادی دانشجویان دعا کنم . دعا تنها کاری است که از دستم برمی آید . مادربزرگم می گفت : اگر دعا مستجاب هم نشود یک کمی آرامش روحی که به انسان می دهد .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۵/۰۸

پدر

به دعوت فروغ عزیز می نویسم .
بهترین خاطره
پدرم این معلم پیر رئوف ، با درآمدی کم و قلبی بزرگ ، سالهای سال میزبان بی ریای میهمانانی بود که چشم امید به آینده داشتند . خانه اش مدرسه و پناهگاه درویشی محصلینی بود که برای ادامه تحصیل به او پناه می آوردند . او و مادرم دست در دست هم چرخ سنگین زندگی را می چرخاندند . مردی که هرگز دست روی ما بلند کرد . صدای خشمگین و فحاش از او نشنیدیم .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۵/۰۴

فیصل و مادلین


حدود هشت نه سال پیش فیصل از طریق دانشگاهی در آلمان ویزای دانشجوئی دریافت کرد و چمدانهایش را برای سفر آماده کرد . پدر و مادرش نشسته و با هم مشورت کردند که یعنی چه ؟ ما اجازه می دهیم این پسر همین طوری ال قولون ساللیا ساللیا ( منظور سرش را پائین انداخته ) راهی مملکت اجنبی ها بشود . نکند خدای نکرده توی دام یکی از زنان مو بور و دماغ قرمز و بلند قد اجنبی ها بیفتد و آنجا ماندگار شود .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۴/۲۹

این دوست من


اسم یکی از دوستانم صالیحا است . او تقریبن هم سن و سال من است . با هم به خرید می رویم و گاهی به خانه همدیگر رفت و آمد می کنیم . او پاکستانی است و تا به خانه اش می روم برایم چای پاکستانی درست می کند . او چائی را به جای آب با شیر داغ جوشیده می پزد و شکر به اندازه کافی می ریزد . این نوشیدنی داغ خیلی خوشمزه است اما جای چائی سیاه و قند پهلوی ما را نمی دهد و رفع تشنگی نمی کند . غذاهای بسیار خوشمزه ای می پزد اما با فلفل فراوانی که تویش می ریزد دل و جگر آدم را کباب می کند .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۴/۲۴

این کلبه کوچک من


در گذشته ای کمی نزدیک همراه پسرم به اداره کار رفتیم . هر دو فکر می کردیم که من خیلی دست و پا چلفتی هستم و حرف زدن بلد نیستم و نمی توانم گلیم خود را از آب بیرون بکشم وهمیشه باید آقابالاسری داشته باشم . به اتاق مسئول که رسیدیم ، پسرم به خانم توضیح داد که برای کمک به من آمده است .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۴/۲۰

سومین شکست مهربان


حدود ده ماهی بود که از مهربان بی خبر بودم . دیگر نه زنگی به من می زد و نه در مسیرمان همدیگر را می دیدیم . تا اینکه دیروز تلفن به صدا درآمد و تا گوشی را برداشتم صدای بغض آلود مهربان حالم را گرفت . پس از سلام و احوالپرسی گفت که حالش خیلی بد است و دارد دیوانه می شود و آدرس منزلم را خواست تا پیشم بیاید . ادرس را دادم و ساعتی نگذشته آمد .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۴/۱۴

اگر زندگی دنده عقب داشت


سالها در حسرت جوانی زیستم . در حسرت روزهائی که فکر می کردم اگر به عقب برگردند می توانم از اول شروع کنم . فکر می کردم اگر زندگی دنده عقب داشت تا مرز بیست سالگی عقب می رفتم . جوانی را سر می گرفتم . هرگز عاشق نمی شدم . به خانه ای که بختش می نامند قدم نمی گذاشتم .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من