دیروز صبح برای رفتن به محل کار ، سوار اتوبوس شدم . از خانه تا محل کارم با اتوبوس حدود بیست و پنج دقیقه راه است . ایستگاه دوم عطیه خانم سوار شد . هر گاه او سوار اتوبوس می شود در ایستگاه بعدی پیاده می شوم و منتظر اتوبوس بعدی می شوم . اما این بار پیاده شدنم موجب تاخیرم می شد و ناچار به زیارت جمال گل عطیه خانم شدم . گرچه مرا می شناسد ، اما به محض دیدنم شروع می کند به سوال پیچ کردن که خوب چه کار می کنی و چکار نمی کنی ؟ و عجب آدم لجوج و یک دنده ای هستی و سال گذشته به تو پیشنهاد کردم که بگذار آقا شوهر را بیاورم و آشتی کنید ، در را به رویم باز نکردی . این که نشد زندگی . زن باید مردی بالای سرش باشد وامروز فردا بچه ها سروسامان می گیرند و تنها میمانی ....
۱۳۸۵/۰۵/۰۷
شوخی بی مزه
دیروز صبح برای رفتن به محل کار ، سوار اتوبوس شدم . از خانه تا محل کارم با اتوبوس حدود بیست و پنج دقیقه راه است . ایستگاه دوم عطیه خانم سوار شد . هر گاه او سوار اتوبوس می شود در ایستگاه بعدی پیاده می شوم و منتظر اتوبوس بعدی می شوم . اما این بار پیاده شدنم موجب تاخیرم می شد و ناچار به زیارت جمال گل عطیه خانم شدم . گرچه مرا می شناسد ، اما به محض دیدنم شروع می کند به سوال پیچ کردن که خوب چه کار می کنی و چکار نمی کنی ؟ و عجب آدم لجوج و یک دنده ای هستی و سال گذشته به تو پیشنهاد کردم که بگذار آقا شوهر را بیاورم و آشتی کنید ، در را به رویم باز نکردی . این که نشد زندگی . زن باید مردی بالای سرش باشد وامروز فردا بچه ها سروسامان می گیرند و تنها میمانی ....
۱۳۸۵/۰۴/۳۱
زهرا
در خانواده ای تربیت یافتم که می گفتند دختر زیاد حرف نمی زند ، دختر با صدای بلند نمی خندد و... خلاصه دختر خفه خون می گیرد . ما دخترها هم که بوینوموز قیلدان نازیک دیر یعنی گردنمان نازکتر از تار مو می گفتیم : چشم . مادرهایمان می گفتند : برادر چیز دیگری است و الله باجیلاری قارداشلارا قوربان ائله سین یعنی خدا خواهرها را فدای برادرها کند .از این قربان شدن چقدر بدم می آمد .
۱۳۸۵/۰۴/۲۴
فرشته
این سوی دنیا و در یکی از کشورهای هم مرز آلمان مرد جوانی به نام فرهاد زندگی می کند . تا آنجائی که به خاطر دارم حدود بیست و اندی سال است که خاک ایران را به هدف تحصیل در رشته دانپزشکی ترک کرده است . وقتی سخن می گوید گاهی استاد دانشگاه آمستردام است و زمانی رئیس دانشکده مهمی در نوتردام و زمانی هم تونی بلر تلفن کرده و از او عاجزانه می خواهد که به انگلستان برود چون دانشکده دندانپزشکی لندن استاد لایق ندارد و کارها در این دانشکده لنگ شده است .
۱۳۸۵/۰۴/۱۷
سرانجام خاله تامارا
خاله تامارا دختری باسلیقه و لیاقت و همه فن حریف بود اما اخلاق و خصوصیات بخصوصی داشت که در نظرما انسانهای خارق العاده عیب محسوب می شود . او صاف و ساده بود . حرفهایش را راحت می زد از کسی خجالت نمی کشید . ایچه ریسینه ن ائشیگی بیریدی یعنی ظاهر و باطنش یکی بود . و طبیعی بود که این اخلاق او موجب رنجش خاطرمی شد . آقا شوهر به من سرکوفت می زد و می گفت : خاتین قیز خالاسینا ، یعنی اخلاق و خصوصیات دختر مثل خاله اش می شود .خاله ات صاف و ساده و بدون سیاست است و تو هم در بیشتر موارد به او رفته ای . میدانی به کسی که زیادی ساده باشد چه می گویند ؟ خر، بله تو بیشتر مواقع مثل خاله ات خری
۱۳۸۵/۰۴/۱۳
خاله تامارا
تامارا اسم یکی از خاله های من بود . اما ما ماکوئیها تامارا را ته ماره تلفظ می کنیم . این تماره خالای ما چندان زیبا نبود اما با هوش بود و از هوش خودش هم آنگونه که دلش میخواست استفاده می کرد . پدربزرگ مذهبی من دخترهایش را به مدرسه فرستاده بود تا خواندن و نوشتن و سرانجام قرآن را بیاموزند که بعد از درگذشت ایشان بر سر قبرشان یس و فاتحه بخوانند . مادرمن همیشه دعاگوی پدرش بود که مرد روشنفکر زمان خود بوده واز این بابت که در سایه او توانسته شش کلاس درس بخواند و حالا هم می تواند مجله و کتاب و ... بخواند خوشحال بود .
۱۳۸۵/۰۴/۱۰
لیلا
قبل از ظهر لیلا خانم تلفن کرد و با همان شوخ طبعی همیشگی اش گفت : چائی درست کن تازه دم باشد دارم میام پیشت . خوب من هم گفتم : آیاغین قویما یئره قوی گؤزوم اوسته آی قوناق ( قدم شما روی چشم مامیهمان عزیز ) تشریف بیاورید . او بانوئیست که حدودهفتادو سه یا چهار سال دارد . شوخ طبع و خوش برخورد است . هفت پسر دارد ....
۱۳۸۵/۰۴/۰۴
راحله
خانم من خیلی خانم خوبی است . خیلی از ایشان راضی هستم . فقط حیف که اجازه نمی دهد دومی را هم بگیرم
با این جلمه زشت ، سخن چندش آور وقبیح ، شوخی مسخره که ورد زبان تعدادی از آقایان است ، آشنا هستید . بعضی از آقایان چه بی پروا مطرح می کنند و اجازه اهانت از همسر می خواهند و او نمی پذیرد .حتمن ته دلتان می گوئید این زن هم ذره بین به دست گرفته و به آقایان گیر داده و ول کن معامله نیست .
با این جلمه زشت ، سخن چندش آور وقبیح ، شوخی مسخره که ورد زبان تعدادی از آقایان است ، آشنا هستید . بعضی از آقایان چه بی پروا مطرح می کنند و اجازه اهانت از همسر می خواهند و او نمی پذیرد .حتمن ته دلتان می گوئید این زن هم ذره بین به دست گرفته و به آقایان گیر داده و ول کن معامله نیست .
۱۳۸۵/۰۳/۳۱
الناز و ساناز
اولین روز مدرسه بود و ابلاغم را به مدرسه ای جدید با محیطی متفاوت داده بودند . من سالها در کنار روستائیها و مردم حاشیه شهری زندگی کرده بودم و روز اول بود که با چهره های جدید و یا بهتر بگویم ثروتمندان خودخواه این مدرسه ، با مادرانی شیک پوش و ثروتمند که اکثرشان خود را یک سر و گردن بالاتر از معلم می دیدند اشنا شدم و اولین روزکار چه دلگیر بود .
۱۳۸۵/۰۳/۲۵
حکایت پادشاه و قارا مریم
یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود . در سرزمینی پهناور پادشاهی غدار حکمرانی می کرد . این پادشاه ما هر روز با دختری ازدواج می کرد فردای آن روز به نوعروس می گفت : من دوست ندارم آشپز برایم غذا بپزد تو زن من هستی و باید غذایم را بپزی .
۱۳۸۵/۰۳/۲۱
ستاره
روز جمعه ستاره زنگ زد و مرا به جلسه خانمها دعوت کرد . برایش بهانه آوردم که نمی توانم اما اصرارش موجب شد که کوتاه بیایم . شرکت نکردن در این مجالس دلیل بر غرور و خود پسندی نیست ، بلکه بعضی وقتها سوال پیچ کردنها اذیتم می کند . آتان نه دردینه ن اؤلدو ( پدرت با چه دردی مرد ؟) باید بیتده ن سیرکیه جان ( ازسیر تا پیاز ) را برایشان شرح دهی . به این هم بسنده نمی کنند و شروع به پیچیدن نسخه و سفارش دوا و درمان می کنند .
متن کامل
متن کامل
۱۳۸۵/۰۳/۱۷
۱۳۸۵/۰۳/۱۲
۱۳۸۵/۰۳/۰۴
۱۳۸۵/۰۳/۰۲
سال 1383
دوستان گرامی امروز نمی خواهم حکایت بنویسم ، بلکه دلم می خواهد درد دل کنم . دلم خیلی گرفته است . می دانید من از سال 1383 خوشم نیامد
۱۳۸۵/۰۳/۰۱
آرش
چند روز پیش که اینجا هوا خوب بود ، به بهانه خرید نان از خانه بیرون آمدم . خیابان آرام بود . از کنار رودخانه که می گذشتم زنان و مردانی را دیدم که برای استفاده از هوای خوب و آفتابی ، روی چمنها زیراندازی انداخته و نشسته اند . بعضی ها بلوزشان را درآورده و جلو آفتاب دراز کشیده بودند که خورشید به بدنشان انرژی دهد . امسال زمستان سردی را پشت سرگذاشتیم وحالا از یکی دو هفته پیش گرمای هوا شروع شده است . از بس که بیشتر وقتها هوا بارانیست ، تا مردم خورشید خانم را می بینند دست و پایشان را گم می کنند .
اشتراک در:
پستها (Atom)