2009/12/21

شب یلدا



شب یلداست و درازترین شب. هوای کودکی به سرم زده. دلم می خواهد از شاخه های کوتاه و بلند درخت انار خانه پدری اناری بچینم به رنگ صفای پدر و به طعم دستان پرمهر مادر. دوست دارم هندوانه ای قاچ کنم به شیرینی شیرین زبانیهای برادر. دلم می خواهد امشب هفت هشت ساله شوم. مادر پتوی سربازی را پهن کند و اهل خانه دور پتو بنشینیم و مادرم یک پاکت تخمه آفتابگردان بیاورد و به هر کدام از ما یک مشت کوچک تخمه بدهد و داداش یوسف و دائی وسطی و داداش بزرگه و آبجی بزرگه و ... و ... با هم مسابقه بدهند. تخمه بشکنند و پوستش را با نوک زبان به همدیگر پرتاب کنند و حوصله اورقیه آنا سر برود و داد بزند :« آرتا گله سیز بالا آرتا گله سیز ؟ زیاد بشوید بچه ها زیاد بشوید ( یعنی چشم بد از شماها دور) اتاق پوست تخمه شد. » مادر جواب بدهد:« خوب یک شب است دیگر بگذار کیف کنند یک شب که هزار شب نمی شود.» آنگاه اورقیه آنا قصه تکراری آمدنم را بگوید که هوا بسیار سرد بود و قابله دیر کرده بود. کوساها بی خیال سرما در کوچه نمایش راه انداخته و مردم را دور خود جمع کرده بودند.» بعد شروع به خواندن بایاتی بکند و سوزن در آب بیاندازد و بچه ها آرزوهایشان را بگویند. آن روزها جشن تولد و کیک جشن تولد مخصوص فیلمهای فردین و فروزان و آغاسی بود. هنوز به خانه ها راه پیدا نکرده بود.لذت آخر شب یلدا هم پشمک باشد. پشمکی که داداش یوسف و دائی وسطی شلوغش کنند. هم بخورندو هم برای خودشان ریش و سبیل درست کنند و پیرمردانی حسابی و خوشمزه شوند .
زندگی برای خودش لحظات شیرینی داشت
یلدایتان شیرین تر از پشمک.

5 comments:

روشنايي صبح said...

يلدا مبارك شهربانو.كاش اين وبلاگ فيلتر نبود.گرچه خواندن وبلاگ شما در 1پرشين بلاگ هم جذاب است ولي اينجا و خواندن كامنتهاي ديگران هم لطف خودش رو داره.

زن said...

امید شب یلداهای زندگیتون مثله قبل شیرین باشه... برای من که این درازترین شب بدون حضور همه لحظات خوب با خانواده بودن گذشت

دختر همسایه said...

تولدت رو تبریک گفتم در فیس بوک انگار پریده رفته شهربانوی گل ...یلدا مبارک و تولدت هم مبارک نوشته ات خیلی به دل میشینه عین سریش :-)

افرا و پاییز said...

کاش...نمی دونم درسته بگیم کاش این و کاش آن...اگه برگردیم به همون روزها و دور کرسی بشینیم و تخمه بشکنیم یعنی باید ظرف ها رو با چوبک بشوریم و توی خانه زایمان کنیم و واسه مریضی هامون جوشونده بخوریم و سال تا سال از دنیا های دور بی خبر بمونیم....با اینکه خاطراتی که تعریف کردی خیلی دوست داشتنی هستند ولی من نمی تونم اینطوری خودم را دست احساسات نوستالژی زده بدم...ا

بامداد راستین said...

کلی نوستالژی ام فوران کرد یلداتون مبارک