به دعوت نق نقوی عزیز می نویسم.
در طول نیم قرن زندگی ام ، اولین تیشه مهیب تغییر که بر هست و نیستم فرود آمد و همه چیز را برهم زد و زیر و رو یم کرد و در خود گم و گور شدم نیست شدم ، را در یکی از پست های اینده مفصل خواهم نوشت.
دومین تغییرکه تیشه بر ریشه ام زد ، دل کندن از آب و خاک و دیار آبا و اجدادی و کوچ و غربت نشینی بود. همراه با اقوام مختلفی چون روس و اسپانیائی و فرانسوی و چینی و افغانی و عراقی که آنان نیز به دلایلی ترک دیار کرده بودند ، سر کلاس شدم ، در خود درس نشستم و خود را محصلی دیدم که برای حرف زدن با شهروندان ، تازه مجبور است الفبا بیاموزد و خیلی چیزهای دیگر یاد بگیرد.
سومین که تیشه نبود بلکه تغییر اساسی و شاید معجزه بود ، جدائی و تنهائی و رسیدن به زندگی آرام و بی دغدغه بود. روزهای اول با خود گفتم حالا چه کنم؟ چگونه سر پا بایستم؟ اگر پایم لیز بخورد و زمین بخورم چه ؟ در عالم خواب و بیداری صدای درونم را شنیدم که می گفت : این که غمی ندارد زمین بخوری دوباره سر پا می ایستی . بهتر از این است که همیشه علیل و ذلیل حسابت کنند و باور کنی و دم نزنی. آنگاه با تکیه بر قانونی که از من زن حمایت کرد و حق داد که بتوانم زندگی کنم ، سر پا ایستادم. مشکلات پشت سر هم حل شدند. از گذشته درس آموختم و به آینده امیدوار شدم .
چهارمین تغییر آغاز به وبلاک نویسی بود. این دنیای مجازی جالب که به من جرات داد که آشکارا بنویسم و بنویسم و بنویسم.
ما مثلی داریم که می گوئیم آللاه او گونلری عمرومه یازماسین ( خدا آن روزها را جز عمرم حساب نکند.) یعنی در زندگی روزها یا سالها و دورانی هستند که به قدری تلخ و گزنده اند که آدم از خدا می خواهد که آن ایام را دیگر بازنگرداند و جز عمری که گذرانده نیز حساب نکند.
من نیز به رسم بازی نازخاتون و عمو اروند و دختر همسایه و اهری و اقاقیا و همه دوستان عزیز را دعوت می کنم .
2009/04/12
تغییر، تغییر
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
9 comments:
سلام!
راستی مرضیه هستم.از وب لاگ مرجان خدمت می رسم.
شهربانوی عزیز با سپاس از همدردیت دوست من باور کن اتفاقا همان لحظه تلخ که از شنیدن این خبر شوکه شده بودم شما را بیاد آوردم و باید بگویم بعدهاچقدر دوست داشتم با شما حرف بزنم بگویم چه کردی و چه میکنی خداوند عزیزانمان را فرین رحمت خودش قرار دهد و امیدوارم ثمره تغییرات دنیا را بکامتان زین پس شیرین سازد
سلام بانو خوبی؟
خبری نیست
یه ایمیلی بزن
با تشکر
کاوه
شهربانو جان
سلام
از تغییر نوشتی، از نبود و نیست شدن در یک دوران که سلول های بدنت را ریز ریز می جود. این زخم ها را من و بسیاری از آدم های دور و بر دارند و داشتند اما نمی توانند از آن سخنی بگویند. من هم مانند دیگران. من نمی توانم از آن دوران تلخ و گزنده چیزی بگویم تنها از یک تغییر بزرگ در زندگی ام می توانم بگویم آن هم از کوچ اختیاری ام به انگلیس. می نویسم. خدا کند تکراری نباشد
مرسی عزیزم که یادم می کنی و ازم دعوت کردی. من تو رو خیلی دوست دارم
چاپ کتابتون را خیلی خیلی بهتون تبریک می گم به امید موفقیتهای بیشترتون
نگاهی نو
wwwblogestan.blogspot.com
سلام
ایکاش گفته هایت قابل باور بودند
حسنی
شهربانوی گل ممنون از دعوتت ممنون از اینکه یادم بودی
حتما در اولین فرصت مینویسم
:-XXX
سلام از ما مرضیه خان
Post a Comment