۱۳۸۵/۰۹/۰۷

حکایت آخوند آقا و خاتون


این حکایت را حدود شانزده سال پیش از یکی از همکاران عزیزم شنیدم . و خواستم بگویم هر جا هستی شاد و سلامت باشی
می گویند زمانی که مدارس به شکل کنونی دایر نشده بود ، کودکان به مکتب می رفتند . پدری نیز هر روز صبح کودکش را به مکتب می رسانید و از آنجا سر کار خود می رفت . روزی از روزها که پدر گرفتار بود لاجرم مادر دست دلبندش را در دست گرفت و او را به در مکتب خانه رسانید . از قضای روزگار چشم آخوند آقا به جمال خاتون که سراپا پوشیده و فقط دو چشم شهلایش نمایان بود افتاد .

۱۳۸۵/۰۹/۰۳

هذیان نامه

باید امشب حکایتی بنویسم خواندنی ، سراپا درد و اشک . اما نه نمی نویسم که خود حکایتی هستم سراپا درد و گریه ، باید امشب بنویسم از آن شب ، از آن شب طوفانی . اما از کجا شروع کنم که مست مستم و سر از پا نمی شناسم . امشب در خانه ام جشنی است وبا خودم همراهم ، تنهای تنها . اما نه ، یکی دیگر کنار من است و او تنهاست .




۱۳۸۵/۰۸/۲۶

بتول

من زاده شهوت شبی چرکینم
در مذهب عشق کافری بی دینم
آثارشب زفاف کامیست پلید
خونی که فسرده در دل خونینم
« کارو »
در اینجا حکایت جیران را نوشته ام، اکنون حکایت بتول دختر جیران را بخوانید
من مولود شهوت شب چرکین پدری بودم که هنوز داغ همسر جوانش را بر دل داشت و نگاهش به چشمان دخترکش که همرنگ چشمان زن محبوبش بود ، حسرت و دردش را دو چندان می کرد .هنگامی که دلبندش را روی زانوانش می نشاند و موهایش را نوازش می کرد چشمانش در اثر قطراتاشکش که گوئی دیگر اجازه فرریختن را نداشتند ، برق می زد
...

۱۳۸۵/۰۸/۱۹

حکایت ستار


یکی از اهداف ازدواج و تشکیل خانواده به دنیا آمدن فرزندان و بقای نسل است . بعد از ازدواج اگر مشکل نازائی از طرف زن باشد . شوهر و خانواده اش خیلی راحت این مشکل را حل می کنند یا باید زن ازدواج مجدد شوهرش را بپذیرد و یا راهش را بکشد و برود . باشماقلاری جوتدو دور ( کفشهایش جفت است ) این سرنوشت زنان ماست و استثنا و دارا و فقیر ندارد .

۱۳۸۵/۰۸/۱۴

خدا رحمتم کند

ماجرای مرگ من
یادم می آید آن زمانهائی را که خاطر مادربزرگم آشفته بود و از او می خواستم برایم قصه بگوید، می گفت :«من اؤزوم باشدان ایاغا ناغیلام /من خود سراپا قصه ام ». سه شب قبل که خواستم حکایتی بنویسم، به خود گفتم که من خود سراپا حکایتم. خودم را بنویسم . من چه دست کمی از فرنگیس و نیلوفر و گلی و ... دارم. تفاوت من با آنها در این است که من نفس می کشم و آنها نیازی به اکسیژن ندارند. من تکان می خورم و تلاش می کنم و خسته می شوم، آنها آرمیده اند و خسته نیستند. من مضطربم و آنها آسوده خاطر. من فریاد می زنم که زنده ام و بگذارید زنده بمانم و آنها نیازی به داد و بیداد ندارند. یکی زیر مشت و لگد جان می سپارد، دیگری با چاقو سلاخی می شود، سومی از طبقه نُهُم به پایین می پرد، چهارمی با یک حلبی نفت و کبریت به آتش کشیده می شود. پنجمی که من باشم زنده زنده، متوفی بودنم ثبت می شود و به علت وجود مدارک کافی باور می کنند که این بنده حقیر مرده ام و برای اثبات ادعایم نفس کشیدن کافی نیست. باید زنده بودنم را با ارائه مدارک کافی ثابت کنم. قدیمی ها راست گفته اند که ( گؤزلدن گؤزللیک اسگیلمز، چیرکیندن دردو بلا /  از زیبا زیبائی کم نمی شود و از زشت درد و بلا ) و نمیدانم کی این درد وبلا از جانم بدور خواهد شد؟
یادم می آید اولین روزی که شروع به نوشتن کردم از خودم پرسیده بودم:« چادر نماز مادربزرگت و چند حکایت دیگر نیز نوشتی. وقتی این حکایتها تمام شود چه مطلبی برای نوشتن خواهی داشت؟ مگر خدا زنان را برای همیشه زیردست و بدبخت و قربانی آفریده است که تو همیشه حکایتی جدید و حرفی دیگر برای نوشتن داشته باشی؟ اما اکنون می بینم که هنوز حکایتهایم تمام نشده اند.آنچه را که قرار است بنویسم ننوشته ام که حکایت دیگری از خودم آغاز شد. در حالی که با اشتیاق فراوان برای بقیه عمر نه چندان طولانی ام نقشه ها می کشم، خبر می رسد که مرده ام و خدا رحمتم کند. دو روز پیش که نشستم و در حال و هوای خودم حکایتی آغاز کردم تلفن به صدا درآمد دوستی یسیار نزدیک با قاه قاه خنده اش که بیشتر به گریه و فریاد شبیه بود مرگم را تسلیت گفته و برایم در آن دنیا بهشت و قلمان آرزو کرد و گفت:« طفلکی دوستم این دنیا برایت جهنم بود امیدوارم آن دنیایت بهشت باشد آسوده بخواب که من بیدارم و هر پنج شنبه برایت فاتحه و یاسین می خوانم. بعلت اینکه مقبره ات مشخص نیست از آوردن گل و خرما بر سر قبرت معذورم.» و پشت سر او مادر نگرانم پس از سلام و احوالپرسی، با عجله گوشی را به پدرم داد و پدرم پشت تلفن خدا را شکر کرد که من زنده ام. فکر کردم خواب پریشان دیده اند. اما موضوع بالاتر از خواب پریشان بود. یکی به اداره ای مراجعه کرده و با ارائه مدارک کافی و اشک تمساح خود مرگ مرا گزارش داده است. از تعجب دهانم باز ماند. گوئی من چندی پیش مرده ام و کفنم هم پوسیده است. راستش را بخواهید شوکه شدم . (عاغیلا گلمییه ن قضوقدر باشیما گلمیشدی /قضا و قدری که به عقل نمی رسد ، بر سرم آمده بود ) به حق چیزهای ندیده و حرفهای نشنیده. آنها خوشحال از نفس کشیدن من بودند و من بدحال از نفس کشیدنم. می خواستم بپرسم مدارک کافی که همراه گزارش ارائه شده است کدام است؟ گفتند:« این دیگر محرمانه است.» اما من ناآگاه حداقل این را می دانم که پزشک قانونی بعد از دیدن جسد و تعیین هویت وی برگ فوت را صادر می کند  حالا کدام جسد بینوا را معاینه و بجای من تایید کرده است خدا می داند. اصل شناسنامه ام را در اختیار دارم بر کدام شناسنامه مهر فوت و باطل زده شده است خدا می داند. من که چند سالیست به ایران سفر نکرده ام نمیدانم چگونه و با چه دردی مرده ام. یکی می گفت:« گرد آوری این اطلاعات کذب کار بسیار آسانیست در این دنیای ما در این دنیای درویشی، قره پول گؤره ر هر ایشی /  یعنی پول هر کاری می کند.
و ما ضرب المثلی داریم که می گوید :« روشوه امام حسینین باشینی کسدی / رشوه سر امام حسین را برید.»
دیگر چه بنویسم دوستان
*
قوشلار بالاسیز اولماز / پرنده ها بدون جوجه نمی شوند
داغلار لالاسیز اولماز / کوهها بدون لاله نمی شوند
من ده ک قارا گونلونون / سیه روزی چون من
باشی بلا سیز اولماز / سرش بدون بلا نمی شود
*
فلک منه باش ووردو / فلک به من سر زد
که سسه ک قویدو داش ووردو / خاک را گذاشت وسنگ زد
گئدیب بیرده قاییتدی /رفت و دوباره برگشت
بیرده آغیر داش ووردو / باز سنگی دگر زد
*

فلک ووردو جانیما / فلک بر جانم زد
دوزو باسدی یاراما / بر زخمم نمک پاشید
هم دوست همی دشمن / هم دوست و هم دشمن
ییغیشدیلار باشیما
/ دورم جمع شدند
*

۱۳۸۵/۰۸/۰۹

فرنگیس


آن سال که مردی خود را قاضی و وکیل و مدعی العموم و شاهد عینی و هیات منصفه و ... کرد و زنش را به جرم خیانت با چاقو سلاخی کرد و تبرئه شد و دست از پا درازتر و سراپا غرور و غیرت مردانگی به زندگی پر افتخار و پاکیزه خود ادامه داد ، زن کشی به این شیوه و روش مد سال شد . یکی دو نفر از مردان با غیرت زن خود را بدین طریق سلاخی کردند که دستگیر هم شدند ماجرا به کجا ختم شد اطلاع دقیق ندارم .

۱۳۸۵/۰۷/۲۸

نیلوفر

خانم معلم اجازه ، بابامون داشت مامانمون رو می زد ما هم داداش کوچولومون رو بغل کرده بودیم و گریه می کردیم
در طول سال چند بار این جواب را در مقابل عدم انجام تکالیف از دانش آموزان می شنیدم . بچه های هفت ، هشت ساله هنوز به دروغ گفتن زیاد عادت نکرده اند و اکثر اوقات راست می گویند . می گوئیم سؤزون دوزون اوشاقدان ائشیت ( حرف درست را از بچه بشنو ) .

۱۳۸۵/۰۷/۲۲

اسم من

از زمانی که به خاطر دارم ، شهربانو صدایم کرده اند . می گویند که اسم مادر پدربزرگم شهربانو بود و این اسم را پدربزرگم به یاد مادر جوانمرگش بر من نهاده بود . گویا بزرگ خاندان بود و سری پر بلا داشت . دو برادر جوانش کشته و به قتل رسیده بودند و نگهداری خانواده آنها به عهده او بود . عصرها که خسته و کوفته به خانه بازمی گشت به محض رسیدن به دم در صدایم می کرد که شهربانو جان ، مادر من ، عزیز من کجائی ؟

۱۳۸۵/۰۷/۱۴

چگونه معلم شدم

آن زمانها که ما درس می خواندیم ، بعد ازکلاس نهم انتخاب رشته می کردیم ( طبیعی ، ادبی ، ریاضی ) و من دلم می خواست رشته ادبی بخوانم . اولین کسی که با خواسته ام مخالفت کرد مادرم بود او برای مخالفتش دو دلیل داشت یکی این که در دبیرستانی که من درس می خواندم رشته ادبی نبود و برای تحصیل در این رشته بایستی در دبیرستان ایراندخت که آن روزها به علت آرایش کردن دانش آموزانش در مدرسه خوش نامی اش را از دست داده بود و مردم می گفتند که دخترها داخل مدرسه و دور از چشم اولیایشان ماتیک می زنند و دختری که آنجا درس بخواند فاسد می شود .

۱۳۸۵/۰۷/۰۷

خدیجه

ما مردم ماکو تا دلتان بخواهد برای اسم خدیجه ضرب المثل داریم .وقتی مادرم جائی می رفت و کمی دیر می آمد . پدرم می گفت کوچه لر خدیجه سی ( منظور خدیجه ای که همیشه گردش می کند و دیر به خانه می آید ) . گاهی که خواهر و برادر با هم دعوا می کردیم و چون زورم به برادر نمی رسید و داد می کشیدم مادر داداش دوستم عصبانی می شد و می گفت : خدیجه شووه ن سالما ( منظور مثل خدیجه الکی شیون نکن ) .

۱۳۸۵/۰۶/۳۱

ورقهائی از روزنوشتم

مدرسه را با تمام مشکلاتش دوست داشتم . هر روز نیمی از ساعات زندگیم آنجا می گذشت .. معلمی بودم که نکات ضعف فراوانی داشت . اما علاقمند بودم که از هر اتفاقی درس عبرتی بیاموزم . سال به سال باتجربه تر می شدم و هر سال اداره کلاس و نحوه تدریس برایم آسانتر و دلنشین تر می شد . کنار دانش آموزان بی ریا که هنوز با کلک و دوروئی فاصله زیادی داشتند احساس آرامش می کردم . با هر شاخه گل شمعدانی و اطلسی که از باغچه خانه شان چیده و برایم هدیه می کردند خوشحال می شدم .

۱۳۸۵/۰۶/۲۵

عاتیکه خانم

یاد آن روزها به خیر ، آن روزهائی که هنوز بچه بودم ، آن روزهائی که هنوز دختربچه خوب و باادب و حرف شنو و خلاصه بع بعی زبان بسته مادرم بودم .در همسایگی ما پیرزنی با پیر پسرخود زندگی می کرد اسم این بانوی پیر عاتیکه خانم بود . خانه آنها یک اتاق و دهلیزداشت زیرزمین خانه را نیز آشپزخانه کرده بودند .

۱۳۸۵/۰۶/۱۷

تولد وبلاکهای پارسی

دیروز تولد وبلاکهای پارسی بود . من نیز مانند راوی عزیز از قافله عقب مانده ام . حدود دو ماه و اندیست که مشغول به کارم و فرصت کمی دارم . از عمر وبلاک نویسی من حدود شش ماه و اندی می گذرد . اولین بار دردم را در راهیان سپیده فریاد کشیدم و اولین کسی که فریادم را شنید دکتر احمد سیف و سپس مهشید و مریم و مینا بودند . هم دکتر سیف بود که از آن سر دنیا قلم به دستم داد و با دل و جراتی که به من داد موجب شد بدون ترس و اضطراب بنویسم . هر چند که نویسنده نیستم ، اما نوشتم ، می نویسم و خواهم نوشت . تا به آن که سالیان سال در گوشم یاوه ها زمزمه کرد نشان دهم که من هستم و خواهم بود . با قلم ناتوان و ساده ام ، نه تنها درد دل خود که فریاد زنان ستمدیده را از گوشه و کنار روستاهای دورافتاده و حتی بالای شهری ها به گوش شما می رسانم . حکایتهای من حاصل تخیلاتم نیستند ، افسانه نیستند . قصه درد انسانها هستند که با ضرب المثلها و ترانه های محلی تزئینشان می کنم .
شاید اگر این وبلاک نویسی نبود در انزوای خود می پوسیدم . خوانندگان عزیز وبلاکم ، دوستان با ارزش من ، از شما که در بازسازی روحیه و دل زخمی ام یاریم کردید سپاسگزارم

۱۳۸۵/۰۶/۱۲

حمیرا

بعد از این که پدرم از ماکو به تبریزمنتقل شد ، خانه ای را که از پدر به ارث برده بود فروخت وبا دریافت وام بانکی در یکی از دربندهای پیچ در پیچ و طویل و عریض راسته کوچه خانه ای بزرگ و قدیمی خرید . همسایه پیرمان می گفت : هر روز صبح ستار خان با اسبش از این کوچه رد می شد . من در عالم کودکیم دلم به حال ستار خان می سوخت که چگونه با اسبش دو تائی در این دربند عریض جا می گرفتند .

۱۳۸۵/۰۶/۰۵

مهربان


مردمان ترکیه آدمهای پرکار و جدی هستند . پایبند آداب و رسوم ملی و میهنی شان هستند . به پرچم کشورشان احترام خاصی قائلند . این پرچم زینت بخش مجالس جشن و عروسی شان است . وابسته به هر حزب و گروهی هم که باشند در این غربت همدیگر را تنها نمی گذارند .بر خلاف بعضی از هموطنان عزیزمان در غربت ، به اذربایجانیها احترام قائلند و وقتی برای خرید به سوپرمارکتشان می روی با احترام فراوان پذیرایت هستند .

۱۳۸۵/۰۵/۲۸

بزرگ که شدم


کلاس ششم ابتدائی که بودم معلمی داشتیم که مندن بئش بئتر ( پنج بار بدتر از من ) بداخلاق بود . تا آنجائی که به خاطر دارم درس ریاضی ام ضعیف بود . روزی که مادر و خاله ام برای پرسیدن وضع درسی ام به مدرسه مان آمده بودند معلم از درس من گله کرده بود و مادر عزیزم با گشاده دستی فراوان گوشت لطیف مرا دو دستی تقدیم خانم معلم کرده بود ، که اتی سنین سومویو منیم ( گوشتش مال تو و استخوانش مال من )

۱۳۸۵/۰۵/۲۱

گول گز


یکی از روزهای سرد زمستانی از مدرسه به منزلم برگشتم . بخاری را روشن کردم و کتری را پر از آب کرده روی بخاری گذاشتم . در هوای سرد روستا اب گرم کتری خیلی به دردم می خورد . پیلته ( چراغ خوراک پزی نفتی ) را روشن کرده و قابلمه کوچک غذایم را رویش گذاشتم . آفتابه را از آب پر کرده و برای وضو گرفتن به حیاط رفتم .

۱۳۸۵/۰۵/۱۶

پدرم


تا آنجا که به خاطر دارم در دوران کودکی دختری زیر زیر ( زیاد گریه کننده ) بودم . به هر بهانه ای می گریستم . روزی از آن روزها که گریه می کردم ، پدرم آینه ای آورد و روبرویم گرفت و گفت : دخترکم خودت را اینجا نگاه کن ببین وقتی گریه می کنی چه شکلی می شوی . خودم را در آینه دیدم . چشمانی نیمه باز ، دهانی کج و کوله و صورتی خیس که در اثر مالیدن چشمانم با پشت دستهایم سیاه و کثیف شده بود . چه قیافه مسخره و خنده داری داشتم . از دیدن خودم هم خنده ام گرفت و هم خجالت کشیدم . نگاهی به پدرم کردم و آهسته پرسیدم : حالا چه کار کنم ؟ با لبخندی شیرین و پر مهر جواب داد که : زود برو تا کسی متوجه نشده دست و صورتت را بشوی
پدر من ، پدر عزیز و دوست داشتنی من هشتاد سال از زندگیش می گذرد و با مادرم حدود 17 سال اختلاف سن دارد . گویا مادرم در کلاس سوم ابتدائی شاگرد شوهرش بود و آنگونه که تعریف می کند ، در آن دوران که تنبیه بدنی با چوب و فلک و ... مرسوم بود کسی از این اقا معلم پر حوصله و مهربان خاطره ای مبنی بر فلک و تنبیه جدی به یاد نمی آورد . پیرمردی که سالهای سال است دلی مهربان و پر از مهر و صفا دارد . مردی که دریای صبر و تحمل است . پدری که نمونه فداکاری است . گاهی با خود می گویم این مرد فرشته ایست که اشتباهی به دنیای ما راه یافته است . شاید خدا او را به خاطر دل من به زمین فرستاد تا در مقابل جفای روزگار کوه استوار من باشد . الله بیر قاپینی آدامین اوزونه باغلاسا اوبیرسینی آچار یعنی خدا اگر دری را به روی انسان ببندد در دیگری را به رویش باز می کند . در تمام عمرم ندیدم که دست روی کسی بلند کند یا عصبانی شود ، اما چرا روزی به من چپ نگاه کرد : گفتم آقا جان این قیافه به شما نمی آید . خنده اش گرفت و گفت : دختر جان آرام باش بگذار حسابی عصبانی شوم و سرت داد بکشم . برای او مال من و مال تو مفهومی ندارد . با تمام صفا و صمیمیت پذیرای میهمان است . در کنار پدرم احساس امنیت می کردم او اجازه نمی داد کسی روی من دست بلند کند . می گفت : دختر ها موجودات زیبا و ظریف خدا هستند و نباید کتک بخورند . او هرگز امر و نهی نکرده و نمی کند . مادرم را جز گروه انسانی می داند نه زن زیر دستش
هنوز هم که هنوز است هنگام تماس تلفنی تا صدایم را می شنود برایم نازلاما می خواند که

گؤزل قیزیم بیر ده نه دختر زیبایم یکی یک دانه
گؤی گؤز قیزیم نار ده نه دختر چشم سبزم مثل دانه انار
ساچی تؤکولوب گردنه گیسویش روی گردنش ریخته
گئدیب گیرمه بوستانا نرو توی بوستان
قورخورام یاغیش یاغا می ترسم باران ببارد
ساری ساچین ایسلانا موهای طلائیت خیس شود

۱۳۸۵/۰۵/۱۳

حکایت مرحمت خانم

در گذشته نه چندان دور که گوئی آخرالزمان رسیده بود و هر کس سازی می زد و دیگری را به رقص با سازش وامی داشت ، اتفاقات عجیب و غریب نیز رخ می داد . انسان این مخلوق ناطق خدا که به داشتن زبان افتخار می کند ، در آن ایام به اتکای این گوشت نیم سیری خود خانه هائی را ویران کرد ، آبروهائی را بر زمین ریخت و جوانهائی را به خاک و خون کشید . در آن دوران ، دنیای مدرنی و شیک پوشی و پز تمدن ، جای خود را به ریش و پیراهن بلند و چادرهای سیاه داد کودکان و نوجوانان حرمت به بزرگترها را 1
فراموش کرده با دیدن مرد کهن سالی که کلاه لبه دار برسر داشت شعار سرمی دادند که :

۱۳۸۵/۰۵/۰۷

شوخی بی مزه


دیروز صبح برای رفتن به محل کار ، سوار اتوبوس شدم . از خانه تا محل کارم با اتوبوس حدود بیست و پنج دقیقه راه است . ایستگاه دوم عطیه خانم سوار شد . هر گاه او سوار اتوبوس می شود در ایستگاه بعدی پیاده می شوم و منتظر اتوبوس بعدی می شوم . اما این بار پیاده شدنم موجب تاخیرم می شد و ناچار به زیارت جمال گل عطیه خانم شدم . گرچه مرا می شناسد ، اما به محض دیدنم شروع می کند به سوال پیچ کردن که خوب چه کار می کنی و چکار نمی کنی ؟ و عجب آدم لجوج و یک دنده ای هستی و سال گذشته به تو پیشنهاد کردم که بگذار آقا شوهر را بیاورم و آشتی کنید ، در را به رویم باز نکردی . این که نشد زندگی . زن باید مردی بالای سرش باشد وامروز فردا بچه ها سروسامان می گیرند و تنها میمانی ....