اندوه پرست
کاش چون پائیز بودم
کاش چون پائیز بودم
کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم
برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد
*
۱۳۸۷/۱۱/۲۵
به یاد فروغ
۱۳۸۷/۱۱/۲۴
برای منوچهر احترامی
فلفلی اینجا و اونجا می گرده ، های های گریه می کنه . دیگه دلواپس مرغ زردش نیست . فلفلی یتیم شده. منوچهر احترامی رفت دیگه برنگرده . فلفلی تنهائی چه کار کنه ؟ چطوری سفر کنه ؟ مرغ زرد گم شده رو پیدا کنه ؟
فلفلی های های گریه می کنه
*
پنجاه سال و اندی از عمرم می گذرد. گاهی احساس می کنم خیلی پیر شده ام . زمانی به خود می گویم دیگر وقت رفتن است سالهاست که داری نفس می کشی. رها کن این دنیا را و همه چیز را بگذار و بگذر. اما هر وقت حسنی نگو یه دسته گل و دزده و مرغ فلفلی و گربه من ناز نازیه را می خوانم باز کودک می شوم . مثل بچه ها سرشار از شعف و خوشی می شوم و حالا رفتن منوچهر احترامی را باور نمی کنم .
کالبد منوچهر احترامی روز جمعه تشییع می شود
منوچهر احترامی قلم طنز بر زمین گذاشت
پیر طنز ما ، منوچهر احترامی رفت
25 بهمن تشییع پیکر احترامی از تالار وحدت
پیکر زنده یاد منوچهر احترامی تشییع شد - گوري در قطعه هنرمندان سهم نويسندگان ايران از زندگي - در وبلاک ناخانا
توی ده شلمرود غصه یکی دو تا نیست
منوچهر احترامی رفت که دیگر چشمش به ما نیفتد
*
گربه من نازنازیه
گربه من ناز نازیه
همش به فکر بازیه
متن کامل
۱۳۸۷/۱۱/۲۲
arte برنامه
در اینجا و اینجا شنیدم که تلویزون آلمانی arte در مورد ایران کلی برنامه تدارک دیده من هم به خودم گفتم فردار یعنی چهارشنبه بنشینم و برنامه را تماشا کنم. گویا برنامه هایش همه در مورد ایران است.
..
یک دفعه یاد شعارهای سی سال پیش افتادم . تغذیه رایگان بود و به دانش آموزان پسته و شیر و بیکسویت و غیره می دادند بچه ها شعار می دادند که :
بیز بو سوتو ایچمه روخ ، قید ایسالا توشمه روخ ، ممد نفتی گئتمه سه ، بیز کلاسا گئتمه روخ / ما این شیر را نمی نوشیم ، قی و اسهال نمی گیریم ، محمد نفتچی نرود ، ما به کلاس نمی رویم
پوسته نی ووردوخ بدنه ، خمینی گلسین وطنه / پسته را نوش جان کردیم ، خمینی به وطن بیاد
خیابان شکیلدی ، نفت اوغروسو اکیلدی / خیابان شکیللی ، دزد نفت دررفت
گر حکم ائلییه بوگون مراجع ، بو شاه جنایتکارا راجع ، از دم اله بیز اسلحه آللوخ ، قلدور رضانین اوغلونو تخت دن یئره ساللوخ / اگر امروز مراجع در مورد این شاه جنایتکار حکم کنند از دم اسلحه به دست می گیریم و پسر رضا قلدر را از تخت به زیر می آوریم
حیدر صفدر ، توفنگ بیزه نئینه ر/ حیدر صفدر ، تفنگ چه اثرث بر ما دارد
بیز بو شاهی ایسته میروخ ائولنیب ، کارترینه ن مشروب ایچیب کئفلنیب / ما این شاه را نمی خواهیم زن گرفته ، با کارتر مشروب خورده مست شده
بیز بو شاهی ایسته میروخ والسلام ، وطن فروش ایسته میروخ والسلام / ما این شاه را نمی خواهیم والسلام ، وطن فروش نمی خواهیم والسلام
**
عصربود . همه جا سر و صدا بود . گروهی از جماعت خشمگین مجسمه ای را بر زمین افکنده و به این سوی و آن سوی می کشیدند. گروهی دیگر به دنبال پاسبانها بودند . در میان شور انقلابی مردم ، دختری به شدت می گریست. پدرش پاسبان بود. از سرنوشت پدرش خبری در دست نبود. این پاسبان را می شناختیم . آدمی ساکت و مظلوم بود. نه به خاطر دخترش که دوست و همکلاسی مان بود بلکه به خاطر خودش دعا می کردیم که گرفتار جمعیت خشمگین نشود. بعد از دو روز به خانه برگشت. اما خیلی از پاسبانها به خانه برنگشتند. گلشن این حکایتم پیرزنی است که هر سال این روزها در سالگرد شوهر پاسبانش به تلخی می گرید.
۱۳۸۷/۱۱/۱۹
قصاص ، بخشش ، انتقام
آن قدیمها که هنوز مدارس به سبک کنونی به وجود نیامده بود ، دانش آموزان برای آموختن علم و دانش به مکتب می رفتند. در مکتب بچه ها قرآن و کلیله و دمنه و بوستان و گلستان و کتابهای دیگر ادبی را می خواندند و می آموختند. آن زمانها برای تنبیه دانش آموزان از فلک استفاده می شد. دو کف پا را به چوب می بستند و بر کف پا چوب می زدند.
حکم قصاص جوان اسید پاش تایید شد
چشم در مقابل چشم روش آدمیزاد نیست
چشم در مقابل چشم به کجا ختم می شود؟
چشم در مقابل چشم جنایت است یا عدالت؟
نمایشنامه چشم در برابر چشم - غلامحسین ساعدی خواندنی است
**
۱۳۸۷/۱۱/۱۷
پنجشنبه دختر کوچولو
داشتم با دخترناز کوچولو صحبت می کردم. گفتم: چند بار زنگ زدم خانه نبودید.
گفت: از مدرسه که برگشتم دیدم مامان هسته های خرما را درآورده و به جایشان مغز پسته و بادام و گردو گذاشته و داخل سینی کوچک چیده و رویش هم پودر نارگیل پاشیده. خواستم یکی بردارم اما دلم نیومد. آخه قرار بود پیش بابام بریم واونجا به مردم بدهیم. مهمان هم داشتیم.همراه مهمانها و بابابزرگ و مامانی و مامان به وادی رحمت رفتیم.
۱۳۸۷/۱۱/۱۳
اعتراض دارم
بر این سرنوشت ستمکار
بر این سرنوشت تلخ
بر عشوه و غمزه فلک بدکردار
بر تمامی دردهای سینه سوز
بر تمامی عشق های بی فرجام
بر تمامی قصه های ناتمام
اعتراض دارم
*
متن کامل
۱۳۸۷/۱۱/۰۸
ملا محمد فضولی
راویان تاریخ حکایت می کنند که ملامحمد فضولی حدود چهارصد سال و اندی پیش در شهر کربلا و یا شهر حله ، از ولایات عراق به دنیا آمد. در شهر بغداد تحصیل کرد و به علت هوش و استعداد و علاقه اش به زبانهای مختلف ، مسلط به زبانهای ترکی و عربی و فارسی شد. دیوان اشعار فارسی و دیوان اشعار ترکی اش را خوانده ام .
۱۳۸۷/۱۱/۰۵
با حیوانات مهربان باشیم
آن قدیمها که ما بچه محصل بودیم ، هر روز صبح زود داداش بزرگ همراه پسرخاله بزرگ که همسایه بغل دستمان بود از خانه بیرون می رفت و نان بربری یا نان لواش تازه می خرید و می آورد. گاهی وقتها هم نان سنگک می خرید. صف نان سنگک همیشه طولانی بود. انصافن این نان سنگک تبریزی آن هم برای صبحانه جان می داد. تازه خمیر و مواد زایدش هم زیاد درنمی آمد. اندازه اش هم بزرگ و پربرکت بود.
**
**
لینکهای داغ را در بالاترین بخوانید.
چرا مثل امام جمعه کاشمر کم داریم؟
کوچ نکردم تا کوچ کردن را بیاموزد
اگر حیوانات اطراف ما از زندگی مان حذف می شدند
لباس ها تهیه شده از پر مصداق حیوان آزاری
**
۱۳۸۷/۱۱/۰۳
دلتنگی دختر ناز کوچولو
زنگ دبستان به صدا درآمد. دختر کوچولو کیفش را برداشت و از خانم معلم خداحافظی کرد و همراه همکلاسی هایش از کلاس خارج شد. مامانش دم در کلاس همراه بقیه مامانها ایستاده و منتظر بود. به جای مامان نسرین مامان بزرگش آمده بود. آخردیروز مامان نسرین حالش بد شده بود و به بیمارستان برده بودند و امروز صبح با یک خواهر ناز کوچولو به خانه برگردانده بودندش. مامان نسرین حالش خوب نبود و باید استراحت می کرد.
**
**
ترانه خواهر ناز کوچولو را از اینجا داونلود کردم . داونلود بقیه ترانه ها هم اینجاست.
**
دختر ناز کوچولوفکر می کنه وقتی دل تنگه چه فرقی می کنه مرثیه مامان رو گوش کرد و در سوگ بابا گریست.
۱۳۸۷/۱۱/۰۱
وزارت محترم پست و تلگراف
لطفن این پست مرا شخص وزیر محترم پست و تلگراف جمهوری اسلامی ایران بخواند
جناب آقای وزیر محترم پست و تلگراف عزیز
با عرض سلام خدمت شما
اینجانب از اهالی وبلا ک آباد که سالهاست غربت نشین هستم ، هر از گاهی نامه و بسته ای به وطن می فرستم و قبل از تحویل به اداره پست دعا می کنم که به مقصد برسد. رسیدن نامه ها به مقصد گویا شانسی است.حدود چهل و پنج روز پیش نامه ای ارسال کردم که تا به امروز به مقصد نرسیده است و این بار اول نیست و به احتمال قوی مشکل من تنها نیست. همانگونه که اطلاع دارید ، یک بار اینجا موضوع را به اطلاع شما رساندم ، اما نه جوابی دادید و نه بسته من به مقصد رسید . در نتیجه مرا به زحمت انداختید.
بدینوسیله از شما درخواست می کنم موضوع را بررسی کرده و علت گم شدن نامه ها را جویا شوید و از کارمند محترمتان بخواهید در رساندن بسته ها به مقصد کم کاری نکند.
خیلی ببخشید که اینجا نوشتم اگر می دانستم به مقصد خواهد رسید و مثل نامه های معمولی در بین راه گم و گور نخواهد شد ، آدرستان را پیدا کرده و به طور مستقیم از دست کسانی که نامه را به مقصد نمی رسانند شکایت می کردم . باز ببخشید که نامه ام اداری نیست.
با تقدیم احترام : هموطن غربت نشین شما
رونوشت به فیلتر خانه و بلاک نیوز و بالاترین و هر نشریه و مرجعی که نامه را به آقای وزیر محترم پست و تلگراف برساند ارسال می گردد .
کارمند محترم پست که ( زبانم لال زبانم لال ) نامه ها را گم و گور می کنی اگر اینجا را می خوانی تو را جان آقا جانت این قدر سهل انگاری نکن.
منظورم همه کارمندان نیستند ها، لطفن کسی خشمگین نشود.
**
می گویند زن اگر کتک بخورد به بهشت می رود. جل الخالق
۱۳۸۷/۱۰/۲۹
ضرب المثل ها
ادیبان و کارشناسان در تعریف ضرب المثل می گویند : ضرب المثل سخن کوتاه یا بلندی است که برای زیبائی گفتارمان از آن استفاده می کنیم. ریشه ضرب المثل ها بیشتر از حکایتهای حقیقی یا تخیلی ما به وجود آمده اند. گاهی ملل مختلف ضرب المثل های شبیه به هم دارند.
*
*
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست مشکل نشیند
« طبیب اصفهانی »
۱۳۸۷/۱۰/۲۷
وقتی خدا تنها بود
یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود فقط خدا بود و خدا بود و خدا بود. خدا که تنها بود جهان هم زیبا بود. خدا که هنرمندی چیره دست بود از تنهائی حوصله اش سرآمد وخواست تابلوئی بکشد. قلم به دست گرفت و آب و کوه و دشت و جنگل کشید.بعد از تمام شدن تابلو چند قدمی عقب رفت و دورنمایش را تماشا کرد و از هنرش خوشش آمد.
*
*
۱۳۸۷/۱۰/۲۴
عین الله باقرزاده - حسن رضیانی
صمد آقا ( پرویز صیاد) را کمتر کسی است که نشناسد. هرگاه دور هم جمع می شویم یکی از فیلمهای ویدیوئی صمد آقا را تماشا می کنیم. هر بار نیز مثل بار اول از این فیلم سیاه و سفید قدیمی لذت می بریم. او نه تنها محبوب نسل من و ماست که فرزندانمان نیز دوست اش دارند. پرویز صیاد پدر ندارد و در کنار ننه آقایش زندگی می کند.او لباس ساده روستائی به تن داردو با لهجه شیرین اش نقش یک روستائی باهوش را بازی می کند. او با زبان طنز خود مشکلات اجتماعی را مطرح می کند و ما در حالی که به سخنان شیرین و برحق اش می خندیم رو به همدیگر کرده و می گوئیم « حق میگه والله » تماشای ویدیوهایش بارها و بارها خستنه مان نمی کند.
*
*
مشهدی باقر به روایت نق نقو
دست شما درد نکند که یادی از هنرمندان قدیمی کردید.ایفاگرنقش مشدی باقر نیز حسین امیرفضلی هنرمند با سابقه ی رادیو وتلویزیون وتئاتر بود که یادش به خیر. خوبست خاطره ای از اورا دراین جا نقل کنم.پدریکی ازدوستان من که ریاست اداره ای در پست وتلگراف سابق را عهده داربود میگفت که مرحوم امیرفضلی برای خدمت به اداره تحت سرپرستی او آمده بود وتعدادی پرونده را برای رسیدگی تحویل گرفته بود اما در ساعت های اداری فقط می نشست و چندین سیگار اشنو را به هم وصل می کرد و می گیراند و با لذت دود می کرد. وقتی به او گفتم پس چرا لای پرونده هارا باز نکردی گفت که جناب فلانی من کارم درجای دیگر است (اشاره به تئاتر ورادیو) و اینجا مرا فقط برای استراحت وکمک خرجی فرستاده اند.
*
فکر می کنم این خانم که اینگونه زیبا می رقصد بنفشه صیاد ، دختر پرویز صیاد است.
۱۳۸۷/۱۰/۲۱
قصه های من و بابام

برادر کوچک بچه دبستانی بود و پیک که حالا اسمش رشد هست ، هر ماه یک بار به مدرسه می آمد تا بین نوآموزان و دانش آموزان فروخته شود. برادر کوچک هم می خرید و به خانه می آورد. آن اوایل مادرم مخالفت می کرد که شما را به مدرسه فرستاده ام درس بخوانید یا قصه و چیستان ؟ اما با گذشت زمان نظرش عوض شد. عصر که حجم درس و مشق کم می شد و به طور طبیعی مشق برادر کوچک زودتر از ماها تمام می شد ، پیک را از داخل کیفش درمی آورد و بغل پدرم می نشست و با عجله و پی در پی می گفت : آقا قصه های من و بابام رو بخون. آقا زود باش ، آقا زود باش.
۱۳۸۷/۱۰/۱۹
عاشورا و حلوای نذری
صبح عاشورا که می شد ، در همسایه بالائی باز می شد . می گفتند نذر دارند و صبحانه می دهند. دختر همسایه دقایقی بعد از ساعت یک ظهر با یک دیسهای کوچک هویچ پلو ظاهر می شد و به هر خانه ای دیس کوچک غذای نذری می داد. خوشمزه بود. خاله تامارا حلوا می پخت « اوماج حالواسی» ، « عبدالرضاخان حالواسی » ، « تبریز حالواسی » و الی آخر. با یکی از دوستان قرار گذاشته بودیم که وامروز با هم حلوا یا شعله زرد بپزیم. گفت : چند روز پیش خانه صالیحا بودم حلوای خوشمزه ای به نام حلوای هویچ درست کرده بود. دستور پخت اش را گرفتم. بیا حلوای هویچ بپزیم تنوعی هم می شود. حلوا را پختیم و خوشمزه هم شد.
*
روش پخت حلوای هویچ در متن کامل
*
۱۳۸۷/۱۰/۱۷
به بهانه عاشورا
می گویند پدر بزرگِ پدربزرگِ مرحومم ، ملا بود. پدربزرگ از او به نیکی یاد و به وجودش افتخار می کرد. باز می پگویند عصر روزی از روزهای عاشورا در مجلسی خانوادگی نوجوانان و جوانان فامیل را دور خود جمع و برایشان صحبت می کرد که : در روز قیامت که به محضر خدا می رویم تک تک اعضای بدن ما زبان به سخن خواهند گشود و هر کدام به خدای متعال شرح خواهند داد که با آنها چه کرده و چه بلائی سرشان آورده ایم .سوزن به بدن خود فرو بردن ، خال کوبیدن ، سنجاق قفلی را در بدن خود گره زدن و همه و همه گناه است.
۱۳۸۷/۱۰/۱۵
داستان شب
آن یک کمی قدیمها که هنوز تلویزیون به بازار نیامده بود و یا هیچ اختراع نشده بود ، ما هم مثل خیلی ها رادیو داشتیم. رادیوی ما شبیه رادیوی خانه نق نقو نبود. بلکه به رنگ طوسی و به شکل مکعب مستطیل و یا بهتر بگویم شبیه کیف سامسونیک بزرگ بود . با این تفاوت که ارتفاعش یک کمی بیشتر ازاین کیف بود. رادیوی ما به دو قسمت غیر مساوی تقسیم شده بود .
*
این متن نق نقو را دیدم که با بیان تک تک برنامه های رادیوئی مرا به سفر در گذشته های نه چندان دور برد.
*
منوچهر نوذری * رادیو در ایران چگونه متولد شد؟ * گلهای رنگارنگ *
۱۳۸۷/۱۰/۱۲
قیامت کربلا
هزاره هاست ، قرن هاست ، سالهاست که خیلی زمین ها کربلا و خیلی روزها عاشوراست . هزاران سال است وقتی امپراطوران و شاهان و خلفا و روسا به کشوری و آب و خاکی حمله می کنند و جوی خون به راه می اندازند زمین می شود زمین سیراب از خون کربلا و زمان می شود روز تلخ عاشورا. هنگام حمله اعراب به ایران ، یورش چنگیزخان مغول ، حمله تیمور لنگ که می گویند مسجد سیاری هم داشته که عده ای از غلامانش حمل اش می کردند. هر وعده نماز دستهای خون آلودش را می شست و نماز بر جای می آورد و خود را بنده شایسته و برحق خدا می دانست .
به قول نازخاتون قلم به درد آمد
۱۳۸۷/۱۰/۰۹
گلایه یک دختر خانم دبستانی
سهیلا ، دختر دبستانی و فرزند کوچک یکی از دوستانم هست. دیروز که داشتم تلفنی با مادرش صحبت می کردم ، او هم دلش خواست که با من چند کلمه حرف بزند. گوشی را از مامانش گرفت و شروع به گلایه کرد. یکنواخت حرف می زد و از بابا و مامانش شکایت می کرد . پرسیدم : سهیلا جان چی شده ؟ مگر مامان و بابات چی کارت کردند که اینقدر از دستشان عصبانی هستی ؟
۱۳۸۷/۱۰/۰۸
Von guten Mächten
کریسمس ، ژانویه سال نوی میلادی ، به هموطنان عزیز مسیحی و دوستان عزیز مبارک باد
Von guten Mächten
Von guten Mächten treu und still umgeben
Behütet und getröstet wunderbar
so will ich diese Tage mit euch leben
und mit euch gehen in ein neues Jahr
*
Doch will das alte unsere Herzen quälen
Noch druckt uns böse Tage schwere Last
Ach Herr, gibt unsern Aufgeschreckten Seelen
das Heil, für das du uns geschaffen hast
*
Und reichst du uns den schweren Kelch, den bittern des Leids, gefüllt bis an den höchsten Rand
So nehmen wir ihn dankbar ohne zittern
aus deiner guten und geliebten hand
*
Doch willst du uns noch einmal Freude schenken
An dieser Welt und ihrer sonne Glanz
Dann wollen wie des vergangenen gedenken
Und dann gehört dir unser leben ganz
*
Lass warm und hell die Kerzen heute flammen
Die du in unser Dunkelheit gebracht
Für, wenn es sein kann, wieder uns zusammen
Wir wissen es, dein licht schneit in der Nacht
*
Wenn sich die stille nun tief um uns breitet
So lass uns hören jenen vollen klang
Der Welt , die unsichtbar sich um uns weitet
All deiner Kinder hohen Lobgesang
*
Von guten Mächten wunderbar geboren
Erwarten wie getrost, was kommen mag
Gott ist mit uns Abend und am morgen
Und ganz gewiss an jedem neuen tag
Dietrich Bonhoeffer
*