زمستان پربرفی داشتیم. باران برفها را آب کرد و بوی بهار همراه با گلهائی که از دل سنگها سر برآورده اند به مشام رسید. اسفند ماه برایم دوست داشتنی ترین ماه سال است. ماهی که به پیشواز نوروز می رویم. ماه خانه تکانی مخصوص نوروز ، برداشتن بخاریهای نفتی ، پاک شدن هوای اتاق از بوی نفت ، شستن دیوارهای پلاستیکی اتاقها . کفش و لباس نو ، چهارشنبه سوری ، ماهی قرمز شب عید ، تخم مرغ رنگ شده با پوست پیاز ، سمنوی سفره هفت سین ، سیزده روز تعطیلی ، نوشتن مشق های نوروزی قبل از نوروز، خرید عیدی برای عمه خانم ها و مادربزرگها ، قهرها و آشتی ها بر سر عیدی. نوروز با قهر و آشتی هایش لذت خاص خود را دارد.
*
این گلهای زیبا دم در خانه مان سر از زیر سنگ برآورده اند.


*
این گلهای زیبا دم در خانه مان سر از زیر سنگ برآورده اند.


7 comments:
سلام وای این گلها چه خاطراتی دارند. دختر ماکو هستی حتما می دانی این گلها را همان گل نوروزی می گویند یا به زبان ترکی نوروز گلی. که دقیقا به محض آب شدن برفها در دامنه کوههای آذربایجان در می آیند. ظاهرا از نژاد لاله هستند و پیازچه های دارند. یادم هست که اول بهار اینها را می چیدیم و دسته دسته به خانه می بردیم این یعنی آماده شدن برای چهار شنبه سوری و نهایتا بهار. ولی یک چیزی که شاید تو ندانی اینکه این گلها خوردنی و خوشمزه هم هستند ما اینها را می شستیم و حسابی می خوردیم. تقریبا مزه کاهو می دهند. نوروزتان پیروز باد
salam کامنت قبلی را به عنوان ناشناس نوشتم در مورد نورز گلی. این دومی را هم حتما بخاطر تکراری بودن نخواهد پذیرفت. به هر حال منو بردی توی خونه سراغ قوماق و بش داش و کله جوش حالا می فهمم فرهنگ یعنی جه هرچه به فارس یا خارجی جماعت بگو کله جوش نمی فهمند اما من مزه اش را دارم احساس می کنم.
از دست تو ای دختر
ببین ولی مادر من کاچی را متفاوت از این هایی که گفتی درست می کرد. اگر اشتباه نکنم
اول روغن و آرد را با هم تفت می داد و خوب که آرد در داخل روغن که مقدارش هم زیاد بود می جوشید آن وقت آب جوشیده را که قبل آماده کرده بود به آرامی توی قابلمه آرد و روغن در حال جوش می ریخت و با سرعت به هم می زد و عجیب اینکه هرچه آب می ریخت مخلوط اولیه بجای اینکه شل تر بشود سفت تر می شد بطوری که تقریبا قابلمه پر می شد تا جایی که کاچی کاملا از آب اشباع می شد آن وقت در فابلمه را می گذاشت و مدتی هم می گذاشت که به اصطلاح دم بکشه یا بقول شما روغن روی کاچی بنشینه که نشان آماده بودنش بود. ببین نگو که مردا آشپزی بلد نیستنا!
راستی نگفتی این گلها کجا هستند ؟ آلمان هستی الان؟
راستی می گم یه چیز مهمی می خواستم بگم یادم رفت. ببین داستانهای مادر بزرگ یادت مونده یا نه؟ ما داریم الان یه کاری می کنیم داستانهای محلی ایران را جمع آوری می کنیم. اگه می تونی از این داستانهای بنویسی من دارم کار روی داستانهای آذربایجان کار می کنم می تونی با ای میل برای من بفرستی یا همینجا همی می تونی بنویسی انشا الله در یک مجموعه چاپ خواهد شد.
هنوز یک متری برف روی زمین نشسته است و هنگام عبور از چهارراهها باید چهارچشمی مواظب باشی تا زیر گرفته نشوی یا کسی را زیر نکنی. اما مادر همیشه میگفت:
زمستان میرود و روسیاهی به زغالدان میماند.
این ضربالمثل شامل حاکمان خودرای هم هست. دورانشان تمام خواهد شد و جز نامی بد از آنها در تاریخ بجا نخواهد ماند. فرق نمیکند که خود را سایهی خدا بر زمین خطاب کنند یا نمایندهی او.
شهربانو. خدا را شکر که سوار دوچرخش نشدم. بلایی بود که به خیر گذشت
Post a Comment