۱۳۸۸/۰۵/۱۲

همینطوری از سر دلتنگی


از قدیم گفته اند که جان هر کسی برای خودش شیرین است. مادربزرگم می گفت :

آغاج آجی دی جان شیرین / ضربه ( کتک ) چوب تلخ است و جان شیرین.

فریدون مشیری هم زندگی را دوست داشت. در یکی از اشعارش می گوید:

نمیخواهم بمیرم با که باید گفت؟

کجا باید صدا سر داد؟

در زیر کدامین آسمان

روی کدامین کوه؟

که در ذرات هستی ره برد طوفان این اندوه

که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد

*

اؤلمک ایسته میرم کیمه دئمه لی؟

هاردا باغیرمالی؟

هانسی گؤیون آلتیندا؟

هانسی داغین باشیندا؟

*

۳ نظر:

حسین . امیریه گفت...

شهر بانوی گرامی وقتی صحبت از دلتنگی میشود اخوان و چاوشی او جلوی چشم آدمی میاید
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا ایا همین رنگ است
که متاسفانه دلتنگی یار جدانشدنی هجرت و دوریست برایتان آرزو میکنم این دلتنگی همجون پاره ابرهای بهاری زود گذر باشد
تندرست و شاد باشید

ناشناس گفت...

Aziz e delam merci az mehrbani o davat. agar vaght konam minevisam va agar na, maahe digeh keh tatilatam shoroo khahad shod aziz e delam...

nazkhatoun

ناشناس گفت...

از مکافات عمل غافل مشو