۱۳۹۰/۰۶/۰۹

روز وبلاکستان فارسی







نهم شهریور روز جهانی وبلاک و شانزده شهریور روز وبلاکستان فارسی
زمانی عاشق وبلاک خوانی بودم. سر هر فرصتی سراغ وبلاک نویسان می رفتم . برایم بیشتر از همه نوشته های زنانی جالب بود که سخن از زبان ما می گفتند. حرفها ، درد دلها ، گله ها ، خنده ها و خوشی هایی که در دنیای واقعی کمتر به زبان می آوریم. از اواخر اسفند ماه 1384 وبلاک نویسی را شروع کردم . این خانه ی مجازی اثرات مثبتی در زندگی من داشت. دوستان با ارزشی که پیدا کردم تسلی بخش غم غربتم شدند. با شادیم شاد و در ایام سوگواریم شریک غمم شدند


*

۱۳۹۰/۰۶/۰۸

به یاد شبهای شیرین رمضان

بچه که بودیم ، از فرارسیدن ماه مبارک رمضان غمگین و شاد می شدیم. غمگین از یک ماه گرسنگی و تشنگی در طول روز و شاد از میهمانی و بازی و کلوچه شیرین و زولبیا و بامیه بعد از افطار و بگوبخند کودکانه. بعد از خوردن سحری ، برای نماز صبح وضو می گرفتیم و منتظر اذان می شدیم و بعد از نماز صبح خواب از سرم می پرید و در طول روز خسته و خواب آلود بودم. مهرناز راحت می خوابید و می گفت خواب بعد از نماز صبح خیلی دلچسب هست.


متن کامل

۱۳۹۰/۰۵/۱۷

بچه ها

پندها و توصیه ها و نصایح مرحوم دبیر تاریخمان موجب شده که سخنانش در دلمان هک شود. قیافه اش در نظرم مثل فیلم سیاه و سفید رنگ و رو رفته ای می ماند که روز به روز کم رنگ تر می شود. اما سخنانش را تا به خاطر می اورم یادداشت می کنم. روزی از روزها می گفت : « بچه ها را دست کم نگیرید. این فسقلی ها خیلی می فهمند. هرگز پیش آنها به پدر یا مادرشان فحش ندهید. ممکن است فعلا بچه باشند و زورشان به شما نرسد، اما بزرگ که شدند حداقلش این است که ازشما بدشان خواهند آمد.فراموش نکنید بچه ای که به تشویق پدر ، مادرش را مسخره کند یا دست روی او بلند کند ، در آینده پدر را مثل حب قورت می دهد و بالعکس.»
باور نمی کردیم. مگر پدر دیوانه شده که بچه اش را به این کارهای ناپسند تشویق کند؟ اما با گذشت زمان و شنیدن درد دل زنان و مردان ، این پند دبیر تاریخمان نیز باورمان شد. داشتم خاطرات « روحیه خانم » را می نوشتم. زنی که سرش هزار بلا کشید . اما سر خم نکرد. همه مشکلات یک طرف و آزار مادرشوهر و خواهر شوهر یک طرف. نمی فهمم مادرشوهرها و خواهرشوهر ها مگر خودشان مادرو خواهر شوهر نداشتند؟ گویا روزی مادر و خواهرشوهر روحیه خانم بلاکش در غیاب این زن فحش های رکیکی نثار او و زنی که او را زائیده و جد و آباد و هفت پشتش می دادند. پسربچه های او نیز می شنیدند و می ترسیدند جواب او را بدهند. اما در دل کوچکشان آتش انتقام زبانه می کشید. از قضای روزگار فصل ، فصل تابستان بود و مادرشوهر یک گلدان بزرگ فلفل قرمز- از آنهائی که می سوزاند و پیرزن هم همیشه سفارش می کرد که کسی به آنها دست نزند – پشت پنجره اتاقش گذاشته بود. پسر بچه ها دو سه تایی از آن فلفل ها را که خوب رسیده و آماده سوزاندن بود، می چینند و داخل آفتابه مادرشوهر می ریزند. اما این آفتابه فلفلی، قسمت عمه جانشان می شود. خواهرشوهر به خیال خود آفتابه پر از آب آماده را برداشته به مستراح می رود و بعد از دقایقی فریاد زنان که ای وای سوختم ، از مستراح بیرون می پرد. اهل خانه تعجب می کنند که توی مستراح نه آتش است ، نه فانوس و نه اجاق ، این زن چگونه و کجایش سوخته ؟ بالاخره می فهمند که چه بلایی سر زن آمده است و کار کار این دو بچه بوده و بی احتیاطی کرده و با فلفل بازی کرده اند. اما هیچ کسی به خاطرش نمی رسد که اگر کار این بچه ها واقعا بی احتیاطی بوده ، چرا دست خودشان نسوخته است؟ از کجا فهمیده اند که بعد از ریختن فلفل داخل آفتابه ، باید دستهایشان را بشویند؟

۱۳۹۰/۰۵/۱۱

راهبه ی پرنده

آن قدیم ها که ما بچه بودیم ، برنامه های تلویزیون عصرها شروع می شد و ساعت دوازده شب مجری برنامه شب به خیر می گفت و خداحافظی می کرد. من و همکلاسی ها سریال هایی همچون سرزمین عجایب ، راهبه ی پرنده و پیشتازان فضا را خیلی دوست داشتیم.
ماجرای سریال سرزمین عجایب از این قرار بود که فضاپیمایی از مسیر اصلی خارج می شود و در سرزمین دورو ناشناخته ای فرود می آید. خلبان و سرنشینان متوجه می شوند که در سرزمین یا کره غولها هستند. ساکنین آن سرزمین آدمهای غول پیکر بودند که سرنشینان فضاپیمای ما را آدم کوچولو می نامیدند.


متن کامل

۱۳۹۰/۰۵/۱۰

تو زیبایی آمنه ، خیلی زیبا

آمنه نیستیم ، مادر، پدر، خواهر و حتی برادری که قرار بود حکم قصاص را اجرا کند نیز نیستیم. از غوغای دل این خانواده خبر نداریم. اما وقتی در عالم رویا و فانتزی خود را جای آمنه می گذاریم ، برای اجرای حکم قصاص عجله می کنیم. این حقی است که دین و قانون کشورمان به قربانی داده است.


متن کامل

۱۳۹۰/۰۵/۰۹

آمنه بهرامی

آمنه بهرامی چشم های مجید را به او بخشید
*

 


۱۳۹۰/۰۴/۳۰

سیاه مشق های یک معلم - دفتر دوم








سیاه مشق های یک معلم - دفتر دوم ، به چاپ رسید



H&S Media در

*


*


*

۱۳۹۰/۰۴/۲۷

مربای ریواس

بهارو تابستان که از راه می رسید ، خدا خوردنی های خوشمزه و طبیعی را برای ما بچه ها از زیر خاک و روی شاخه درختان می رویاند. گوجه سبز ، ریواس ( اوشغون ) ، چاغاله بادام ، آلبالو و دیگر میوه های ترش که دوستشان داشتیم. ریواس را وقتی که سبز و ترد و خوشمزه بود دوست داشتم.


متن کامل


*

یک قصه کودکانه

قابلمه – افسانه شعبان نژاد
قابلمه داشت غذا می پخت. خاله سوسکه را گوشه آشپزخانه دید. جیغ کشید و از حال رفت. دیگر نتوانست غذا را بپزد. ظهر آشپزباشی آمد که غذا را بکشد، دید غذا نپخته است. با خودش گفت:« این قابلمه دیگر کهنه شده است. خوب غذا نمی پزد. باید یک قابلمه نو بخرم.
قابلمه غصه دار شد.

*


*

۱۳۹۰/۰۴/۲۵

زنگ تفریح

سایت الیزا را حدود یک سال پیش پیدا کردم. او زنی است که با علاقه و اشتیاق فراوان می بافد و کارهای هنری اش را با گشاده دستی در اختیار همگان قرار می دهد. برای آموزش بافتنی و قلاب بافی الیزا کافی است که روی مدل کلیک کنید و ویدیوی آموزشی را ببینید. من همان روزهای اول دفتری برداشتم و تقریبا تمامی ستاره های قلاب بافی و حدود نود درصد بافت دو میلش را بافته و طریقه بافت را نیز نوشته و نمونه را در صفحه مقابل چسبانیده ام و حالا سه دفتر قلاب بافی و بافت دو میل دارم. با استفاده از مدل ستاره ها می توان روبالشی و روتختی و انواع مختلف لباس و شال بافت و در پایان کار از تماشای کاردستی زیبا لذت برد.

* 



۱۳۹۰/۰۴/۱۸

فعلی که تابو بود


آن قدیمها در خانه ها حمام نبود. مردم برای شست و شو به گرمابه ( حمام ) می رفتند. گرمابه از دو قسمت زنانه و مردانه تشکیل می شد. در حمام زنانه ، زنان و حمام مردانه مردان کار می کردند. از در خروجی که وارد می شدی اتاق بزرگی به چشم می خورد. وسط اتاق حوض بزرگی پر از آب سرد و دور تا دور اتاق سکو بود.


*


متن کامل


*

۱۳۹۰/۰۴/۱۱

دو لغت با دو معنی متفاوت

با پینار قرار گذاشته بودیم که لب رودخانه برویم و گردش کنیم. اما هوا، حال و هوای عجیبی داشت. ابر و باد و باران و خورشید ، دست به دست هم داده همچون کودکان بازیگوش در آسمان بالا و پایین رفته با ورجه وورجه هایشان گرد و خاکی به پا کرده بودند که نگو و نپرس. ابرها دور هم جمع شده خیال باریدن داشتند. قطرات باران به تندی از آسمان بر زمین فرود می آمدند. ابر شیطون بلا دوان دوان می آمد و وسط بازی شان می دوید. طفلک دانه ها رقص کنان و به در و دیوار و پنجره کوبان بر زمین می نشستند. خورشید از میان تکه ابرها راهی پیدا کرده و برای دقایقی چند ، لبخندکی می زد و دوباره پشت ابرها قایم می شد. گویی خیال قایم باشک بازی داشت. بالاخره پینار در حالی که چتر شکسته اش را می بست ، از راه رسید. باد بازیگوش چترش را شکسته بود. با خشم گفت :« نمی فهمم می دانند که آب و هوای اینجا چگونه است ، می دانند که با این همه باران باید چتری بادوام بسازند.چرا نمی سازند؟ چرا با یک باد الکی این چترهای لعنتی هم می شکنند؟»
متن کامل

۱۳۹۰/۰۳/۲۹

گدا

روزی دلتنگ کننده بود. ابرهای سرگردان با وزش نامرتب باد به این سوی و آن سوی می رفتند. لحظاتی باران می بارید و باد قطرات سر در گم باران را به این طرف و آن طرف پرتاب می کرد. از پشت پنجره به تماشای قطراتی ایستاده بودم که زورشان به باد نالوطی نمی رسید و بالاجبار به سازش می رقصیدند. آنها دلشان می خواست مستقیم ببارند و بر روی چمنها و گلها بریزند و شبنمی گشته بر روی گل رز سرخ باغچه بنشینند. اما گرفتار باد ، پراکنده شده ، به چپ و راست متمایل می شدند. داشتم با خودم فکر می کردم ، نالوطی نالوطی است. فرقی نمی کند باد باشد یا جانوری در کمین و یا بنی آدمی نا لوطی تر از روباه. سخت است کنار آمدن با نالوطی، که تلفن به صدا درآمد. گل صنم بود. برای رفتن به دکتر همراه لازم داشت.


متن کامل

۱۳۹۰/۰۳/۲۵

آزادی

اوایل بهار باغچه و فضای سبز دور و بر ، پر از گلهای رنگارنگ بود। این گلها هم کنار باغچه روئیده بودند। امروز که داشتم از کنارشان رد می شدم ، چشمم به دانه های سیاهشان که از داخل کاسه های زرد رنگ گل بیرون را تماشا می کردند، افتاد। نگاهشان کردم। دانه های سیاه و براق درست شبیه و به اندازه منجوق های سیاهی بودند که از مشهدی علی بقال می خریدیم و برای خودمان گردنبند و دستبند می بافتیم। از همان هایی که حالا در فروشگاههای « سی اند ای » و « دی ام » و « تئدی » و غیره درست شده و به فروش می رسند।


متن کامل

۱۳۹۰/۰۳/۲۰

زنگ تفریح

جوراب ها و پاپوش های کوچولو موچولو برای کوچولو موچولوها

دینقیلی مینقیلی لار



این جوراب ها و پاپوش ها حاصل شبهایی است که تلویزیون تماشا می کنی و نمی خواهی دست خالی باشی


بافتن هر جفت حدود دو ساعت ، یعنی مدت زمانی که یک فیلم سینمائی طول می کشد بافت شان هم بسیار ساده مثل آب خوردن است


۱۳۹۰/۰۳/۱۹

رغایب یا رقئییب یا شب آرزوها

اولین پنج شنبه از ماه رجب است। دومین رغایب پدر و چهارمین رغایب برادر است. به میهمانی شان رفتند. با حلوا ، خرما ، شعله زرد و فاتحه و یاسینی از جنس سنگ قبر پروین اعتصامی. که بگویند که فراموش شدنی نیستید. که بگویند زندگی بالاجبار می گذرد با جای خالی شما. که بگویند همیشه در دل و جان ما ، درخاطرات محو نشدنی ما زنده اید. که بگویند در شادی ما شریکید و در غم ما غمگین. که بگویند در خوابهایمان مژده خبرهای خوش می دهید. در خوابهایمان همراهمان هستید و خیلی وقتها دلداری مان می دهید.


متن کامل

۱۳۹۰/۰۳/۱۲

پدر و روز پدر

آن قدیمها که بچه محصل بودیم ، روز بیست و پنج آذر روز مادر بود। هر سال نزدیکی های این روز در تلاش و تکاپو برای تهیه هدیه برای مادر بودیم. یکی از همین روز مادرها ، خانم معلم بعد از توضیح اینکه بهترین هدیه برای مادر بچه خوب و حرف شنو و درس خوان بودن است و در ضمن یک صفحه نقاشی و یک دانه کارت پستال و چه و چه هم خوب است و موجب خوشحالی مادر است ، از یک یک ما سوال کرد که برای مادرمان چه هدایائی تهیه کرده ایم.








۱۳۹۰/۰۳/۰۳

خرمشهر

دایی حکیمه ساکن شهر اهواز بود. او نوروز هر سال همراه خانواده اش به اهواز سفر می کرد و بعد از عید برای مان از سفرش و از زیبائی های اهواز و آبادان و خرمشهر می گفت. از آب و هوای خوش بهاری ، از لب رود کارون ، از گردش و تفریح جنوب می گفت و می گفت و دهانمان آب می افتاد. اعظم دلش می خواست یک بار هم که شده به جنوب سفر کند و این شهرهای افسانه ای را از نزدیک ببیند. اما خانواده اش اهل سیر و سفر نبودند. آنها با هر تعطیلی به آبادی شان می رفتند و دیدار مجدد پدربزرگ ها و مادربزرگ هایشان برایشان لذت بخش تراز سیر و سفر بود . اما او خودش قسم می خورد با هر پسری که نامزد شود از او خواهد خواست که ماه عسل به اهواز و آبادان و خرمشهر برود. برای من جنوب راهی بس طولانی بود. پسرعموی مهرناز افسر نیروی هوایی بود. آنها هر دو سال یک بار به شهرهای مختلف ایران منتقل می شدند. او می گفت که پسرعمویش اکنون ساکن دزفول است و آنها را نیز دعوت کرده است. پسرعمو و زنش بارها از دزفول و زیبائی هایش تعریف کرده اند. بعد هم توجه خیلی ها به جنوب جلب شد. بهر که از راه می رسید ، نامزدها خرمشهر و آبادان را برای ماه عسل انتخاب می کردند.وقتی که برمی گشتند سوغاتی شان چند قطعه عکس سیاه و سفید بود که برای ما تماشای چند دقیقه ای می رسید.
جنگ که شد ، خرمشهر خونین شهر شد. مردمش یا اسیر شدند یا شهید و یا آواره شهرهای دیگر. میهمان نوازان شاد و خوشروی سابق ، میمهانان غمگین و دلخون شهرها شدند. زمان چه نیک و چه بد سپری شد . جنگ تمام شد و آخر سر نیز برادر صدام یزید کافر دستگیرو اعدام شد.
دلم می خواهد اکنون خرمشهر را آباد و سیز و خرم ببینم.

مادرجان هر روز روز توست









ناصر حجازی پرواز کرد

ناصر حجازی منزل مبارک



*


*