۱۳۸۵/۱۱/۱۰

به بهانه تاسوعا و عاشورا


آن زمانها با شروع ماه محرم ، بازار نذر و احسان و روضه خوانی داغ می شد . برای پاک کردن برنج به خانه همسایه می رفتیم . زن همسایه به هر یک از ما سینی بزرگی می داد . بعضی وقتها سینی کم می آورد و ما مجبور می شدیم برای آوردن سینی به خانه خودمان رفته و سینی را بغل کرده و به خانه شان ببریم . او برنج خام را یک گوشه سینی می ریخت و ما با انگشتهایمان برنجها را به وسط سینی کشیده و سنگ و آشغال ها را جدا می کردیم و آن را به گوشه دیگر سینی می کشیدیم . به باور بزرگترهایمان این کارها خدمتی بود به درگاه امام حسین علیه السلام و توشه ای بود برای آخرت . من و مهنازهم برای آخرت خود به توشه نیاز داشتیم . در مجالس روضه خوانی ، تا ملا شروع به نوحه خوانی می کرد ، مادربزرگم زار زار می گریست . طیبه خانم نوحه سرائی می کرد . فیروزه خانم سوگوار علی اکبر می شد . راضیه خانم فغان سر می داد . می گفتند : هر چه بیشتر بگریی راحت تر از پل صراط می گذری . همان پل نازک تر از موئی که من و مهناز در گذشتن از آن شک داشتیم . ولی ما نیز سعی می کردیم گریه کنیم اما کوششمان برای گریه بیهوده بود واشک از دیده گانمان گریزان . روزی از خاله تاماری مرحومم پرسیدیم : چرا اینها به این راحتی گریه و فغان سر می دهند و ما نه ؟ در جوابمان گفت : مادر بزرگ در سوگ نوعروسش اشک می ریزد ، طیبه خانم در عزای دختر مفقودش همانی که چندی پیش دستگیر و هنوز هم خبری از او نیست می نالد . فیروزه خانم سوگ علی اکبر خودش را دارد که اعدام شد . راضیه خانم عزای جوانش را دارد که بیمار است و هزینه دوا و درمانش را ندارد اوره ک یانماسا گؤز آغلاماز ( اگر دلت نسوزد ، چشمت نمی گرید . ) شما بهانه ای برای گریستن ندارید . راست می گفت . من و مهناز دردی نداشتیم . دردی هم بود خنده درمانش بود. اما زمانی رسید که خنده از درمان دردم عاجز شد
به یاد سخنان خاله تامارای مرحومم می افتم . های های می گریم و شاپالاغنان اوز قیزاردیرام ( با سیلی صورتم را سرخ می کنم ) می گریم ، بر چهل و هشت سال عمر بر باد رفته ام ، بر غم غربتم ، به تبعید اجباریم ، بر دوری از دیارم ، به درهای بسته وطنم ، به اینکه ارزشم در آن دیار ارزش نصف مرد است ، به ناقص العقل پنداشته شدنم ، به ملک خصوصی شوهر بودنم و .... های های گریه می کنم .

۱۳۸۵/۱۱/۰۷

چه بنویسم؟

دوستان می دانید که برای نوشتن به اندازه چهل و هشت سال سخن دارم . امروز هم می خواستم از تاسوعا و عاشورا بنویسم . از هویج پلوی نذری روح انگیز دختر همسایه ، از شبیه خوانی مرحوم حسین آقا داماد عمه ام ، از حلوای عبدالرضا خان مرحوم خاله تامارایم ، از آبگوشت ظهر عاشورای مادرم ، از شعله زرد خوشمزه گل گز خانم زن همسایه مان ، از صبحانه صبح عاشورای شنب غازانیها ، از آش رشته کوره پزلر، از آواز خوش اکرم خانم معلم قرآن محله مان و .... اما نتوانستم اعصابم داغون شد . یاد خاطره تلخی از شب تاسوعا ذهنم را آشفته کرد . یاد قفسی افتادم که موجب تنگی نفسم شده بود . آخر زور گفتن هم حد و اندازه ای دارد . برای اولین بار آرزو کردم که ای کاش آقا شوهره بغل دستم بود و یک سیلی بسیار محکم بیخ گوشش می خواباندم چنان محکم که آغزی دالیسی نا دؤنه ( دهانش به پشت سرش برمی گشت ، همان دهانش کج می شد ) اما باز گفتم لعنت خدا بر شیطان ، صلوات بفرست زن و از این فکرها نکن . فردا و پس فردا و روزهای دیگری نیز هست می نویسی . الله هین گونلری قورتولمویاجاق کی ( روزهای خدا که تمام نخواهند شد . ) پس در این مورد در آینده می نویسم
خواستم موضوع را عوض کنم . از وطن بنویسم ، از ایران ، از دکل برقی که آرامش فردوسی را بر هم می زند ، از خلیج فارسی که دارد خلیج عربی می شود ، از چهارباغی که مترو می شود ، از فریادهائی که در ماه رمضان با دهان روزه و گرمای نیمروز تابستان برای رفتن آن و آمدن این کشیدم
یکی از بناهای عظیم و قدیمی شهر تبریز ارک علیشاه است . ساختمان آن توسط تاج الدین علیشاه جیلانی وزیر سلطان اوبوسعید ایلخانی در سال 716 شروع و در سال 724 به اتمام رسیده است . خرابش می کنند تا به جایش مصلی بسازند . مگر قحطی زمین خداست ؟
در شهر تبریز ارک علیشاه دارد ویران می شود . ارک علیشاه تبریز را نیز دریابید
...
عزیزیم ده ییشمه نه م عزیزم عوض نمی کنم
هئچ زادنان ده ییشمه نه م با هیچ چیزی عوض نمی کنم
دونیا جنت اولسادا دنیا اگر بهشت باشد
وطن نه ن ده ییشمه نه م با وطن عوض نمی کنم
....
گول ایله چمن گؤزل گل و چمن زیباست
اؤلمه یه کفن گؤزل برای مردن کفن زیباست
دونیانی دولان قاییت دنیا را بگرد و بازگرد
گؤر گئنه وطن گؤزل ببین باز وطن زیباست
...

۱۳۸۵/۱۱/۰۴

تئللی و تلخون


باز اولین روز درس بود . وارد کلاس شدم . بعد از سلام و احوالپرسی و معرفی خودم نوبت به بچه ها رسید . دختری چشم عسلی و تپل با پوستی روشن و زیبا و با لبخند جلو آمد و با گچ آبی رنگ اسمش را روی تخته نوشت ( تئللی ) خودش را چنین معرفی کرد که فرزند فلان بزاز است و چند سال پیش پس از وفات پدربزرگش از روستا به شهر کوچ کرده اند .

۱۳۸۵/۱۰/۲۶

روزی که از مدرسه گریختم

می خواستم حکایت جدید بنویسم که یاد سخنان سید عظیم الشان جنت مکان نبوی افتادم که می گوید ما مشتی بچه لوس و ننر وبلاکی هستیم . مگر بخیلیم اوقه ده ر دئسین او قه ده ردن ده چوخ ( آنقدر بگویدد بیشتر از آنقدر ) . ما ضرب المثلی داریم که دانیشماق باشارمییانا دئدیلر دانیش ، دئیدی گامیش ( به کسی که حرف زدن بلد نبود گفتند حرف بزن گفت گاو ) . راستش را بخواهید در این دنیای مجازی دوستان زیادی پیدا کرده ام و این نعمت بزرگیست .

۱۳۸۵/۱۰/۲۲

خسرو گلسرخی


شعرا و نویسندگان را از طریق آثارشان می شناختم و دوستشان داشتم . خسرو گلسرخی را زمانی شناختم که محاکمه می شد دوستی در مدرسه شعر یک با یک برابر نیست او را در دفتر شعرش نوشته بود که من هم از روی آن دفتر رونویسی کردم . شعری که برادرش از دانشگاه به دست آورده بود و بین ما محصلین نیز دست به دست می گشت . من و همکلاسیم در ذهن خودمان این شعر را چنین تفسیر و معنی می کردیم که آری یک با یک برابر نیست .

۱۳۸۵/۱۰/۱۶

به بهانه 17 دی و کشف حجاب


در خانه پدریم ار بابت حجاب مشکل نداشتم . نه حسرت چادر بر سر کردن و نه بی چادر بودن را داشتم . مواقعی که هوا بارانی و برفی بود مادرم اجازه نمی داد با چادر به مدرسه بروم و دلیلش این بود که با کیف و چتر نمی توانم چادر را خوب جمع و جور کنم و به گل و لای آغشته اش می کنم و موجب زحمت او می شوم . حق داشت نمیدانید روزهای بارانی چه بر سر چادر و شلوار و جورابم می آمد . عقیده داشت که پالتو و شال خودشان حجاب هستند .

۱۳۸۵/۱۰/۱۰

برادر صدام یزید کافر


یادم می آید بعد از این که جنگ ایران و عراق تمام شد ، با دشمن دیرینه مان جی جی باجی ( خواهر قشنگ و دوست داشتنی ) شدیم و به هم گفتیم سن اؤلمه من اؤلوم ( تو نمیر من بمیرم ) راه کربلا باز شد . مادر شهیدی بود که با همه مصائبی که دیده بود دست از شوخی و طنز برنمی داشت . مدتی غیبش زده بود روزی که به چشمها دیده شد پرسیدم : حاجی خانم کجا بودید دلمان برایتان تنگ شده بود ؟

۱۳۸۵/۱۰/۰۶

غم نامه بم


روز 5 دی 1382 که بم لرزید کجا بودید ؟ خبر را کی و کجا و چگونه شنیدید ؟ چه حالی پیدا کردید ؟
بهترین خبری که دوست دارید درباره بم بشنوید چیست ؟ واقعی باشد یا آرزو هم فرقی نمی کن
د
دو سوال بالا را در سایت الپر خواندم . خواستم از غافله عقب نمانم . اگرچه دیر شروع کردم . اما بعد از یلدابازی وگفتن از خاطرات کودکی ، وقت یادآوری از فاجعه تلخ بم است . ما می گوئیم توی نان یاس قارداشدیلار ( شادی و غم برادرند ) روزی شادیم و روزی دیگر در غم عزیزانی به سوگ می نشینیم
پنجم دی ماه پنج و نیم صبح از جای بلند شده با عجله فراوان آماده شده و سر کار رفتم . در اصل این روز ، روز کاری ام نبود اما چون مسیحی نبودم و خانه ام هم تقریبن نزدیک محل کارم بود و پای پیاده 20 دقیقه تا محل کار فاصله داشت ، سر پرستار از من خواسته بود آن روز سر کار باشم و در عوض نوروز را برایم تعطیل زده بود . خوب من هم از خدام بود که اولین روز از سال نو تعطیل باشم . آن روز سر کار رفتم و چون تعداد کارکنان کم بود و تعداد قابل توجهی از سالخوردگان علاقمند به شرکت در جشنی که تدارک دیده شده بود ، بودند . با عجله تمام شروع به کار کردیم . طبق عادت معمول در هر اتاقی که کار تمام می شد تلویزیون را باز می کردیم تا ساکن اتاق صدائی بشنود . همیشه دلم می سوخت آخر اینها هم حق دارند اول صبحی صدای خنده یا گریه و سلام نوه هایشان را بشنوند . راستش صدای گزارشگران را می شنیدم که در مورد بم حرف می زدند اما من گمان نمی کردم منظورشان بم خودمان است و به خودم می گفتم : جل الخالق این دنیا چقدر کوچک است یک شهر کاشان در ایران است و یکی در فرانسه ، یک شهر ماکو در ایران است و یکی درایالت مکزیکو ، حالا این بمی که ازش صحبت می کنند . کدام ور دنیاست ؟کنجکاو شدم اما از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان چون زبان آلمانیم سرخپوستی بود و خودم هم فکرم پیش کارم بود متوجه موضوع نشدم . دوستی گفت : می شنوی در بم زلزله شده است . می گویند مردم زیادی کشته شده اند و قسمت قابل توجهی از شهر ویران شده است . در حالی که تاسف می خوردم پرسیدم : کدام بم ؟ کجاست ؟ نگاهی به من کرد مثل نگاه کردن عاقل بر دیوانه و گفت : مگر در این دنیا چند تا بم وجود دارد ؟ خوب بم شما را می گویم . همان که جز آثار تاریخی است و خانه های بسیار کهنه دارد و شماها خیلی بهش افختار می کنید . همان که بعضی وقتها خرمایش را برایمان می آوری .خدای من راست می گفت همان بمی که خرمایش را از ایران برایشان سوغاتی می آوردم اولین بار که آورده بودم سرپرستار نمی خواست بخورد و می گفت : این رنگش خیلی سیاه است و آدم را بیمار می کند . اما بار دوم که می خواستم به ایران سفر کنم خودش سفارش کرد که خرمای بم را فراموش نکنم . خبر برایم غیرمنتظره نبود . اگر چه به شنیدن این اخبار تلخ عادت کرده بودم ( خرمشهری که خونین شهر شد ، بستانی که دخترانش زنده بگور شدند ، زلزله ، سیل ، و ... ) اما باز دلم لرزید یک دست بشقاب چینی که دستم بود و به سالن می بردم از دستم افتاده و همه خرد شدند . دوستم حالم را فهمید و فوری خاک انداز را آورد و خورده ریزه ها را با کمک هم جمع کردیم . اما کارمان زیاد بود باز فرصتی نداشتم . هنگام ظهر پس از پایان کار سراسیمه به طرف خانه به راه افتادم . خدای من این خیابان اوجو وایردی بوجاغی یوخویدو (چقدر طویل و دراز بود . ) خلاصه به خانه رسیدم . ماجرا در حد یک زلزله معمولی نبود بلکه فاجعه بود . کانالها در مورد این مصیبت سخن می گفتند .
گوینده زنی مبهوت را نشان می داد و می گفت : شوی مرده ، خانه ویران گشته ، طفلکان از دست داده ، بود و نبودش یک شبه برباد رفته ، در دست خود یک شیشه آب ، منتظر بر پشت در ، تا در آرند طفلکش از زیر خاک ، اینجا مادری در سوگ طفلش ، شیون می کند ، آن طرف تر پیرمردی ، بر سر نعش عروس و دخترش ، با صدائی ناتوانتر ، شیون سر می دهد . کودکی با چشم گریان ، سراغ مادرش از خلق می گیرد
...
من آرزو دارم خانه ها چنان ساخته شوند که دیگر هیچ فاجعه ای همانند بم و رودبار و اردبیل و نقاط دیگر دنیا رخ ندهد . آرزو دارم بم و همه شهرهای زلزله دیده و سیل زده و جنگ زده دوباره آباد شوند و دیگر هیچ کجا ویران نشود . من دوست دارم به برادرکشی خاتمه داده شود . من آرزوهای زیادی دارم .

۱۳۸۵/۱۰/۰۳

یلدا بازی و خاطره بازی



صادق اهری عزیز و یوسف علیخانی عزیز مرا نیز به بازی یلدا و خاطره دعوت کردند و من هم به قول مادربزرگ مرحومم که می گفت : تنبل تعبیرلی اولار ( تنبل فکرش را به کار می اندازد ) هر دو موضوع را در یک پست و 10 بند نوشتم

۱۳۸۵/۰۹/۳۰

شب یلدا


شب یلدایتان مبارک ، کامتان شیرین تر از شهد و زندگی تان سرشار از نشاط و شادی و موفقیت باشد
....
شب یلدا ، این شب زایش مهر و میترا ، شب زایش نور و روشنائی ، شب زایش من نیز هست گوئی می خواستند اسمم را مهربانو یا میترا یا خورشید بگذارند که پدربزرگم مرا شهربانو نامید . راستی که چه اسامی زیبائی ، کورون آدین قویارلار عین الله ، کئچلین آدین زولفعلی ( اسم کور را می گذارند عین الله ، اسم کچل را زلفعلی ) شبی که پدرم ایکی داشین آراسیندا دا اولسا ( زیر سنگ هم باشد ) انار و هندوانه و پشمک و نخود کشمش چله را برایمان تهیه می کرد . شبی که به خواندن حافظ عادت کرده بودیم . چقدر فال حافظ را دوست داشتم . پدرم می گفت حافظ اشعاری نا امید کننده ندارد و اکثر اوقات فال او نیک است . اما من روزی برای کار مهمی نیت کردم و این بیت را خواندم

۱۳۸۵/۰۹/۲۴

نگین و نرگس


روزهای اول مدرسه و ایام جوانی و کم تجربگی من بود . زنگ خورد و با دوستی صحبت کنان از دفتر مدرسه خارج شدیم . پرسید : نگین و نرگس کلاس شما هستند ؟ جواب دادم بله . گفت : به نگین نمره بیست ندهید حتی اگر حقش باشد . دختر لوس و بی مزه ای است ادا و اطوار درمی اورد و اعصاب آدم را داغون می کند . به نرگس نمره کمتر از بیست ندهید حتی اگر حقش نباشد . این کار شما برای سلامتی اش خوب است . به در کلاسم رسیدم و از او جدا شدم . اما حرفش ذهنم را به خود مشغول کرد . بنا به توصیه این خانم می باید دو کار نادرست انجام دهم و حق دو انسان کوچک را عمدی پایمال کنم . نگاهی به چهره خندان و پرجنب و جوش نگین
انداختم . اگر او لوس بازی می کرد چه می شد . سپس نگاهی به نرگس انداختم سلامتی او چه ربطی به بیست داشت نفهمیدم .

۱۳۸۵/۰۹/۱۸

امان از عطیه خانم


اینجا چند روزیست که هوا سرد شده است . سرما از طرفی و باد از طرف دیگر آزارم می دهد . پنج شنبه صبح زود بلند شده و چائی داغی درست کرده و نوش جان کردم و برای رفتن سر کار آماده شدم . لباس گرم پوشیده و روسری سبز رنگم را نیز به سر بستم و گوشهایم از گزند سرما در امان ماند . سوار اتوبوس شدم . تا روی صندلی نشستم ، صدای ظریفی که به من نزدیک میشد توجه ام را جلب کرد . وای اول صبحی خدا به دادم برسد این عطیه خانم عزیز ماست . با سلام و احوالپرسی روبرویم نشست .

۱۳۸۵/۰۹/۱۲

اعدامی

صبح یکی از روزهای پائیزی دست دختر کوچکم را در دست گرفته از خانه بیرون آمدم . پیچ دوم کوچه را نگذشته بودم که باش منیم باش آتامین ( با پدرم روبرو شدم ) . پدرم در حالی که سنگک داغ تبریز از بازویش آویزان بود به ما نزدیک شد . پس از سلام و احوالپرسی مختصر گفت : به خیابان که رسیدی سرت را به طرف راست برنگردان . وسط خیابان جرثقیلی ایستاده و جسدی از آن آویزان است و جمعیتی به تماشا ایستاده اند . سعی کن این بچه جسد را نبیند .

۱۳۸۵/۰۹/۰۷

حکایت آخوند آقا و خاتون


این حکایت را حدود شانزده سال پیش از یکی از همکاران عزیزم شنیدم . و خواستم بگویم هر جا هستی شاد و سلامت باشی
می گویند زمانی که مدارس به شکل کنونی دایر نشده بود ، کودکان به مکتب می رفتند . پدری نیز هر روز صبح کودکش را به مکتب می رسانید و از آنجا سر کار خود می رفت . روزی از روزها که پدر گرفتار بود لاجرم مادر دست دلبندش را در دست گرفت و او را به در مکتب خانه رسانید . از قضای روزگار چشم آخوند آقا به جمال خاتون که سراپا پوشیده و فقط دو چشم شهلایش نمایان بود افتاد .

۱۳۸۵/۰۹/۰۳

هذیان نامه

باید امشب حکایتی بنویسم خواندنی ، سراپا درد و اشک . اما نه نمی نویسم که خود حکایتی هستم سراپا درد و گریه ، باید امشب بنویسم از آن شب ، از آن شب طوفانی . اما از کجا شروع کنم که مست مستم و سر از پا نمی شناسم . امشب در خانه ام جشنی است وبا خودم همراهم ، تنهای تنها . اما نه ، یکی دیگر کنار من است و او تنهاست .




۱۳۸۵/۰۸/۲۶

بتول

من زاده شهوت شبی چرکینم
در مذهب عشق کافری بی دینم
آثارشب زفاف کامیست پلید
خونی که فسرده در دل خونینم
« کارو »
در اینجا حکایت جیران را نوشته ام، اکنون حکایت بتول دختر جیران را بخوانید
من مولود شهوت شب چرکین پدری بودم که هنوز داغ همسر جوانش را بر دل داشت و نگاهش به چشمان دخترکش که همرنگ چشمان زن محبوبش بود ، حسرت و دردش را دو چندان می کرد .هنگامی که دلبندش را روی زانوانش می نشاند و موهایش را نوازش می کرد چشمانش در اثر قطراتاشکش که گوئی دیگر اجازه فرریختن را نداشتند ، برق می زد
...

۱۳۸۵/۰۸/۱۹

حکایت ستار


یکی از اهداف ازدواج و تشکیل خانواده به دنیا آمدن فرزندان و بقای نسل است . بعد از ازدواج اگر مشکل نازائی از طرف زن باشد . شوهر و خانواده اش خیلی راحت این مشکل را حل می کنند یا باید زن ازدواج مجدد شوهرش را بپذیرد و یا راهش را بکشد و برود . باشماقلاری جوتدو دور ( کفشهایش جفت است ) این سرنوشت زنان ماست و استثنا و دارا و فقیر ندارد .

۱۳۸۵/۰۸/۱۴

خدا رحمتم کند

ماجرای مرگ من
یادم می آید آن زمانهائی را که خاطر مادربزرگم آشفته بود و از او می خواستم برایم قصه بگوید، می گفت :«من اؤزوم باشدان ایاغا ناغیلام /من خود سراپا قصه ام ». سه شب قبل که خواستم حکایتی بنویسم، به خود گفتم که من خود سراپا حکایتم. خودم را بنویسم . من چه دست کمی از فرنگیس و نیلوفر و گلی و ... دارم. تفاوت من با آنها در این است که من نفس می کشم و آنها نیازی به اکسیژن ندارند. من تکان می خورم و تلاش می کنم و خسته می شوم، آنها آرمیده اند و خسته نیستند. من مضطربم و آنها آسوده خاطر. من فریاد می زنم که زنده ام و بگذارید زنده بمانم و آنها نیازی به داد و بیداد ندارند. یکی زیر مشت و لگد جان می سپارد، دیگری با چاقو سلاخی می شود، سومی از طبقه نُهُم به پایین می پرد، چهارمی با یک حلبی نفت و کبریت به آتش کشیده می شود. پنجمی که من باشم زنده زنده، متوفی بودنم ثبت می شود و به علت وجود مدارک کافی باور می کنند که این بنده حقیر مرده ام و برای اثبات ادعایم نفس کشیدن کافی نیست. باید زنده بودنم را با ارائه مدارک کافی ثابت کنم. قدیمی ها راست گفته اند که ( گؤزلدن گؤزللیک اسگیلمز، چیرکیندن دردو بلا /  از زیبا زیبائی کم نمی شود و از زشت درد و بلا ) و نمیدانم کی این درد وبلا از جانم بدور خواهد شد؟
یادم می آید اولین روزی که شروع به نوشتن کردم از خودم پرسیده بودم:« چادر نماز مادربزرگت و چند حکایت دیگر نیز نوشتی. وقتی این حکایتها تمام شود چه مطلبی برای نوشتن خواهی داشت؟ مگر خدا زنان را برای همیشه زیردست و بدبخت و قربانی آفریده است که تو همیشه حکایتی جدید و حرفی دیگر برای نوشتن داشته باشی؟ اما اکنون می بینم که هنوز حکایتهایم تمام نشده اند.آنچه را که قرار است بنویسم ننوشته ام که حکایت دیگری از خودم آغاز شد. در حالی که با اشتیاق فراوان برای بقیه عمر نه چندان طولانی ام نقشه ها می کشم، خبر می رسد که مرده ام و خدا رحمتم کند. دو روز پیش که نشستم و در حال و هوای خودم حکایتی آغاز کردم تلفن به صدا درآمد دوستی یسیار نزدیک با قاه قاه خنده اش که بیشتر به گریه و فریاد شبیه بود مرگم را تسلیت گفته و برایم در آن دنیا بهشت و قلمان آرزو کرد و گفت:« طفلکی دوستم این دنیا برایت جهنم بود امیدوارم آن دنیایت بهشت باشد آسوده بخواب که من بیدارم و هر پنج شنبه برایت فاتحه و یاسین می خوانم. بعلت اینکه مقبره ات مشخص نیست از آوردن گل و خرما بر سر قبرت معذورم.» و پشت سر او مادر نگرانم پس از سلام و احوالپرسی، با عجله گوشی را به پدرم داد و پدرم پشت تلفن خدا را شکر کرد که من زنده ام. فکر کردم خواب پریشان دیده اند. اما موضوع بالاتر از خواب پریشان بود. یکی به اداره ای مراجعه کرده و با ارائه مدارک کافی و اشک تمساح خود مرگ مرا گزارش داده است. از تعجب دهانم باز ماند. گوئی من چندی پیش مرده ام و کفنم هم پوسیده است. راستش را بخواهید شوکه شدم . (عاغیلا گلمییه ن قضوقدر باشیما گلمیشدی /قضا و قدری که به عقل نمی رسد ، بر سرم آمده بود ) به حق چیزهای ندیده و حرفهای نشنیده. آنها خوشحال از نفس کشیدن من بودند و من بدحال از نفس کشیدنم. می خواستم بپرسم مدارک کافی که همراه گزارش ارائه شده است کدام است؟ گفتند:« این دیگر محرمانه است.» اما من ناآگاه حداقل این را می دانم که پزشک قانونی بعد از دیدن جسد و تعیین هویت وی برگ فوت را صادر می کند  حالا کدام جسد بینوا را معاینه و بجای من تایید کرده است خدا می داند. اصل شناسنامه ام را در اختیار دارم بر کدام شناسنامه مهر فوت و باطل زده شده است خدا می داند. من که چند سالیست به ایران سفر نکرده ام نمیدانم چگونه و با چه دردی مرده ام. یکی می گفت:« گرد آوری این اطلاعات کذب کار بسیار آسانیست در این دنیای ما در این دنیای درویشی، قره پول گؤره ر هر ایشی /  یعنی پول هر کاری می کند.
و ما ضرب المثلی داریم که می گوید :« روشوه امام حسینین باشینی کسدی / رشوه سر امام حسین را برید.»
دیگر چه بنویسم دوستان
*
قوشلار بالاسیز اولماز / پرنده ها بدون جوجه نمی شوند
داغلار لالاسیز اولماز / کوهها بدون لاله نمی شوند
من ده ک قارا گونلونون / سیه روزی چون من
باشی بلا سیز اولماز / سرش بدون بلا نمی شود
*
فلک منه باش ووردو / فلک به من سر زد
که سسه ک قویدو داش ووردو / خاک را گذاشت وسنگ زد
گئدیب بیرده قاییتدی /رفت و دوباره برگشت
بیرده آغیر داش ووردو / باز سنگی دگر زد
*

فلک ووردو جانیما / فلک بر جانم زد
دوزو باسدی یاراما / بر زخمم نمک پاشید
هم دوست همی دشمن / هم دوست و هم دشمن
ییغیشدیلار باشیما
/ دورم جمع شدند
*

۱۳۸۵/۰۸/۰۹

فرنگیس


آن سال که مردی خود را قاضی و وکیل و مدعی العموم و شاهد عینی و هیات منصفه و ... کرد و زنش را به جرم خیانت با چاقو سلاخی کرد و تبرئه شد و دست از پا درازتر و سراپا غرور و غیرت مردانگی به زندگی پر افتخار و پاکیزه خود ادامه داد ، زن کشی به این شیوه و روش مد سال شد . یکی دو نفر از مردان با غیرت زن خود را بدین طریق سلاخی کردند که دستگیر هم شدند ماجرا به کجا ختم شد اطلاع دقیق ندارم .

۱۳۸۵/۰۷/۲۸

نیلوفر

خانم معلم اجازه ، بابامون داشت مامانمون رو می زد ما هم داداش کوچولومون رو بغل کرده بودیم و گریه می کردیم
در طول سال چند بار این جواب را در مقابل عدم انجام تکالیف از دانش آموزان می شنیدم . بچه های هفت ، هشت ساله هنوز به دروغ گفتن زیاد عادت نکرده اند و اکثر اوقات راست می گویند . می گوئیم سؤزون دوزون اوشاقدان ائشیت ( حرف درست را از بچه بشنو ) .