۱۳۹۰/۱۲/۰۲

به بهانه ی روز زبان مادری

به بهانه ی روز زبان مادری و به یاد مرحوم پدرم که الفبا را این چنین یادم داد:
الف مثل آغاجدی
ب یانی یاستی
پ اونا به نزه ر
ت اونا بنزه ر
ث اونا بنزه ر
جیم بیر قولاخدی
چ اونا بنزه ر
ح اونا بنزه ر
خ اونا بنزه ر
دال بئلی بوکوک
ذال اونا بنزه ر
ر داغدان ائنیر
ز اونا بنزه ر
ژ اونا بنزه ر
سین سوپورگه ده
شین شوکولاتدا
عین عاغیللی قیز
غین اونا بنزه ر
لام چؤمچه کیمی
میم بیر عصادی
نون بیر کاسادی
ایچینده شوربا
هه همدان دا
الفبا را کامل یادم داده بود که همین مقدار را به خاطر دارم

۱۳۹۰/۱۱/۳۰

روز عشاق یا والنتین یا سپندارمذگان


روز عشاق یا والنتین یا سپندارمذگان بر عاشقان پیر و جوان ( با تاخیر ) مبارک باد. برای همه ایام خوش آرزو می کنم
*
روز عشاق یا سئوگیلی لر گونو مبارک
*

۱۳۹۰/۱۱/۱۶

بشر همچنان در عصر حجر

تماشای سریال هنری هشتم ( تودورزها ) ، دیدن اجساد - زن و مرد و پیر و جوان و حتی کودکی بیگناه - آویزان از دارهای چوبی ، رقص آرام کودک بیجان با نوازش باد ، التماس مادر پیر برای زنده ماندن و بی رحمی جلاد ، همچون کابوسی وحشتناک خواب از چشمان می رباید. برای تسکین دل آشفته ات از ته دل خدا را شکر می گوئی که در زمان هنری هشتم به دنیا نیامده ای. آنگاه مقایسه می کنی آن شاهان را با این شاهان ، افغانستان ، عراق و .. و .. و اکنون کشتار بی رحمانه در سوریه. جانی را که پروردگار به بندگانش هدیه داده به چه اجازه ای می گیری جلاد؟

۱۳۹۰/۱۱/۱۴

سر کلاس نویسندگی

من و دوست جدیدم ریتا هفته ای دو روز به کلاس نویسندگی و روزنامه نگاری می رویم. آقا معلم روزهای دوشنبه مان ، نویسنده و محقق مسائل اجتماعی است. موضوعات انشایش آسان است و با علاقه می نویسیم. بعد از خواندن متن مان نیز با تشویق و امیدواری نقاط ضعف و قوت انشایمان را توضیح می دهد. هفته گذشته از ما خواست که به نانوائی یا قهوه سر کوچه مان برویم و قهوه ای خریده و مدتی آنجا بنشینیم و مشتری ها را زیر نظر بگیریم و قصه کوتاهی بنویسیم. به ما اصمینان داد که با همین نگاه کردنها می توانیم قصه ای خواندنی بنویسیم.


متن کامل

لینکها



*


خواب دیدم - رادیو زمانه


*





*

سیاه مشق های یک معلم




۱۳۹۰/۱۱/۰۳

این شوخی بی مزه

روز بارانی و کسل کننده ای بود. هاله زنگ زد و بعد از سلام و احوالپرسی ، گفت:« اورزولا اینجاست تو هم بیا با هم باشیم. »
گفتم :« نه نمی آیم. می دانم که شب سریال هنری هشتم را نگاه می کنی. مزاحم نمی شوم.»
گفت :« چه مزاحمتی؟ تو هم دوست داری ، با هم تماشا می کنیم. »
گفتم:« تو را می شناسم ، پا می شوی و شام درست می کنی و پذیرائی می کنی و نمی توانی فیلمت را ببینی.»
متن کامل


*


خواب دیدم - در رادیو زمانه


*

۱۳۹۰/۱۰/۳۰

دنیای ما در این هفته



یک هفته ای می شود که در این کلبه ی عزیز و دوست داشتنی ام چیزی ننوشته ام. حال و احوالم همچون هوای ابری و آقتابی و بارانی این ولایت تغییر می کند. گاهی دوست ندارم قلم را زمین بگذارم. می نویسم و پاک می کنم و دوباره می نویسم. فکر می کنم آنقدر قصه و سوژه و حرف برای گفتن دارم که اگر برای فردا بماند همگی از مغزم می پرند و دیگر چیزی برای نوشتن نمی ماند. زمانی مغزم خالی از هرگونه فکر و تصویر و ایده می شود. احساس می کنم دچار ایست مغزی شده ام. بعضی وقتها هم حس می کنم یکی قلم و خودکار را از دستم گرفته و پس نمی دهد و من بدون این دو قادر به انجام هیچ کاری نیستم. آن وقت است که دنیا را آب می برد و مرا خواب. اتفاقات یکی پس از دیگری می آید و می گذرد و من دیر می کنم. غلامرضا تختی متولد می شود و درمی گذرد. محمد علی کلی متولد و قهرمان بوکس جهان می شود و سپس در یک روز غم انگیز بازی را به جو فریزر می بازد. اولیور هاردی و استنلی لورل پس از سالها خنداندن مردم یکی پس از دیگری به درود حیات می گویند. ایرج گرگین ، صدای مورد علاقه ی پدرم خاموش می شود و تازه یادم می آید چه صدای دوست داشتنی داشت ، چه برنامه های خوبی تهیه و اجرا می کرد. آن وقت به جان یوتیوب می افتم که پیدایش کنم. اما یادم می افتد که پرند علیرضا افزودی ، دائره المعارف هنر و ادب ایران است. کتابی جامع و الکترونیکی است. با وجود این سایت نیازی به جستجو نیست. به جایزه ی اصغر فرهادی می رسم و همین جایزه وادارم می کند که فیلم « جدائی نادر از سیمین » را که فرصت تماشایش را نداشته ام شبانه از یوتیوب پیدا و تماشا کنم و ببالم به ناممان که درخشید. صبح روز بعد با دلی شاد از خانه بیرون بزنم که امروز دوست جان در مورد هسته و اتم و فلانی چنین گفت و نگفت حرف نخواهد زد و سخن در مورد مردی خواهد بود که جایزه به دست لبخند می زند. در مورد خاتونی که لخت شد و اذهان را به خود مشغول کرد و مشکلات جدی زنان را کمرنگ ، تا حدودی با زهرا موافقم . سرانجام به ونداد زمانی می رسم با مجله مرد روز و مقاله های خواندنی اش. در طول هفته ای که گذشت و قلم حال و هوای نوشتن نداشت ، اتفاقات زیادی در دنیا افتاد و من باز دیر رسیدم. همیشه یک قدم عقب تر از زمانم و می ترسم از عزرائیلی که سر برسد و کارهای ناتمامم روی دستم بماند و هر چه بگویم « هله گون گؤرمه میشم» بگوید « وقت قورتاردی نفس چکمه یه قادر ده ییسن.»

۱۳۹۰/۱۰/۲۲

سوغاتی تبریز

سوت شیرنی سی که تازگی ها اسمش را بستنی خشکه گذاشته اند. حیف نیست اسامی اصیل را خط زدن و به جایش کلمه ای ناآشنا را تحمیل کردن؟ داخل هر ذره ی کوچک این « سوت شیرنی سی » ها صدها خاطره ی شیرین هک شده اند. پدرم که برای خرید از خانه بیرون می رفت ، مثل بچه ها پشت سرش می دویدم و می گفتم آقا جونم سوت شیرنی سی .پیرمرد عجب حوصله ای داشت. می رفت سفارشات مادر را می خرید و به خانه می آورد . بعد به شیشه گرخانه می رفت تا برایم سوت شیرنی سی بخرد. بعضی وقتها هم از این تسبیحی های قهوه ای و شیری رنگ می خرید. دوستان هر وقت راهتان به تبریز افتاد ، اول یکراست به شیشه گرخانه بروید. سوت شیرنی سی و تسبیحی بخرید و نوش جان کنید، سپس در شهر تبریز بگردید.
*
گویا یکی دو هفته ی قبل بود که دختر ناز کوچولو با خوشحالی گفت : عمه خانوم ، عمه خانوم تعطیلیم . نشستم کارتون تماشا می کنم
چرایش را که پرسیدم ، گفت که هوای تبریز آلوده است. مدرسه ی مان را تعطییل کرده اند. تازه به مامان بزرگ ها و بابابزرگها هم گفته اند که از خانه بیرون نروید.
عصرهای خنک و تمیز و هوای صاف و نسیم ملایم تبریز ، یادش به خیر.


۱۳۹۰/۱۰/۱۶

یاد گذشته ها به خیر



آن قدیمها که بچه بودیم و هنوز ماشین لباشسوئی به خانه هایمان راه نیافته بود ، مادرمان لباس ها را داخل تشت های بزرگ می شست. بعد از آب کشیدن ملافه های سفید ، تشت را پر از آب ولرم می کرد و بعد پودری نیلی رنگ داخل آب می ریخت و با دست توی آب حل می کرد و سپس ملافه های سفید را داخل تشت فرو می برد و می گذاشت یک ساعتی بمانند و نیلی شوند و سپس با فشار دست آبشان را می چکاند و روی طناب بلند و دراز حیاط پهن می کرد تا خشک شوند.

*

متن کامل

*

۱۳۹۰/۱۰/۱۳

یادی از نیما یوشیج


یادی از نیما یوشیج با شعر ای شب

هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش؟
یا چشم مرا ز جای برکن
یا پرده ز روی خود فروکش
متن کامل

۱۳۹۰/۱۰/۱۱

سال 2012



سال 2012 همراه با ترقه ها و فشفه های پر سر و صدای همسایه بغل دستی و روبروئی و طبقه بالائی از راه رسید. با هر انفجاری ، صدای قهقه های شاد نوه های کوچولوی همسایه آن طرفی گوش را نوازش کرد و نوید شادی و خنده و صفا داد. امشب که اولین شب از سال است همسایه آن طرفی همراه با همسایه سر کوچه بچه ها را دور هم جمع کرده اند تا ته مانده ترقه ها و فشفشه ها را در آسمان به نورافشانی وادارند و به صدای خنده های معصوم و کودکانه نوه هایشان دل خوش دارند. دلتان همیشه خوش باد.
در سال جدید آرزو می کنم که خدا زمین و زمان و جهان و بنی آدم و گیاه و جانور را از بلاهای طبیعی و غیر طبیعی حفظ کند. الهی آمین سال نوی میلادی بر هموطنان و دوستان و همه مردم مبارک

۱۳۹۰/۱۰/۰۵

زنگ تفریح - بافتنی




بافتنی : در وطن ما به کاموا ( از هر نوع و جنسی باشد – ابریشمی ، پشمی ، نایلونی و الی آخر، فرقی نمی کند.) و میل ( قلاب بافی یا دو میل یا پنج میل و میل گرد و الی آخر ) بافتنی گفته می شود که آدمی به دست می گیرد و بوسیله ی آن چیزی می بافد. ( مثل بلوز و کفش و کیف و پاپوش و الی آخر )


متن کامل

Frohe Weihnachten


۱۳۹۰/۰۹/۳۰

شب یلدا با حافظ

شب یلدا بدون حافظ مگر امکان دارد؟ باید در میان جمع باشد این یار دیرینه.

به دور لاله قدح گیر و بی ریا می باش

به بوی گل نفسی همدم صبا می باش

نگویمت که همه ساله می پرستی کن

سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش

چو پیر سالک عشقت به می حواله کند

بنوش و منتظر رحمت خدا می باش

گرت هواست که چون جم به سر غیب رسی

بیا و همدم جام جهان نما می باش

چو غنچه گرچه فروبستگی است کار جهان

تو همچو باد بهاری گره گشا می باش

وفا مجوی ز کس ور سخن نمی شنوی

به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می باش

مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ

ولی معاشر رندان آشنا می باش

*

این هم سفره ی شب یلدای دانشجوئی شیما جانم.

شب یلدا مبارک

آی چیلله چیلله قارداش
آتین قمچی له قارداش
داشت تعریف می کرد :« امشب شام دعوتیم.»
گفتم :« خیر باشد ، کجا ؟ شما که شب چله جایی نمی رفتید. اجاقتان در شبهای عزیز روشن و آبگوشتان بار بود؟»
گفت :« نه جانم ، حالا دیگر زمانه عوض شده ، خانواده عروس عمه بزرگه هم خانواده ی ایشان و هم ما را دعوت کرده . امشب خانه نوعروس چیلله لیق می بریم.»


متن کامل

۱۳۹۰/۰۹/۲۸

به بهانه ی مولانا و به یاد عزیزانم

شعر اندک اندک خاطرات هشت سال جنگ ایران و عراق ، اضطراب و ترس ، آژیر حمله ، پناه بردن به زیر زمین خاکی و پناهگاههای این طرف و آن طرف کوچه و خیابان و سرانجام خبر بازگشت و آزادی اسرای هشت سال جنگ تحمیلی را به یادم می آورد. روزی که نامزد پروانه ، پس از سالها اسارت به خانه بازگشت. واقعا جای شادی بود آن ایام دیدارمجدد خانواده ها و این شعر و ترانه ی زیبا که نقش آزادی و وصال را در دلها ثبت کرد.


متن کامل

۱۳۹۰/۰۹/۲۱

غلامرضا بروسان و الهام اسلامی

دنیا نگهداشت و دو شاعر ، دست دخترکشان را گرفته ، دست در دست هم پیاده شده رفتند.
غلامرضا بروسان شاعر مجموعه های شعر « احتمال پرنده را گیج می کند» و « یک بسته سیگار در تبعید» و « مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است» و همسرش الهام اسلامی شاعر مجموعه شعر « دنیا چشم از ما برنمی دارد» صبح دوشنبه 14 آذرماه 1390 بر اثر تصادف در کیلومتر 15 جاده قوچان - شیروان درگذشتند.
روحشان شاد.


متن کامل

۱۳۹۰/۰۹/۲۰

این سه زن

دیروز شنبه دهم دسامبر 2011 برابر با نوزدهم آذرماه 1390 – خسته از گرد راه رسیدم. فنجان بزرگ چائی ام پر کرده ، تلویزیون را باز کرده و نشستم. با دیدن تصاویر این سه زن چشمم روشن شد و خستگی از جانم رخت بر بست. برندگان جایزه صلح نوبل.

الن جانسون سیرلیف نخستین رئیس جمهور زن از کشور افریقائی لیبریاست. او زنی 72 ساله است که در سال 2006 میلادی به ریاست جمهوری لیبریا رسید. او پس از پیروزی کمیته ای تشکیل داد که هدف اصلی اش آشتی ملی بود. او اقتصاددان و تحصیل کرده ایالات متحده است.

لیما گیوی نیز از کشور لیبریا و تحصیل کرده ایالات متحده امریکاست. او زنی 39 ساله و فعال حقوق بشر است.

توکل کرمان زنی از یمن است. او خبرنگار و فعال سیاسی و از سخت کوش ترین مدافعان حقوق زنان است. توکل کرمان ریاست گروهی به نام « زنان روزنامه نگار بدون زنجیر یمن » را بر عهده دارد.

ظلم به زنان نه تنها در جهان عرب که در بسیاری از کشورها مهمترین مسئله است.

*

دیگر زنانی که جایزه صلح نوبل را دریافت کردند

مادرترزا در سال 1979 * شیرین عبادی در سال 2003 * وانگاری مالتای پرفسور کنیائی در سال 2004 * مسمات تسلیم بیگیم بنگلادشی در سال 2006 *

*

لینکها و منابع :

دویچه وله – رادیو زمانه – جهان نیوز

*