۱۳۸۹/۰۳/۱۰

لب رودخانه - 2

گلهای ریز و کوچولو توجهم را به خود جلب کرد. از روی نیمکت بلند شدم و به طرف چمنها رفتم. می خواستم از گلی کوچک عکس بگیرم که صدای پیرمرد بلند شد :« خانم جوان چه کار می کنی؟
گفتم :« می خواهم از این گل کوچولو عکس بگیرم
متن کامل

۱۳۸۹/۰۳/۰۸

لب رودخانه - 1

هوا گرم و آفتابی بود. فرصت را غنیمت شمرده از خانه بیرون آمدم . زمستانی سردی داشتیم و بهار با ناز و غمزه شروع شده است و فردا نیز از قرار معلوم باران خواهد بارید. برای پیاده روی و قدم زدن زیر آفتاب گرم و دلنشین بهاری ، لب رودخانه رفتم. گلهای ریز و درشت دور و بر رودخانه با موسیقی ملایم باد به رقص آمده بودند. مرغابی ها همراه جوجه هایشان لب رودخانه مشغول دانه چیدن و شنا بودند. کنار استخر کوچک ، روی نیمکتی نشستم . دقایقی نگذشته بود که پسرکی با سوتی بر لب پیدا شد .

متن کامل

۱۳۸۹/۰۳/۰۱

پدر و حکایت هایش

بچه بودیم و هنوز تلویزیون به تبریز نیامده بود. سرگرمی خانوادگی مان رادیو و مجله و پیک و کتابچه های قصه و سامسون و لاوسون و گاهی اوقات سینما بود. شبها رادیو را روشن می کردیم و خانوادگی به قصه شب گوش می کردیم و صبح روز بعد با همکلاسی هایمان در مورد سرنوشت قهرمان قصه بحث می کردیم. قهرمانان سینمائی مان فردین و فروزان و کمدین خوش خنده مان هم ظهوری بود. شبهای سرد و پر برف زمستان پدر ، جان و دلمان را با قصه خوانی اش گرم می کرد.

متن کامل

۱۳۸۹/۰۲/۲۶

جان شیرین خوش است


با بی حوصلگی سوار اتوبوس شدم. سه بانوی میان سال روبرو و بغل دستم نشستند. از لهجه دو نفرشان معلوم بود که اهل روسیه هستند. در ایستگاه دوم تابلوئی نصب کرده بودند. زنی که بغل دستم نشسته بود ، متن تابلو را با صدای بلند و آرام و با هجی خواند :« بهار شروع شده است و اردک ها هم کنار رودخانه سرگرم شنا و بازی و آب تنی هستند. به اردک ها غذا ندهید. نگرانشان نباشید. چون آنها می توانند غذای تازه و طبیعی شان را به راحتی از طبیعت تهیه کنند و سیر شوند. غذائی که شما برایشان تهیه می کنید . سه زیان کلی دارد . یکی این که ممکن است غذای شما مانده و کهنه باشند و زبان بسته ها را مسموم کند و دیگری موجب چاقی بی رویه و مرگ زودرس شان شود و سرانجام شما با این کارتان موجب افزایش موش و ایجاد خطر می شوید. »

زن دومی گفت :« می بینید وقتی من می گویم اینجا بهتر از چچنستان وقزاقستان و روسیه و ... و ... است ، شماها به من می خندید. فکر می کنید دولتی که به فکر زبان بسته هایش هم هست نسبت به انسانهایش می تواند این قدر بی رحم باشد؟ اینها می دانند هیچ کسی اجازه گرفتن جانی را که خدا بخشیده ندارد. حتی اگر این موجود اردک و غاز و سگ باشد.»

زن سومی با گریه گفت :« چند سالی بود که جلای وطن کرده بودیم . والدین مان هر بار پشت تلفن گریه می کردند که همه چیز تمام شده و مملکت امن است و بیائید. ما هم که از دربدری به تنگ آمده بودیم وسوسه شدیم و از قزاقستان به چچن برگشتیم. همان لحظه اول که پا به خاک وطن گذاشتیم شوهرم را گرفتند و با خود بردند. بیچاره زیر شکنجه جان داد. حسرت دیدار فرزند ، جان پدر و مادر را گرفت . ما هم در به در شدیم . نه توانستیم برگردیم و نه بمانیم. بالاخره هم سر از آلمان درآوردیم وده دوازده سالی می شود که اینجا وطن ما شده است.»
از اتوبوس پیاده شدم. حال و روزم آشفته تر شد. یکی سفارش می کند که مواظب مخلوق خدا باشید و دیگری بنی آدم را به سادگی آب خوردن می کشد و چال می کند.
عجب آشفته بازاریست دنیا

عجب بیهوده تکراریست دنیا

*

کوچکترین مدرسه دنیا با یک دانش آموز در زنجان روستای قلعه جوق

*

۱۳۸۹/۰۲/۱۷

چشمهایم

بچه که بودم تفاوت رنگ چشمهایم را با چشمان دیگران نمی دانستم. تا اینکه پدرم به تبریز منتقل شد و کلاس اول ابتدائی با کوچ ما به تبریز شروع شد. دو کوه عظیم قایا و سبد داغی و رودخانه خروشان زنگمار ، همبازی ها ، خانه پدربزرگ را پشت سر گذاشتیم و غریب شدیم. از کلاس اول و دوستان جدید چیز زیادی به یادم نمانده است. بعضی وقتها شیطنت های مخصوص آن دوران را به خاطر می آورم.

متن کامل

۱۳۸۹/۰۲/۱۱

به یاد پدرم


با تشکر از پیامهای تسلیت و همدردی و مهر و صفای شما دوستان گرامی و بزرگوار ، آرزو می کنم زندگی به کامتان شیرین و سایه عزیزانتان بالای سرتان باشد. روح رفتگانتان شاد.
*
پدرجان می خواستی برای دومین سالگرد رفتن پسرت بهترین مجلس را تدارک ببینی و به قول خودت مهمانی مفصلی برایش بگیری. می گفتی :« پسرم هر شب خسته و کوفته از سر کار به خانه می آید. هر شب می بینمش . صدای خنده اش را می شنوم. نگاه آرامش را حس می کنم. او می داند که برای دومین سال رفتنش مهمان داریم. من مطمئنم می آید و بغل دستم می نشیند و از مهمانان پذیرائی می کند.« اما هیهات که دومین سالگردش همراه با شب هفت تو برگزار شد.

متن کامل

وبلاک دیگر

*

بو آدام منیم بابام

دردی داغلاردان بویوک

چاره سیز بئلی بوکوک

*

بو آدام منیم بابام

*

۱۳۸۹/۰۲/۰۴

خداحافظ پدرم














باورم نیست پدر رفتی و خاموش شدی
*
عزیزیم بیر - بیر دوشر
یارپاقلار بیر - بیر دوشر
آتامین شیرین سؤزلری
یادیما بیر - بیر دوشر
*
بو داغلار اوجا داغلار
هامی دان اوجا داغلار
آتام اؤلوب بو درده
دؤزوم من نئجه داغلار؟
*

۱۳۸۹/۰۱/۲۹

سوپر استار جدید آلمان

دیشب قبل از شروع برنامه سوپر استار ، مهرزاد مرعشی را با رقیبش مئنوین مقایسه کردم. تا اینجا هر دو خوب پیش آمده اند. مئنوین رقیب سر سخت مهرزاد است. اما من می خواستم مهرزاد سوپر استار شود . اول این که ایرانی است و به قول پینار( دوست ترکیه ای ام که با اول شدن سرتاپ ارنر در ایورو ویزیون خوشحال شد که نام کشورش نه به عنوان جنگ و جنگ طلب و ستیزه جو و دیکتاتورو فقیر و بی سواد بلکه به عنوان سمبل هنر و شادی در برنامه های مختلف مطبوعاتی بر زبان ها و قلم ها جاری شد ) نامش در دنیای وانفسای مرگ و جنگ و بگیر و ببند به شادی بر زبانها خواهد درخشید. وقتی می خواند لحظاتی آدمی را از دنیای خاکستری به عالم سبز و شاد می برد. دوم این که خانواده ای دارد. برای خودش کسی است. خلافکارهم نیست.
متن کامل

وبلاک بدون فیل تر

۱۳۸۹/۰۱/۲۸

درد دل این دوست

تازه دور هم جمع شده بودیم که ایونا آمد و با بی حوصلگی سلام کرد و روی صندلی روبروی مان نشست . مربی هنوز نیامده بود. او با دوست روس اش صحبت و درد دل می کرد. چند روز پیش با من درد دل کرده بود. درد کمر و دیسک کمر و عمل جراحی ناموفق و زندگی پر از گرفتاری و مشکلات ، پیرش کرده است . سن اش بیشتر از آنچه که دیده می شود نشان می دهد. داشت همراه با درد دل گریه می کرد. بریژیت که بغل دستم نشسته بود گفت : « چی شده ماما ؟ چرا گریه می کنی؟»

متن کامل

وبلاک بدون فیل تر

سوپراستار

برنامه سوپر استار را که هر ساله برگزار می شود تماشا می کنم. دل و جرات و اعتماد به نفس هزاران پسر و دختر جوان که کاندید می شوند و فکر می کنند سوپراستار هستند و صدائی دلنشین دارند ، جالب است. مادرانی که بچه شان را تشویق می کنند و به مسابقه می فرستند مرا یاد ضرب المثل سوسکی می اندازد که به بچه اش می گوید آنان قول بودان قربان ( مادر به فدای دست و پنجه ات ) یا قارقایا دئدیر گئت لاپ گؤزل اوشاقی تاپ گتیر گئتدی لاؤز اوشاغین گتدی ( به کلاغ گفتند برو خوشگلترین بچه را بیاور رفت و بچه خودش را آورد.) یا پسری مثل مندرس که با آن صدایش ادعای مایکل جکسون بودن را دارد و پنج سال است که مدام می آید و در همان مرحله آزمایشی بیرون می رود و باز سال دیگر چهره عوض می کند و برمی گردد. نظرات تلخ و گزنده و گاهی بی ادبانه دیتا بولن به این افراد خود بحث دیگری است.
امسال در همان مرحله آزمایش صدا پسر جوانی وارد اتاق شد. تا خود را معرفی کرد « مهرزاد مرعشی » فهمیدم که ایرانی است. گفتم چطور جرات کرده به اینجا بیاید و طعنه و زبان تلخ و زهر آگین دیتا بولن بدرقه راهش شود؟ عجب حوصله ای دارد این پسر! اما وقتی زبان به خواندن گشود و موجب تحسین سه نفر ژوری قرار گرفت و دیتا بدون بحث و کلمه ای برگ قبولی را به طرفش دراز کرد ، فهمیدم که جز ده نفر اول است. او هر بار متفاوت می خواند و زمانی که این ترانه را خواند. یقین کردم که جز دو نفر اول است. همین طور هم شد. امشب قرار است مهرزاد و مئنوین روی صحنه بروند و تماشاگران بین این دو، یکی را به عنوان سوپراستار آلمان را انتخاب کنند. ایرانی ها در آلمان کم نیستند با هر زنگ ، این جوان یک قدم به سوپر استار شدن نزدیک تر خواهد شد.
gib mir mein Herz zurück

Herbert Grönemeyer - Flugzeuge im Bauch


*


es tut mir leid با صدای مهرزاد مرعشی


با صدای مهرزاد مرعشی ich kenne nichts

xavier Naidoo با صدای Ich kenne nichts



مهرزاد مرعشی سوپر استار سال 2010 آلمان شد.

*

لینک در بالاترین

*









۱۳۸۹/۰۱/۲۴

سر کلاس ژیمناستیک

وارد سالن که شدیم ، دوستان لهستانی را غمگین دیدیم . سقوط هواپیما و کشته شدن رئیس جمهورو همسرش همراه با هشتاد و هفت نفر از دولتمردان و اشخاص سرشناس اندوهگینشان کرده بود. کسی توجهی به جنس هواپیما که توپولوف بود نمی کرد. فقط اندوهگین دولتمردان و مرگ نابهنگامشان بودند. ورزش همراه با موسیقی ملایم شروع شد. دوستان لهستانی شوق و علاقه ای به حرکات ورزشی از خود نشان ندادند. غم آنها ما را نیز غمگین کرد. تمرین زودتر از وقت همیشگی تعطیل شد. برای نوشیدن قهوه و گپ و گفتگو به کافه تریا نرفتیم و بی حوصله و افسرده به خانه ها برگشتیم.
از این هفته خوشم نیامد . همه اش خبر مرگ شنیدم. دلم گرفت.
داغلار باشی قار ایمیش
قاردان بیر آنبار ایمیش
سؤزده شیرین دونیانین
اصلی زهر ماریمیش


**


آلمانی ها به این گل Geldbaum می گویند.



۱۳۸۹/۰۱/۲۳

گفتگوی دو دلداده

سوار قطار شدم. مسیرم یک کمی طولانی بود. روی صندلی نشستم . قطار پنج دقیقه در ایستگاه توقف داشت. دختر و پسر جوانی سوار شدند. دختر روپوش کوتاهی پوشیده بود. روسری اش را محکم بسته بود و یک تار مویش نیز دیده نمی شد. آرایش ملایمی کرده بود. روبرویم نشست و پسر بعد از نگاه به دور و برش بغل دست دختر نشست. بیشتر صندلی ها خالی بودند و بجز این دو جوان ، مسافر ترکیه ای داخل قطار نبود. فکر کردند من آلمانی هستم و زبانشان را نمی فهمم. نگاهشان به همدیگر عاشقانه بود. پسر عاشقانه گفت :« عزیزم ، سوگلی من ، چی می خواهی ؟ هر چه بخواهی به چشم.»
متن کامل

۱۳۸۹/۰۱/۲۱

ماجرای یک هدیه

روزی روزگاری داشتم این غزل حافظ را می خواندم
شرابی تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
مهمان عزیزی صدایم را شنید. رفت و روز بعد شیشه ای شراب برایم هدیه آورد. من نیز به رسم خودمان هدیه را از او گرفتم و تشکر کردم و داخل ویترین کنار لیوانهایم گذاشتم. چند هفته ای از این ماجرا گذشت. روزی عطیه خانم به خانه مان آمد. داشتیم چائی می خوردیم که چشمش به شیشه شراب افتاد و با تعجب گفت :« وای خدا مرگم بده شما هم ؟ »
گفتم :« خدا نکنه ! چرا خدا مرگتون بده؟ »
گفت :« یعنی شما هم شراب می خورید ؟ آن هم از نوع کهنه اش؟ حالا ویسکی هم می خورید؟ پسته مزه خوبی برای ویسکی است و ... »
من که تازه متوجه منظور عطیه خانم شده بودم ، موضوع را به شوخی برگذار کردم و گفتم :« نه بابا من شنیدم انار و نارنج مزه خوبی برای ویسکی یا شراب هستند . مگر نشنیدی که می گویند
شرابین مزه سی ناردی ناریشدی / مزه شراب انار و نارنج است
یاریمنان کوسدوم یالواردی باریشدی آ دیلبر / با یارم قهر کردم التماس کرد و آتشی کرد .»
همراه با لبخندی ملیح بر لب گفت :« می دانم اهل شراب و الکل نیستی . این شیشه ناقابل را می خواهی چه کار ؟ یک دفعه شیطان وارد خانه ات می شود و وسوسه ات می کند و شیشه بهت چشمک می زند و می خوری و گناه می شود. بهتر است به من بدهی . در جمع یاران باز می کنیم می خوریم به جان عزیزت دعا می کنیم. این پیشنهاد را به خاطر خودت می کنم . برای من فرقی نمی کند.»
گفتم : « عزیز من هدیه ای که از دوست می رسد برایم ارزش دارد و به کسی هم نمی دهم. نگران شیطان هم نباش که نمی تواند وسوسه ام کند. دستت هم درد نکند که اینقدر به فکر من هستی. خودت مواظب باش که شیطان وسوسه ات نکند و کتاب مرا به موقع برگردانی و پشت جلدش هم شماره تلفن و اعداد و ارقام ننویسی .»
پافشاری و من اؤلوم سن اؤلمه او تاثیری در تصمیم من نکرد و شیشه را به او ندادم. دو سه سالی از آن ماجرا می گذرد و نه شیطان جنی وارد خانه ام شده و نه شیشه به من چشمک زده و نه هوس نوشیدن کردم.
*
در آداب و رسوم ما هدیه جای خاص خود را دارد. آن قدیمها تازه دختران نامزد در خانه پدری جوراب و دستکش و دستمال آشپزخانه و لیف و ... می بافتند و می دوختند و با خود به خانه داماد می بردند . داخل سینی هر چشم روشنی که از طرف فامیل و اقوام داماد می رسید یکی از این کاردستی ها را می گذاشتند. هم هدیه کوچک عروس به منزله با یک تیر دو نشان زدن بود. با این کار نوعروس هم جواب لطف هدیه دهنده را می داد و هم کار هنری و دستی خود را به رخ می کشید. وقتی کسی می مرد ، قبل از مراسم چهل اش صاحبان عزا هدایائی می خریدند و به فامیل و اقوام که سیاه پوشیده و عزاداری کرده اند می دادند و ازهمراهی آنها تشکر می کردند و می خواستند که لباس سیاه را از تن بیرون آورند و به آرایشگاه بروند.
یولداشیم منی یاد ائله سین بیر ایچی بوش گیردکانلا / دوستم یادم کند با گردوئی تو خالی
*

آتا اوجاغینا گئتدییم زامان

*

۱۳۸۹/۰۱/۱۹

ناخدا میداف وبلاکستان درگذشت

چه تلخ است وقتی وبلاک می خوانی خبر درگذشت همولایتی های وبلاکشهری را بشنوی. تقویم تبعید خبر از رفتن ناخدا میداف می دهد. من نیز مثل بقیه شوکه شدم.


کشتی وبلاکستان بی ناخدا شد


کاپیتان وبلاکستان جایت سبز و روانت شاد


عجب رسمیه رسم زمونه


میداف به منزل مقصود رسید


کاپیتان وبلاکشهر و طوفان مرگ


سفر ابدی ناخدا حمید


ناخدا چه زود رفت


با کمال تاسف ناخدا از میان ما رفت


خداحافظ کاپیتان


ناخدا حمید کجوری معروف به ناخدای وبلاکستان رفت با دل دریائی اش


در سوگ دوست ، جای خالی میداف


دست از سکان کشیده ، مست خواب جاودانه


کنون که می روی ای یار ، خدا ترا نگهدار


یکی از بچه های با صفای محله ی ما در بلاگ آباد از این دام برون شد.


خالو جونی


یاد آر ز شمع مرده یاد آر


پشت دریاها


خواب از چشمانم پرید


ناخدا خدا به همرات


وبلاک ها در سوگ ناخدا میداف


یک وبلاک نویس دیگر ، دیگر نمی نویسد

تسلیت

وداع با یکی از اهالی عزیز وبلاکستان

ناخدای وبلاگستان به سمت ساحل آرامش شِراع درکشید

ناخدا چرا رفتی؟


*


ناخدای کشتی وبلاگها


رفت و نامش را همیشه یاد باد


زنده بود و جنگ با بیداد داشت


مرده اش هم دشمن بیداد باد


*

پیام همسر ناخدا میداف به وبلاک نویسان

*



دزدان دریائی



روحش شاد.











۱۳۸۹/۰۱/۱۸

مهمان گل صنم

چند وقتی گل صنم غیبش زده بود. سرگرم مهمان نوازی بود و فرصتی برای سرزدن به دوستان نداشت. تا اینکه دیروز عصر تلفن کرد. پس از سلام و احوالپرسی و تبریک سال نو ، حال مهمانش گلنسا خانم را پرسیدم. گفت :« هر سال که به ایران سفر می کنیم چند روزی مهمان گل نسا می شویم الحق والانصاف خیلی به من محبت می کنند. امسال برایش دعوتنامه فرستادم و همراه پسربزرگ و عروسش آمد. رفتیم فرودگاه که به خانه بیاوریمشان. چشمت روز بد نبیند با دیدن ریخت و قیافه گلنسا از خجالت آب شدم. اگه بدونی سرش چی بسته بود.قات - قات ات تؤکدوم / تکه تکه گوشتم از خجالت ریخت.»
گفتم :« اولمویا بوینوز باغلامیشدی / نکنه شاخ بسته بود؟»
عصبانی شد و گفت :« داری سر به سرم می گذاری یا خودتو به کوچه علی چپ زدی ؟ خانم روسری به سرش بسته بود.»
گفتم : « این که مشکل نیست هوای اینجا یک ماه پیش خیلی سرد بود حالا هم مثل سال گذشته گرم نیست. خوب روسری را برای سر کردن ساخته اند دیگر.»
گفت :« نه خیر چی داری می گی گلنسا روسری رو محکم بسته بود یک تار مویش هم بیرون نبود . خیلی عصبانی شدم . خواستم یکی بزنم توی سرش. هر چی کردم بازش کنه باز نکرد که نکرد.عروسش فکر کرد دارم شوخی می کنم . ناراحت شد که خسته و کوفته از راه رسیدیم . سر به سر خانم نگذار که از شوخی خوشش نمی آد. اون هم از عروس تحصیل کرده و با معرفتش.»
گفتم :« من و هموطنانم چقدر شگفت انگیزیم! چه راحت می زنیم توی سرهم. روسری پارچه چهارگوش یا سه گوشی که برای حفظ سر زنان از سرما و باد و باران ساخته شده ، چه راحت موجب آزار و اذیت می شود. یکی را به جرم سر نکردن تنبیه می کنند و دیگری را به جرم سر کردن. به چه کسی بگوئیم آقاجان ، خانم جان ، جان آقاجانتان دست از سر کچل زنان بردارید؟ »

۱۳۸۹/۰۱/۱۴

سیزده بدر

آن قدیمها سیزده بدر برای خودش عالمی داشت. پدرم و آقاجمشیدمان دوتائی برای سیزده بدر برنامه ریزی می کردند. صبح روز سیزده بدر فامیل دور هم جمع می شد. خانمها در آشپزخانه همراه با گپ و گفتگو و بگو و بخند پلو را آماده می کردند . پلوی خوشمزه و خوش عطر و طعم وطنی که به آن پلوی رشتی می گفتیم. ما دختربچه ها و پسربچه های قد و نیم قد همبازی های خود را داشتیم و آقایان هم بساط کباب را پهن می کردند. منقل و هیزم و آتش و سیخ و گوشت و گوجه فرنگی و فلفل سبز وسینی بزرگ مسی پر از نان لواش مخصوص کباب . کباب که آماده می شد ، سفره را پهن و پلو را داخل دیس بزرگ مسی ریخته وسط سفره می آوردند. آقا جمشیدمان جلوی چشم همه دستهایش را دوباره با آب و صابون می شست و با صدای بلند می گفت :« ای جماعت حاضر ببینید دستهایم تمیز است.» الحق والانصاف آدم باسلیقه و تمیزی بود. آنگاه یک کاسه کره را داخل سینی پلو می ریخت و با دستهای بزرگش قاطی می کرد و سپس به جای کف گیر با کف دستهایش پلو توی بشقابها می ریخت و سهم کباب هر کسی را هم روی پلو می گذاشت و می داد. آخر سر هم نانهائی را که کبابها را داخلشان گذاشته تکه تکه می کرد و به هر کسی تکه ای می داد . این تکه نانها خوشمزه تر از خود کباب بود. همه راضی بودیم و از خوردن چلوکباب سیزده بدر لذت می بردیم. تنها خاله تامارا اعتراض می کرد و می گفت :« با دستهای گنده ات داری پلوی داخل دیس را زیر و رو می کنی که چه بشود ؟ اگر ما دلمان کره بخواهد خودمان می ریزیم . پلو را خرابش کردی دستهایت را با پلو شستی .من نمی خورم.» آقاجمشیدمان هم قاه قاه می خندید و می گفت :« تو برو شکر کن که من دستهایم را جلوی چشم همه با آب و صابون شستم. حالا می دانی چلوکبابی ها همین چلوکباب را چطوری آماده می کنند ؟» خاله تامارا ادامه حرفهای آقاجمشیدمان را می دانست . همه مان بارها از او به زبان طنز شنیده بودیم .جواب می داد :« خودم می دانم لازم نیست شما تعریف کنید.» آنگاه فوری سهم خودش را بر می داشت و شروع به خوردن می کرد. بعد از چلوکباب نوبت به دوغ می رسید. دوغی که در خانه با ماست و جوش شیرین و آب و نمک درست می شد.
جشن سیزده بدر تا عصر ادامه داشت و عصر هر کسی به خانه خودش می رفت و ما بچه مدرسه ای ها تازه یادمان می افتاد که مشق شب عیدمان مانده است. عادت ما بچه محصل ها این بود که قبل از عید دفتر مشق می خریدیم و قبل از شروع تعطیلات عید، مشق شب عید را شروع می کردیم. مشق فارسی از اول کتاب تا آنجائی که درس خوانده ایم. مشق حساب ، پاکنویس مسائل و تمرینات کتاب از اول تا آنجائی که خوانده ایم . انشا تعطیلات عید را چگونه گذرانده اید؟ پاکنویس دیکته در یک دفتر جداگانه. تازه کلاس هفتم انگلیسی هم به این مشق ها اضافه می شد. معلوم است که چنین مشق هائی تمام شدنی نیستند. عصر سیزده بدراز ترس خط کش خانم معلم و تنبل کشیدن سر صف خانم ناظم ، تا پاسی از شب مشق می نوشتیم. روز بعد خانم معلم به کمک مبصر مشق هایمان را قلم می زد. من و مهناز و مهزناز چهاردهم فروردین را چهارده بدر می نامیدیم. عصر که به خانه برمی گشتیم خوشحال بودیم که چهارده بدر شد و مشق هایمان خط خورد و خانم معلم متوجه نواقص تکالیفمان نشد. شاید هم متوجه شد و به روی خودش نیاورد. خودم که معلم شدم طبق عادت همیشگی مشق شب عید دادم . فارسی از اول کتاب تا آنجائی که خوانده ایم. حساب پاکنویس مسائل و تمرینات ، پاکنویس دیکته. هرسال عصر سیزده بدر یاد دوران مدرسه ام می افتادم و دلم به حال شاگردانم می سوخت که مجبورند بنشینند و مشق بنویسند تا چهارده بدر دعوایشان نکنم.
اکنون بچه ها با خیال راحت از سیزده روز تعطیل عید نوروز لذت می برند.

۱۳۸۹/۰۱/۰۴

سر کلاس ژیمناستیک

کلاس ژیمناستیک سراپا شور و حرکت و شادی است. گوئی با هر حرکت ساده ای تلخی ها را به نسیم می سپاری تا به دوردستها ببرد و خیالت را آسوده کند. حرکات ورزشی همراه با موزیک تند و ملایم ، یک ساعت ، گاهی نیز بیش از یک ساعت و نیم طول می کشد. پس از آن نیز با تمام خستگی ها ، احساس شادابی و جوانی می کنی و با دوستان به کافه تریا می روی تا به بهانه نوشیدن آبی و چائی و قهوه ای با آنها گپی بزنی. در میان بیست و چند نفر، بانوی موطلائی که روس است توجه ات را جلب می کند. ابروهای درهم کشیده از غم ، پیشانی چروک خورده از ناراحتی درونی ، اخم و دلتنگی ، همه و همه نشان دهنده رنجی است که می کشد. ساکت و بی صدا می آید و می رود. کم حرف می زند و بیشتر فکر می کند. گاهی آنقدر پریشان است که از قافله عقب می ماند. در سلام و احوالپرسی اش لرزشی است که غم درونیش را آشکار می کند. مانوئلا اسمش را بانوی غمگین گذاشته است.
از دوستانش شنیده ایم که علت خشم گاه و بی گاه و ابروهای همیشه در هم کشیده اش از چیست . امروز هنگام صرف چائی و قهوه تلخ ، بی مقدمه سر سخن را باز کردم . گفتم : « یاد دبیرتاریخمان به خیر. خدا رحمتش کند . مرحوم مرد عاقل و رک و راستی بود. می گفت . اینگونه چین برپیشانی انداختن روا نیست . روز قیامتِ خدا همین پیشانی و ابرو زبان به شکایت خواهند گشود. چه خبرت است؟ »
همچنان با لحن خشن و عصبی در جوابم گفت :« جائی که پیشانی و ابروی بی جان قدرت تکلم و شکایت دارند ، من جاندار هم حق زدن و شکستن و کوبیدن دارم. تو می گوئی با این همه گرفتاری و بدبختی خم به ابرو نیاورم و نصایح دبیر تاریخ شما را که استخوانش نیز زیر خاک پوسیده و از بین رفته ، گوش کنم ؟ تازه اگر همین دبیر تاریخ شما زنده بود بهتر از اینها رفتار می کرد ؟ »
گفتم :« خیلی وقتها ارزش استخوانهای پوسیده ، از گوشت و پوست زنده گردن کلفت خیلی بیشتر است باور کن. اطمینان دارم اگر آن مرحوم زنده بود پا به پای کمپین یک میلیون امضا و تغییر برای برابری گام برمی داشت و خسته نمی شد. اگر زنده بود و تو را در این اوضاع می دید خشمگین می شد و می گفت نامردی ها را طلاق بده. از خانه دلت بیرونش کن. بگذار شبانه روز خود را به این در و آن در بکوبد. بگذارهر چقدر که دوست دارد رجز بخواند. به جوانی ات رحم کن . به فرزندانت افتخار کن که مشکلات را پشت سر گذاشته و هر کدام برای خودشان کسی شده اند. بدی ها را به حال خود رها کن و زندگی را بر خود سخت نکن که حافظ شیرازی ما می فرماید :
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش

بگذار روسیاهی به زغال بماند


قازان آغارار اوزو قارالیق کؤموره قالار/ دیگ سفید می شود و روسیاهی به زغال می ماند.
*
سرانجام دلتنگِ دلتنگی بانوی غمگین شدم که به قول خودش از نیچه و شلاقش بیزار است.
*

۱۳۸۸/۱۲/۲۷

هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز


چقدر زیباست گل نوروزی که به موسم بهار و شکوفائی گوش به برف و یخ و سرما و باد نمی دهد و از دل سنگ و خاک راهی برای خود باز می کند. مثل آدمهائی که ناامید نمی شوند و تلاش می کنند.
روز خوشی بود امروز. خورشید از یک طرف نورافشانی می کرد. گرمای خورشید همراه با باد ملایم دلنواز بود. راستی که زندگی با لحظات خوش و ناخوش اش زیباست. همین زندگی گاهی در لبخند شیرین پسرکت خلاصه می شود. زمانی مزه آغوش گرم دخترکت شیرین تر از عسل می شود. لحظه ای که چشمت به بلائی کریه منظر و نفرت انگیز می افتد ، سپاسگزار خدا می شوی بابت رفع بلا.
*
روزم را که با غزلی از حافظ شروع کردم و سال نو را به فال نیک گرفتم.
صبا به تهنیت پیر می فروش آمد
که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد
هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار
که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد
بگوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش
که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
ز فکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع
به حکم آنکه چو شد اهرمن سروش آمد
ز فکر مرغ ندانم که سوسن آزاد
چه گوش کرد که باده زبان خموش آمد
چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس
سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد
بگویمت سخنی خوش بیا و باده بنوش
که زاهد از بر ما رفت و می فروش آمد
ز خانقاه به میخانه می رود حافظ
مگر ز مستی زهد و ریا به هوش آمد
*
می گویند سر سفره هقت سین و لحظه تحویل سال نو از خدا هر چه بخواهی می دهد. دعاهایت مستجاب می شود و من بارها امتحان کردم. لحظه تحویل در سکوت و آرامش با خدا حرف زدم و خیلی وقتها احساس کردم که صدایم را می شنود. لحظه تحویل امسال و سر سفره هفت سین طبق عادت همیشگی ام دعا خواهم کرد . برای مردم وطنم ، برای مردم دنیا ، برای همه و همه صلح و صفا و آرامش آرزو خواهم کرد . در آخر برای آرامش روحی ارواح بیمار و مردم آزار دعا و شفای عاجل آرزو خواهم کرد.
*