اهری عزیز مرا به یک بازی دعوت کرده است. داشتم با خودم فکر می کردم که رسانه ملی چیست و وظایفش چه می تواند باشد ؟ یاد یک کمی قدیم افتادم. دانش آموزی به اسم نوبار داشتم. پدر نوبار هر روز صبح دخترش را سوار تاکسی بارش می کرد و به مدرسه می آورد . هنگام تاخیرشان ، پدر همراه دخترش در کلاس را می زد و عذرخواهی می کرد و می رفت. روزی از روزها دیدم که گونه نوبار کبود شده است. علت را پرسیدم .
*
سوی بیدار واژگان - فانوس آزاد - پرواز در شب - امیریه - باغ بهار - ف . م . سخن - لیدا حسینی نژاد - - زیتون
*
Labels: بازی وبلاکی

خوش به حال تکه سنگه
روزی از روزها در فرودگاه منتظر هواپیما بودیم .تاخیر داشت و حوصله مان سر رفت. رفتیم رستوران فرودگاه که با صرف چائی وقت بگذرانیم بلکه هواپیما برسد. گارسونی که برایمان چائی آورد با ریشخندی گفت : « اگر دوست دارید ناهار و شام را نیز اینجا بمانید. با این اوضاع فکر کنم هواپیما شب برسد و شما نصفه شب راهی شوید .» از او پرسیدیم : « مگر می شود ؟» گفت : « چرا که نشود . هواپیما دو ساعت تاخیر دارد می خواهند یواش یواش بگویند که دادتان درنیاید. آخر هواپیما نیست که شمس العماره پردار است. بازم صد رحمت به شمس العماره . خوب چهارچرخه است دیگر. پنچر می شود ، خراب می شود ، بنزین تمام می کند ، تو راه می ماند ، هزار مصیبت دیگر دارد. از آن بالا که به زمین نمی افتد و همه مسافران را یکجا نفله نمی کند که . جنس وطنی است. جنس وطنی هر چه هم باشد دلش برای هموطن می سوزد. مگر از جانتان سیر شده اید که سوار این ابوقراضه ها می شوید؟ بروید سوار همان شمس العماره بشوید. از قدیم گفته اند دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است.دوستی تعریف می کرد که آخرین باری که از تهران به تبریز سفر می کرد داخل همین توپولوف در آخرین ردیف و روی چهار پایه نشسته بود.به قول آن گارسون حیف است که اسم شمس العماره نازنین را که خاطراتی شیرین ازش داریم روی توپولوف ، این قاتل جان انسانها بگذاریم.
باز هم سقوط توپولوف
و سقوط توپولوف
سیزده گروه مشغول بررسی علت سقوط توپولوف
Labels: توپولوف
Labels: ماه شعبان
*
آن قدیمها که بچه بودیم ، پیرزنی بود که به تقلید از نوه هایش مادربزرگ صدایش می کردیم. مادربزرگ پیرزن بامزه ای بود. او بسیار مومن بود و همیشه تسبیح در دست داشت و اوقات فراغتش به دعا و ذکر می گذشت. در مجالس روضه بعد از روضه خوانی و فاتحه ملا ، همراه با بقیه زنان فاتحه می خواند و گاهی به شوخی می گفت : «آقا آمد و دست و پای امام حسین علیه السلام را بست و تحویل شمر داد و شمشیر بران شمر را نیز تیز کرد و رفت. هیچ حرفی از خصوصیات اخلاقی و پند و اندرز آن امام شهید نگفت.» بعد خودش شروع می کرد به تعریف احادیث و حکایتهای پندآموزی که از پدربزرگش یاد گرفته بود. پندی از آن مرحوم را اینجا می نویسم برای دوستی که نیاز به خواندن دارد.
می گویند در یکی از محله ها زنی روسپی زندگی می کرد. در همسایگی این زن ، مردی بسیار مومن و موقر و اهل خدا و حلال و حرام نیز زندگی می کرد. روزی از روزها زن و بچه هایش برای شرکت در مراسمی به خانه پدرش رفتند و مرد مومن تنها ماند و تا پاسی از شب به عبادت و راز و نیاز با خدا پرداخت. نیمه های شب بود که صدای بر هم خوردن در خانه زن روسپی را شنید و شیطان جنی بر جلدش رفت و به او گفت :« حالا که زن و فرزند خانه نیستند بهترین فرصت است که بروی و در خانه زن را بزنی .» مرد هر چه در دل استغفرالله کرد و ورد خواند ، موثر واقع نشد و بالاخره شیطان بر او غلبه کرد وآهسته و پاورچین رفت وکلون خانه زن روسپی را به صدا درآورد. زن در را باز کرد و مرد مومن را پشت در دید و یکه ای خورد و این طرف و آن طرف نگاه کرد و آهسته گفت : « آقا شما کجا اینجا کجا ؟ » مرد که شیطان بر او غلبه کرده بود پاسخ داد : « چرا که نه مگر من کمتر از فلانی و بهمانی هستم ؟ » زن جواب داد : « خانه من شایسته شما نیست شما مسئول جوانها هستید . اگر فردا جوانها خبردار شوند که شما اینجا آمده اید ، حرمت و بزرگی تان از بین می رود. آن وقت چه کسی پندشان دهد؟ » مرد مومن به خانه برگشت و نادم و پشیمان لعنت بر شیطان گفت و تا صبح به عبادت پرداخت و از خدا طلب آمرزش کرد.چند روزی از این ماجرا گذشت. شبی مرد مومن باز مشغول عبادت شد. در عالم عرفانی اش یکباره دید که دیوار دو شقه گشت و عزرائیل وارد اتاق شد و به مرد که از ترس می لرزید گفت :« نترس برای گرفتن جانت نیامده ام تو هنوز وقت داری . اما از طرف خدا فرمان دارم . می روم جان زن روسپی را بگیرم و تو باید همراه من باشی و شاهد جان کندن زن روسپی.» مرد هر چه خواهش و التماس کرد که من جرات تماشای جان کندن هیچ کسی آن هم زن گناهکاری همچون زن روسپی را ندارم ، نشد که نشد. خلاصه عزرائیل مرد مومن را همراه خود به خانه زن روسپی برد. زن در رختخواب خود دراز کشیده و از درد می نالید. عزرائیل کنار رختخواب زن نشست و گفت :« نترس من پزشک هستم و آمده ام معالجه ات کنم . چشمانت را آرام ببند و بخواب » به این ترتیب عزرائیل در مقابل چشمان حیرت زده مرد مومن ، جان زن را با آرامی گرفت . عزرائیل گفت :« چرا دیگر تعجب می کنی ؟ مگر نشنیدی خدا بخشنده و مهربان است؟ این زن آبروی مردان باایمانی چون تو را حفظ کرد حقش آرامش ابدی بود. او به جهنم نخواهد رفت. حالا بیا برویم می خواهم جان زن کوچه بالائی را بگیرم» مرد مومن با خود فکر کرد که جان کندن زن کوچه بالائی خیلی راحت تر از این زن است. آن گاه همراه عزرائیل به راه افتاد. زن کوچه بالائی که از چندی پیش بیمار بود و در بستر رنج می کشید ، با دیدن عزرائیل فریاد کشید که ای داد و بی داد بیائید که موجودی وحشتناک اینجاست. نزدیکان با عجله دور و برش را گرفتند و گفتند :« تو بیماری و شبه به چشمت دیده می شود داخل این اتاق کسی نیست .» اما زن بدبخت داد می کشید. عزرائیل که به او نزدیک شد فریاد زن به آسمانها بلند شد. جان دادنش چقدر دردناک بود. بعد از تمام شدن کار عزرائیل ، مرد مومن پرسید :« این دیگر چه بازی است؟ جان زنی گناهکار را حکیمانه می گیری و جان این آدم شریف را این چنین وحشتناک؟ » عزرائیل جواب داد :« دیروز که زن روسپی دل درد گرفته بود و دکتر بالای سرش آورده بودند و خانه اش رفت و آمد بود این زن به او بهتان می زد که شبها کافی نیست روزها هم زنیکه فساد می کند. گناهش را شسته بود. ببین شستن گناه زنی گناهکار این چنین مجازات دارد. وای به حال آن که پشت سر مردم افترا می گوید و با آبرویشان بازی می کند. اگر نمی خواهی این چنین جان بدهی در مورد هیچ کس بد بر دلت راه نده. تو را با کسی داخل قبر نخواهند گذاشت نه افترا و بهتان و نه بدی شان را بگو. مرد مومن فهمید حساب و کتابی که آدمی در مقابل خدا پس می دهد چیزی دیگر است.
*
یاد فیلم « صمد آرتیست می شود » افتادم. آنجا که فیلمبرداران قلابی به صمد بهتان زدند و اهالی ده دانسته و ندانسته اظهار نظر کردند.
کدخدا گفت : « از صمد چشم ناپاک تر دراین آبادی نیست.»
مشهدی باقر گفت : « حاضرم قسم بخورم کار، کار صمد است.»
زهرا رختشوی گفت : « صمد به من هم نظر بد داشت اما من محلش نگذاشتم.»
عین الله باقرزاده گفت : « صمد به من نیز پیشنهادات نانجیبانه داد اما من زیر بار نرفتم که نرفتم.»
آخر سر مرحوم ننه آقای صمدآقا ثابت کرد که پسرش بی گناه است و پولوتیک یاد سرکاراستوار داد. خدا هر دو را رحمت کند.
*
در مورد آن خانم محجبه که در آلمان کشته شد ، سعید حاتمی و دویچه وله بی کم و کاست نوشته اند . نیازی به نوشتن من نیست.
*
Labels: یک پندنامه
آن قدیمها که بچه بودیم ، آخر خرداد ماه امتحانات ثلث سوم را که می دادیم و تمام می شد ، ما می ماندیم و راسته کوچه دراز و طویل و بچه های محل و بازی و شادی ، صدیقه و صادق دو بچه محل زرنگ و سیاست مدار و روباه صفت که سر بچه ها کلاه می گذاشتند. صدیقه و صادق نسبتی با هم داشتند . آنها هم رفیق شفیق وهم رقیب سرسخت و نسبت به همدیگر حسود بودند. تابستان بازار بازی های کودکانه داغ بود. ما بچه های محله دو دسته می شدیم . صدیقه سرپرست دسته اول و صادق سرپرست دسته دوم بود. با هم آیاق چیزیقی ، آراداووردو ، ایپ کئشدی و .... بازی می کردیم. در بازی آراداووردو که نوعی توپ بازی دسته جمعی و شیرینی بود، صدیقه همیشه « ریحان مرزه » می شد . ریحان مرزه زحمتی برای زدن توپ و دویدن دنبال توپ نمی کشید بلکه در آخر بازی هر گروه بازی می کرد و اگر سه بار پاس می گرفت بازی کنان آن گروه را برنده بازی می کرد. صادق هم جعبه کوچک اش را که به آن مغازه می گفت ، به کوچه می آورد و چند دانه باقلوا و شکلات و آب نبات چوبی و ... می چید و می فروخت. از او هیچ وقت باقلوا نمی خریدم . چون یک بار به چشم دیدم که داشت باقلواها را می لیسید و روی سینی کوچک می چید. من هم اعتراض کردم و او با خنده گفت : خوب شیره اش خیلی زیاد است خود قناد ی سفارش کرد که شیره ها را بلیسم تا باقلوا براق دیده شود. او بیشتر وقتها شانس می فروخت. روی تکه های کوچک کاغذ اسم مدادپک کن و مداد و شکلات و دفتر و عروسک و ... را می نوشت و کاغذ را تا کرده داخل قوطی کوچکی می انداخت و شانس را دانه ای یک ریال می فروخت هر کدام از ما با هدفی شانس را می خریدیم . من دوست داشتم عروسک برنده شوم . علی دلش می خواست توپ کوچک سه رنگ را ببرد . صدیقه و صادق به ظاهر رقیب همدیگر بودند و از هم زیاد خوششان نمی آمد. اما مادربزرگم می گفت: ائشید اینانما.( بشنو و باور نکن ) آن که صدیقه است سامان آلتیندان سو یئریدنلردن دی ( او یک آب زیر کاهی است که نگو و نپرس ) . صادق هم که خدا قسمت هیچ بنده خدائی نکند . شیطانا پاپیش تیکن دی.(از آنهائیست که برای شیطان پاپوش می دوزد.) با هم بازی کنید اما با طناب این دو توی چاه نروید.
روزی از روزها صادق و صدیقه با هم حرفشان شد و ما نیز درگیر مشاجره شان شدیم. گویا روز گذشته صادق سر بازی تیله ، یکی ازبچه های فلان محله را به سختی کتک زده بود و پدر بچه در خانه شان آمده و به شدر صادق گله کرده بود. شهادت صدیقه موجب شده بود که صادق از دست باباش به سختی کتک بخورد. حالا صادق می گفت: « تومرا الکی لو دادی.» صدیقه می گفت:« حقت بود و گناه تو بود. » ما بچه ها هم حق را به سرگروهمان می دادیم. چه بسا گاهی وقتها که صدیقه و صادق با هم دعوا می کردند ما بچه های ریزه میزه هم به طرفداری از آنها با هم دعوا می کردیم.
روزی از روزها که باز این دو سرگروه دعوایشان شده بود ، صدیقه ما را دور خود جمع کرد و گفت : « این دفعه دیگه دارو دسته صادق رو از رو می بریم..هر چه متلک و شعر دارید جمع کنید که به جنگ دارودسته صادق می رویم.» آنها هم صفی آراستند وروبروی هم ایستادیم . ما هم صدا با صدیقه چنین می خواندیم.
صادق به من گفت .
چی گفت ؟
این ور کوچه گفت .
چی گفت ؟
اون ور کوچه گفت
چی گفت؟
در گوش من گفت
چی گفت؟
یواشکی گفت
چی گفت؟
با ترس و لرز گفت
چی گفت؟
من از صدیقه می ترسم
دارو دسته صادق هم شعرهائی از این دست حواله ما می کردند. همین طور سرگرم گفت و چی گفت بودیم که دو تا از بچه ها شروع به کتک زدن هم کردند نتوانستیم جدایشان کنیم . خواستیم از سرگروههایمان بخواهیم که جلوی این دو را بگیرد که دیدیم نه از صادق و نه از صدیقه خبری است. این طرف و آن طرف گشتیم و دیدیم این دو در هشتی ( دالان کوچک ) خانه صادق نشسته اند و صحبت می کنند.
صادق می گفت : آخر اگر همه تکه کاغذها را پوچ بنویسم که بچه ها متوجه کلک ما می شوند
صدیقه می گفت: دارو دسته من که همه شان خل و چل هستند و هیچ چی سرشان نمی شود دارو دسته تو هم که بچه های گروه خودت هستند و هیچ شکی نمی کنند. فقط دو سه تا باقلوا بنویس و تمامش کن
صادق می گفت: آخه دختر باقلواها کهنه هستند اگه بچه ها رو بندازه به اسهال چی میشه؟
صدیقه می گفت: قورخاخ سیچان ( موش ترسو) هیچ چی نمیشه ننه شون عرق شاهسپرم و دوغ بهشون می ده و یک ساعته حالشون جا می آد. تو به فکر تقسیم سود باش
صادق می گفت: از هر ده ریال هفت مال من و سه مال تو
صدیقه می گفت: چی شد فکر مال من سود مال تو؟ نصف نصف وگرنه به بچه ها می گم ازت خرید نکنند
صادق می گفت: خوب باشه نصف نصف
هر دو از جا بلند شدند تا به ماها که داشتیم به خاطر آنها خودمان را لخت شئید می کردیم بپیوندند که ما را دیدند و سرجایشان خشکشان زد. اما باز زرنگ بودند . صادق به دارودسته اش گفت که می خواست سر صدیقه کلاه بگذارد و صدیقه هم پیش دستی کرد که می خواستم سر صادق کلاه بگذارم و همه سودش رو بگیرم ودرشکه بستنی برادران که از کوچه مان رد می شود بستنی برادران بخرم و همگی با هم بخوریم
من و مهناز و سنبل وپری آهسته از گروه جدا شدیم. مهناز گفت : ما به خاطر صدیقه خودکشی می کردیم و نمی دانستیم خل و چل هستیم. سنبل گفت: خوب تقصیر خودمان هم هست همه اش دوست داریم یکی آقابالاسرمان بشود و هرجور دلش می خواهد سرمان کلاه بگذارد. برویم آراداووردو بازی کنیم . تعدادمان کافی است و احتیاج به ریحان مرزه هم نداریم
Labels: محله ما
*
یک حاجیه خانمی داشتیم که به روسیه « اوروسئت » می گفت. او از اوروسئت آنقدر بدش می آمد که نگو و نپرس. وقتی می گفتی : آخر این اوروسئت هر کیمین خرمنینه اوت ووروب سنه ئه ائیلیب ؟ ( آخر این روسیه خرمن کسی را به آتش کشیده به تو چه ستمی کرده؟) می گفت خرمن سرزمینم را به آتش کشیده و خرمن من نیز قاطی ان خرمن بود. خدا رحمتش کند اگر زنده بود می گفت : دیدید خرمن را چطوری آتش می زنند آت آشغال را می فروشند و مردم را به کام مرگ می کشند. شاید اگر زنده بود همراه با مردم می گفت روسیه حیا کن کشورمو رها کن
*
Labels: یک شعر

مدت کوتاهی است که با انارخاتون آشنا شده ام. انار خاتون زنی مهربان و متواضع و خوش صحبت است. درمیان سوغاتی هائی که از ایران برایم آورده ، کلوچه اهری عجیب چشمک می زند. کلوچه زنجبیلی و شیرین و خوشمزه ای که در دفتر خاطرات زندگی مان جائی خوشمزه همچون طعم مطبوعش باز کرده است. یاد آور دورانی است که فرصتی برای خوردن صبحانه یا ناهار نبود و این غذا به تنهائی ناشتا و ناهارمان می شد و سر سفره درست مثل روزی که به دستم رسید ، چشمک می زد. در آن وانفسای قند و چای کوپنی که مشهدی علی سرایدار همراه چای کمرنگ اما داغ خود درست دو دانه می فروخت ، عجب لذتی داشت این کلوچه لامصب. یاد آن روزها به خیر که همین کلوچه محبوب سفره های نذر و نیاز بود.
چندی پیش به یکی از آشنایان سفارش کردم که طریقه پخت کلوچه اهری را برایم بنویسد و یادم بدهد با شوخی برایم نوشت اگر بنویسم که تو ویلاک می نویسی و همه یاد می گیرند و می پزند و دکانمان تخته می شود. شاید چنچنه روش پخت این شیرینی خوشمزه را بنویسد و یاد بگیریم.
Labels: هدیه
باز کنید پنجره ها را
دلم همچون هوای ابری گرفته
دلم باریدن بر کوههای عطشان
همچون سیل خروشان
ویران کردن خانه ستمکاران
مانند رعد و برق ، شکافتن دل شب
نگریستن به خورشید تابان
را می خواهد
باز کنید پنجره ها را
*
به من نه ، بلکه
بر قناری های اسیر در قفس تنگ رحم کنید
با پژمرده شدن شاخه گای
پژمرده نشدم
با گرفته شدن دلم، دلگیر نشدم
می ترسم دود گلخانه را نابود کند
باز کنید پنجره ها را
باز کنید پنجره ها را
*
باز کنید پنجره ها را
تا ببینم در آن دیارم
بر سر ملت متحدم
پرچم متحدم چه آمده
ایل و طایفه ام چه شده
باز کنید پنجره را
باز کنید پنجره را
*
باز کنید پنجره را
این چه جائیست
که راهی برای روشنائی ندارد؟
نمی دانم قبله ام کجاست
نمی دانم جهت خانه ام کجاست
گلوی این یکی را بغض گرفته
نمی تواند حرف بزند
آن یکی شیری است گرفتار قفس تنگ
جائی برای تکان خوردن ندارد
مادر نمی تواند با فرزند دلبندش آشتی کند
دو خاک نمی تواند به هم بپیوندد
نمی توانند همدیگر را در آغوش بکشند
باز کنید پنجره ها را
باز کنید پنجره ها را
*
بابام جان
باز کنید پنجره ها را
گوئی صدای « وای » به گوش می رسد
از جانب « قره باغ » صدای « وای پسرم » به گوش می رسد
*
باز کنید پنجره ها را
باز کنید پنجره ها را
گوئی صدای « وای » به گوش می رسد
ناله مادران داغ دیده
صدای « ای وای پسرم » به گوش می رسد
صدای های و هوی به گوش می رسد
گوئی گهواره خونین بایاتی می خواند
صدای لالائی به گوش می رسد
*
در بسته
کلونش کشیده
دریچه بسته
صدایم خسته
نه صدائی می رسد
نه فریادی به گوش می رسد
زحمتم
در هیاهوی کلمات گرفته و خفه ام به هدر رفت
اصل شعر آچین آققیشقالاری شاهکار شاعر توانای زنجانی هوشنگ جعفری زنگانلی است که به حال و هوای خودم ترجمه اش کردم. شعر را با صدای شاعر در یوتیوب گوش کنید.
شکیل
آغ آتیم
Labels: یک شعر
Labels: حکایت
Labels: پدر
امروز می خواهم سرم را به پخت و پز حلوا گرم کنم . باشد که این روز طولانی رقئییب یک کمی زودتر تمام شود.
می خواهم به نیت تمامی رفتگان ، تازه عروسان و تازه دامادانی که ناکام سر بر بالین خاک نهاده اند حلوا بپزم. می خواهم برای شادی روح رفتگانی که صبح با دلی پرشور و هیجان از خانه خارج و به خون سرخ خود غلطیده وبه خانه بازنگشته اند و پدر و مادرشان را در حسرت دیداری دوباره داغدار کرده اند ، حلوا بپزم .
امروز می خواهم همراه با دخترکی که چشم به آسمان می دوزد بلکه بابای فرشته اش را آن بالاها ببیند ، اشک بریزم.
امروز می خواهم همراه با پسرکی که رفتن بابایش را باور ندارد زاری کنم.
امروز چه دلتنگم من.
*
بیچاره گؤزوم هر گئجه سن سیز باخار آغلار/ بیچاره چشمم هر شب بی تو می گرید
قان یاشیله اولدوزلاری بیر بیر سایار آغلار / با اشک خونینش ستارگان را می شمارد و می گرید
سن آیریلیقی خوشلادین آمما گئجه گوندوز/ تو جدائی را خواستی ، اما شبانه روز
دفترده قلم شرح فراقون یازار آغلار/ قلم در حال نوشتن شرح حالت در دفتر می گرید
*
عزیزیم قازان آغلار / عزیزم دیگ می گرید
اود یانار قازان آغلار/ آتش می سوزد و دیگ می گرید
بوردا بیر غریب اؤلوب / اینجا غریبی مرده است که
قبرینی قازان آغلار/ گور کن اش می گرید
*
آغاجدا خزل آغلار/ برگهای خزان روی شاخه درخت می گریند
دیبینده گؤزل آغلار/ پای درخت ، زیباروئی می گرید
بالاسی اؤلن آنا / مادری که فرزند دلبندش مرده
سرگردان گزر آغلار/ سرگشته و حیران می گرید
*
آی اوجا داغلاریمیش / چه کوه بلندی است
باشیندا باغلاریمیش / قله اش باغ و بوستانیست
بالاسی اؤلن آنا / مادری که فرزندش مرده
یانیخلی آغلاریمیش / گریه هایش جگر سوز است
*
یاسیندا آغلارام من / در عزایت می گریم
باغریمی داغلارام من/ جگرم را می سوزانم
آمان قارداش وای قارداش / امان برادر ، وای برادر
دئییب قان آغلارام من / می گویم و خون می گریم
*
Labels: شب آرزوها - رقئیب
