به یاد محمد حقوقی

بازگشت قو
از شب که پشت کرکره هاست مگو
از چشمان او بگو
که راه را
بر شب بشسته است
درست در قلب تابستان بود
تب لرزه زمستانی
در شبی که دل شکسته
فرو ریخت
آوار مرگ در مرداد
زلزله زمهریر
تا خواب در کنار کرکره ها
با پرهیب قویی
که گویی
رو به گوشه آوار کرده بود
نه...! از شب پشت کرکره ها هم مگو
مهر!مهر!سپهر!سپهر!
از چشمه زیبا
از چشم هایش بگو
و رقص سر انگشتان فانوسی اش
بر دل ناشکیبا...
آه
ای که کلام مرده ی من
زنده از مسخ دست توست
تو با مژده بازگشت قو
کلیما کلیم
مسیحا مسیح
دیگر اشعار محمد حقوقی در آوای آزاد
توضیح: پیکر شادروان حقوقی ساعت 9 صبح فردا چهارشنبه 10 تیرماه از روبروی بیمارستان خورشید به طرف قطعه نام‌آوران باغ رضوان اصفهان تشییع و در آنجا به خاک سپرده می‌شود.

Labels:

وقتی فرشته مرگ سر می رسد

آن یک کمی قدیمها خانم همسایه ای مسن داشتیم که خیلی مومن و اهل خدا و مذهبی بود. او در دوران کودکی و نوجوانی به کلاس درس قرآن رفته و احادیث و دعاها و مفاتنح الجنان را خوب یاد گرفته بود. می توانست مجله و کتاب و هر مطلبی به زبان فارسی و ترکی آذربایجانی را بخواند و بفهمد. اما نمی توانست بنویسد. هر جا که شعر و حدیث مذهبی باب طبعض را می یافت لای کتاب دعایش نگهداری می کرد. در بین اشعار جمع آوری کرده اش دوقطعه شعر را بیشتر از همه دوست داشت و گاهی وقتها ماههای رمضان گاهی وقتها که حال و حوصله داشت برای ما می خواند که به قول خودش گوشواره کنیم واز گوشهایمان بیاویزیم. یکی از اشعارش شرح حال آدمی بعد از مرگ بود. دنیای بعد از مرگ و قبر و عقرب ها و مارهای سمی و رطیل ها و هزار زهرمار دیگر که داخل خاک منتظر میت هستند تا نیش اش بزنند و میت بینوا هم نه جرات داد کشیدن دارد و نه صدایش به گوش کسی می رسد. بعد از رفتن او مادربزرگم می گفت :« استغفرالله ، استغفرالله ، استغفرالله ، مگر خدای نکرده خدای تعالی میرغضب است که آدمی را این چنین شکنجه کند؟ » اما خوب خانم همسایه تعریف می کرد و ما می ترسیدیم. از این شعر او فقط یک مصراع یادم است که بعد از سه مصراع تکرار می شد قبرین اول ساعاتی رحم ائله آللاه بیزه ( ساعت اول ورود به قبر خدایا خودت به ما رحم کن . ) شعر بعدی ماجرای مردی به نام مظاهر بود که فرشته مرگ ( عزرائیل ) به سراغش می آمد و از او می خواست کلمه شهادت اش را بخواند که می خواهد به آن دنیا ببردش و مظاهر بر سر جانش با عزرائیل چانه می زد و آخر سر هم از او شکست می خورد و می میرد. از این قطعه شعر نیز فقط یک بیت را به خاطر دارم
مه یه سن مصطفی به ی اوغلو مظاهر ده ییر سن؟
وقت قورتاردی نفس چکمه یه قادیر ده ییر سن
مگر تو پسر مصطفی بیگ نیستی؟
وقتت تمام است و دیگر قادر به نفس کشیدن نیستی
جمعه که خبر مرگ مایکل جکسون را شنیدم اول باور نکردم . به قول مرحوم مادربزرگم اول سه بار استغفرالله گفتم ، بعد به خودم گفتم صاحب آن همه پول و مقام و مکنت و لقب سلطانی چگونه به این زودی می میرد؟ او که آن قدر قدرت و جسارت داشت که رنگ پوست اش را نپسندیده و به قدرت پول و علم پیشرفته پزشکی رنگ پوست اش را عوض کرده چگونه می تواند به این سادگی تسلیم فرشته مرگ شود و شبانه داخل رختخواب آسوده و بی خیال برود؟ اما دیدم که سلطان مرگ بر سلطان پاپ جهان چیره شد و برد.درمورد چهره اش با دختر همسایه موافقم. این قیافه اش معقول و پسندیده و طبیعی است. شاید هم اگر این همه خود را به چاقوی جراحی نمی سپرد بیشتر عمر می کرد. این ترانه اش نیز زیباست که نق نقو به فارسی ترجمه اش کرده است. در این وبلاک هم تعدادی از ترانه هایش به فارسی ترجمه شده است.
*
چند روز قبل از خبر مایکل جکسون ، خبر درگذشت فارا فاوست را شنیدیم. زنی که موهایش یک وقتی مدل( فارا فاوستی) بود. او و لی میجرز بخشی از خاطرات جوانی ما را تشکیل می دهند. یادش به خیر فیلم مرد شش میلیون دلاری با این جمله شروع می شد « استیو آستین ، فضانورد ، فضانوردی نیمه جان » و ما ادامه می دادیم « می خوره بادمجان ، میگه به به ! چه خوشمزه است ، جان جان »

Labels:

داشتم با دختر ناز کوچولو صحبت می کردم. برای خودش دنیای شاد بچه گانه اش را داشت. به قول مادربزرگم اوشاقلار عالمینده اولاسان ( کاش در دینای شاد کودکان باشی) از شاگرد اول شدنش و هدیه های قشنگ شاگرد اول شدن تعریف می کرد. از جوجه های قشنگش که حالا برای خودشان مرغها و خروسهائی شده اند و برایش تخم مرغ هدیه می کنند و دوتایشان هم گم شده اند یعنی در خانه باز بوده و بیرون رفته و برنگشته اند. خوب بچه که خودسر از خانه بیرون بزند گم می شود دیگر.حالا خوب است که مرغ هستند و می توانند بیرون دانه پیدا کنند. ( لابد مرده اند و بزرگترها نخواسته اند دلش را غمگین کنند.) از عروسکهای باربی اش که هر کدام هدیه خاله خانمها یا عمه خانمها و آقادائی و آقا عمو هستند. از لاک پشت کوچکش که خیلی بامزه و شیرین است و آهسته راه می رود و برایش ناز هم می کند. ( من نمی دانم لاک پشت چه طوری ناز می کند.)
می گوید :« دیشب که شب آرزوها بود چه آرزوهائی کردی؟»
می پرسم :« شب آرزوها چیست ؟»
می زند زیر خنده و می گوید :« ای وای !! شما نمی دونید شب آرزوها چیست ؟ خوب همون شبی که آدم هر چی از خدا بخواد بدون تعارف می دهد؟ »
می گویم :« مگر خدا هم اهل تعارف و من اؤلوم سن اؤلمه هست ؟»
این بار ریز ریز می خندد و می گوید :« نه بابام جان ، آدم اینجوری می گوید دیگر.»
می گویم : « خوب تعریف کن ، شب آرزوها چیست ؟»
می گوید : « اولین شب جمعه ماه رجب شب آرزوهاست. این شب درهای آسمان باز می شود و خدا با مهربانی و لبخند تمام همراه با فرشته های سپیدبال خوشگل اش از آسمان پائین می آید و ما را در آغوش می گیرد و هر چه آرزو کنیم به ما می دهد. آسمان پر از ستاره می شود و عطر خدا همه جا می پیچد.خلاصه هر چه بخواهی خدا بهت می دهد.»
می پرسم :« تو چه آرزوئی کردی ؟»
می گوید :« خیلی .
آرزو کردم که سال بعد هم شاگرد اول شوم.
آرزو کردم دیگر مرغ و خروسهایم گم نشوند.
آرزو کردم که بابا و مامان ها نمیرند تا دل بچه ها نسوزد.
آرزو کردم که بچه ها نمیرند تا جگر بابا و مامان ها آتش نگیرد.
آرزو کردم خدا سال دیگه بابام رو همراه با فرشته های سپید بالش با خودش به زمین بیاره و بغلش کنم وببوسمش و با هم بریم ائل گلی سوار چرخ فلک بشیم . آخه دلم خیلی براش تنگ شده.
آرزو کردم دنیا گلستان شود.»ته دلم برای آرزوهای قشنگ و کودکانه و بی ریایش آمین گفتم. .

Labels:

دمی با فریدون مشیری

گاهی اوقات آدم حال و حوصله نوشتن ندارد. گاهی اوقات مرکب در قلم خشک می شود. به قول آلما خانم من هم نوشتنم نمی آید.
این شعرو شعر گرگ و شعرنوازنده با صدای فریدون مشیری خیلی زیباست.
آزادی
پشه ای در استکان آمد فرود
تا بنوشد آنچه واپس مانده بود
کودکی از شیطنت بازی کنان
بست با دستش دهان استکان
پشه دیگر طعمه اش را لب نزد
جست تا از دام کودک وارهد
خشک لب می گشت و حیران ، راه جو
زیر و بالا ، بسته هر سو راه او
روزنی می جست در دیوار و در
تا به آزادی رسد بار دگر
هر چه بر جهد و تکاپو می فزود
راه بیرون رفتن از چاهش نبود
آنقدر کوبید بر دیوار سر
تا فرو افتاد خونین بال و پر
جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ
لیک آزادی گرامی تر عزیز
*

Labels:

برای کوچه خلوت بی ندا
چتر وحشت

سینه صبح را گلوله شکست
باغ لرزید و آسمان لرزید
خواب ناز کبوتران آشفت
سرب داغی به سینه هاشان ریخت
ورد گنجشک های مست گسست
عکس گل در بلور چشمه شکست
رنگ وحشت به لحظه ها آمیخت
پر خونین به شاخه ها آویخت
*
مرغکان رمیده ، خواب آلود
پر گشودند در هوای کبود
در غبار طلائی خورشید
ناگهان صد هزار بال سپید
چون گلی در فضای صبح شکفت
وز طنین گلوله های دگر
همچو ابری به سوی دشت گریخت
*
نرم نرمک سکوت برمی گشت
رفته ها ، آه ، برنمی گشتند
آن رها کرده ناله های امید
دیگر آن دور و بر نمی گشتند
باغ از نغمه و ترانه تهی است
لانه متروک و اشیانه تهی است
*
دیرگاهی است در فضای جهان
آتشین تیرها صدا کرده
دست سوداگران وحشت و مرگ
هر طرف آتشی به پا کرده
باغ را دست بی حیای ستم
از نشاط و صفا جدا کرده
ما همان مرغکان بی گنهیم
خانه و آشیان رها کرده
*
آه دیگر در این گسیخته باغ
شور افسونگر بهاران نیست
آه ، دیگر در این گداخته دشت
نغمه شاد کشتکاران نیست
پر خونین به شاخساران هست
برگ رنگین به شاخساران نیست
*
اینکه بالا گرفته در آفاق
نیست فوج کبوتران سپید
که بر این بام می کند پرواز
رقص فواره های رنگین نیست
اینکه از دور می شکوفد باز
نیست رؤیای بالهای سپید
در غبار طلایی خورشید
این هیولا که رفته در افلاک
چتر وحشت گشوده بر سر خاک
نیست شاخ و گل و شکوفه و برگ
دود و ابر است و خون و آتش و مرگ
سروده شادروان فریدون مشیری از مجموعه بهار را باور کن

Labels:

علی و قلی

علی و قلی همکلاسی دوران دبیرستان بودند. عصرهای تابستان همراه با دیگر همکلاسی ها پیاده روی و گردش می کردند. دوستان می دانستند که قلی یکه تاز است و حرف حساب را نمی پذیرد. برای همین هم زیاد سر به سرش نمی گذاشتند.. روزی از روزها بر سر موضوعی بحث کردند. قلی نظرش را گفت و علی در جواب گفت : نه این گونه که شما فکر می کنید نیست. قلی در حالی که قیافه حق به جانبی به خود گرفته بود گفت : نه آقا جان شما اشتباه می کنید. آنچه که من گفتم عین حقیقت است.
علی گفت : نه این طور نیست اگر یک کمی دقت کنی متوجه موضوع می شوی .
قلی خشمگین شد و گفت : پدر سوخته عوضی ، گفتم که نظر من درست است.
علی گفت : آقاجان چرا فحش می دهی ؟
قلی گفت : فحش می دهم ، پدرت را هم درمی آورم . فلان فلان شده فلان کاره و فلان.
علی ناراحت شد و گفت : برای حق بودن نظرت دلیل بیاور چرا فحش می دهی؟
قلی گفت : پدر ... مادر ... گفتم که دلیل ملیل لازم نیست . تو چرا حرف حساب سرت نمی شود.
قلی در حالی اعتراض علی خشمگینش کرده بود مشتش را گره کرد و در حالی که فحش می داد مشت محکمی بر سینه علی کوبید. علی تعادلش را از دست داد و توی جوی کنار خیابان افتاد . علی به کمک دوستان ناظر از جا بلند شد و بدون یک کلام حرفی از دوستان جدا شد تا به خانه برود و لباسهای گلی و کثیفش را عوض کند . نگاه پر از ملامت همکلاسی ها و صبر علی مثل پتکی بر سر قلی خورد . فوری جلو دوید و گفت : قلی می بخشی ، خوب تو جهل کردی و من از کوره دررفتم . معذرت می خواهم.
علی گفت : مهم نیست.
قلی با دست راست اش آرام بر گونه اش زد و گفت : اینو کفن کنی منظوری نداشتم . تو جهل کردی و من از کوره در رفتم.
باز علی عکس العملی نشان نداد و می خواست به راهش ادامه بدهد که قلی دوباره گفت : علی آقا قهر نکن دیگه . بابا گه خوردم ، غلط کردم . تو چرا چیزی نمی گی فحشم بده . تو هم یک مشت به من بزن همانطور که من زدم.
علی گفت : من فحش ات دادم اما با دهان خودت ، نمی شنوی ؟ مشتی که بر من زدی بر سینه خودت خورد. درد دل من آرام گرفت . اما دل تو حالا حالاها خواهد سوخت.
آن کس که فحش می دهد دهانش مردار می شود ، آن کس که فحش می شنود نه
آن کس که مشت می زند دلش می سوزد ، آن کس که مشت می خورد نه
*
علی ایله قولو بیر مدرسه نین شاییردی دیلار. اولاریولداشلارینان بیرلیکده آخشام سرینینده ائودن ائشییه چیخیب ، بیر آز خیاباندا دولاناردیلار. قولو بیر آز قولاغی توکلو و اؤز دیدیغینی هئچ کیمه وئرمییه نیدی. یولداشلار دا بونو بیلیردیلر. سؤز سوو اولاندا ، قولو جهل ائله ردی ، اولاردا دینمزدیلر . دئییر دیلر :« بابام سن دئین اولسون ، قال یاتسین.»
گونلرین بیر گونونده یولداشلار همیشه کی کیمی بیر یئره ییغیشیب دولانماغا گئده رلر. گئنه سؤز آچیلار دانیشارلار. قولو نظرینی دئیر. علی اونون جوابیندا دئیر : یوخ قولو . بو سؤز بئله سی دئییل.
قولو اؤزونو توتوب دئیر : نئجه کی بئله سی دئییل سن دوشونموسن ، ائله من دئدیغیم کیمین دی.
علی دئیر : یوخ قارداش سن دئیه ن دوز دئیل بیر آز دوشون سن بیلرسن.
بئله سی اولار کی سؤز اوزانار. قولو چوخ هیرس لنیب دئیر : گئده ، ده ده ن بو ... ننه ن بو ... دئدیم کی من بیلدیغیم دوزدو.
علی نایراحات اولوب دئیر : آقا به نیه یامان دئییرسن؟
قولو دئیر : یامان دئیه رم ، اویانادا گئچه رم. ده ده وی ده یاندیررام . ده ده ن فلان ... ننه ن ..
علی دئیر : بیر سؤزو دانیشدین دوز اولدوغونو ثابت ائله مه یه دلیل گتیر به نییه یامان دئییرسن.
قولو دئیر : آتان بو ... آنان بو ... گئده نه دلیل ملیل . من سؤزون دوغروسون دئیرم. به نیه سؤز قانمیرسان؟
قولو بئله سی دئیه – دئیه یوموروغون محکم سیخیب ، علی نین اوره یینین باشیندان بیرسین بئتردن وورار. علی دالی - دالی گئدیب قنووا ییخیلار . یولداشلار قاباغا یئرییب کمک ائلییب اونو آیاغا قالخیزارلار.علی آیاغا قالخیب گؤره ر کی ، ده ده م وای ، ننه م وای ، اوستوباشی بوتون لیغ سو ، کیفیر اولوب. اوز قویار ائولرینه ساری کی پالتارلارین ده ییشسین. یولداشلارین مزمتلی باخیشلاری و دئیینمک لری باعث اولارکی قولو بیرآز اؤزونه گله گؤره کی نه پیس ایش گؤروب . علی فقط اونون نظریندن آیری بیر نظر دئییب قان قیامت اولمویوب کی ، به یولداشی بئله وورماق دا نه دی؟ تئز قاباغا یئرییب دئیر : علی باغیشلا دای نئجه ائیلییم سن جهل ائله دین منیم ده الیمدن خطا چیخدی دای .
علی یاواش دئیر : اولسون.
قولو ساغ الینن اؤز اوزونه بیر یاواش شیلله ووروب دئیر : بونو کفن لییه سن بیردن هیرسله ندیم دای واللاه با للاه منظوروم یوخویدو.
علی گئنه دینمز یولونو گئده ر . بو دؤنه قولونون آز قالار باغری چاتلییا. دئیر : کوسمه بابام ، پوخ یئدیم ،غلط ائله دیم ، آننامادیم. به نییه بیر سؤز دئمیرسن؟ سن ده منه یامان دئی باری اوره ییم یانماسین. اصلن بیرین وور قولاغیمین دیبیندن. بیر یوموروق وور اوره ییمین باشیندان.
علی باشین قاوزییب قولویا باخیب دئیر : من سنه یامان دئدیم آما سنین آغزیندان ائشیتمیرسن؟ منه ووردوغون یوموروق اؤزووه دیدی منیم اوره ییم بیر لحظه آجیشدی . آمما سنین اوره یین هله آجیشاجاق.
یامان دئیه نین آغزی میندار اولار، یامان ائشیده نین یوخ . وورانین اوره یی گؤینویه ر، وورولانین یوخ
*

Labels:

من باختم چون رای دادم

آللاه دان گیزلی دئییل سیزدن نه گیزلی
از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان . یک پستی آماده کرده و خواسته هایم را از رئیس جمهوری جدید بند به بند نوشته بودم. اما بد جوری توی ذوقم زد.
تادانه می گوید باختم چون رای دادم
آخرین خبرها در وبلاک نازخاتون
بنازمت شیخ
خبرنگار نیویورک تایمز به نقل از شهلا
*
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
تا درخت دوستی کی بر دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفتگو آئین درویشی نبود
ور نه با تو ماجراها داشتیم
شیوه چشمت فریب جنگ داشت
ما ندانستیم و صلح انگاشتیم
نکته ها رفت و شکایت کس ندید
جانب حرمت فرو نگذاشتیم
گلبن حسنت ز خود شد دلفریب
ما دم همت بر آن بگماشتیم
چون نهادی دل به مهر دیگران
ما امید از وصل تو برداشتیم
گفت خود دادی به ما دل حافظا
ما محصل بر کسی نگماشتیم

Labels:

مادر

مگر می شود فراموشت کرد مادر
روز مادر در ایران پیش از انقلاب روز 25 اذر تولد شهبانوی سابق ایران فرح خانم دیبا بود. بعد از انقلاب روز تولد حضرت فاطمه
زهرا علیه السلام روز زن و روز مادر نامیده شده است. این روز چون بر مبنای تقویم هجری قمری است ، مشخص نیست.
روز مادر در نروژ دومین یکشنبه ماه فوریه
در گرجستان سوم مارس
در فلسطین ، لبنان ، مصر ، مراکش و سوریه 21 مارس
در ارمنستان 7 آپریل
در اسلواکی 25 مارس
در لیتوانی ، موزامبیک ، پرتقال ، اسپانیا اولین یکشنبه ماه مای
در آمریکا و مکزیکو ، هنگ کنک ، بحرین ، مالزی ، عمان ، عربستان سعودی ، قطر ، سنگاپور ، پاکستان دهم مای
در بلژیک ، برزیل ، شیلی ، چین ، دانمارک ، فنلاند ، هندوستان ، ایتالیا ، ژاپن ، کانادا ، کوبا ، تایوان ، پرو ، کلمبیا ، امریکا ، تایوان ، کانادا دومین یکشنبه ماه مای
در پاراگوئه 15 مای
در لهستان 26 مای
در بولیوی 27 مای
در نیکاراگوئه 30 مای
در فرانسه آخرین یکشنبه ماه مای
در لوکزامبورگ دومین یکشنبه ماه یولی
در افغانستان 14 یولی
در تایلند 12 آگوست
در آرژانتین دومین یکشنبه ماه اکتبر
در روسیه آخرین یکشنبه ماه نوامبر
در اندونزی 22 دسامبر
*
آسمان را گفتم
می توانی آیا
بهر یک لحظه خیلی کوتاه
روح مادر گردی
صاحب رفعت دیگر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
کهکشان کم دارم
نوریان کم دارم
مه و خورشید به پهنای زمان کم دارم
ادامه این شعر زیبا در اینجا
*

Labels:

مناظره ها

مناظره محمود احمدی نژاد و میر حسین موسوی در 9 قسمت
مناظره میرحسین موسوی و کروبی در 9 قسمت
مناظره احمدی نژاد و کروبی در 9 قسمت
*
دئنه اوشاق بیر - بیریله ساز اولسون
بلکه بو قیش بیرده چؤنوب یاز اولسون
چای چمن لر اوردک اولسون قاز اولسون
بیزده باخیب فرح لنیب بیر اوچاق
سینیق سالخاق قانادلاری بیر آچاق
ار منظومه حیدر بابا - شهریار

Labels:

سرنوشت نوارکاست های من

داداش بزرگه دلش می خواست ازدواج کند و دنبال دختری می گشت. روزی از روزها چشمش به دخترخانمی افتاد که چادر مشکی سرش کرده و رویش را خوب گرفته بود و چشمان سیاه و درشت و زیبایش از چادر نمایان بود و به قول داداش بزرگه مثل ستاره می درخشید. خلاصه مادر با پرس و جو آدرس دختر را پیدا کرد و از مادرش وقت گرفت. من بختور که خواهر شاه داماد بودم و از خوش روزگار آبجی بزرگ نمی توانست به تبریز بیاید ، مرا نماینده خود کرد که همراه مادر و خاله و داداش بزرگه به خواستگاری بروم . از میان نوار کاستهای شادم نوارهائی برداشته و سوار ماشین شدیم. یکی نوار افغانی بود و نعیم آواز سر داده بود که :
به قربان در دروازه میشم ، صدایت بشنوم استاده میشم ، صدایت بشنوم از دور و نزدیک ، مثال غنچه گل تازه میشم ، خودم مست سکینه ، دلم مست سکینه ، آه سرم مست سکینه
خلاصه که به مقصد رسیدیم. عروس خانم آینده بلوز و دامن ساده و زیبائی پوشیده و بدون چادر و روسری برای مان چائی آورد. در تبریز خانواده های بسیار مومن هم این عقیده را داشتند که پسری که برای خواستگاری می آید این اجازه را دارد که عروس آینده را بی حجاب ببیند. دختر خانم الحق والانصاف زیبا و متین و مودب بود. لباسش برازنده تن اش بود. بلوزش یقه هفت بود. اما باز و جلف نبود. دختر خانم بعد از پذیرائی از ما به درخواست مادرش سینی چای را روی میز گذاشت و روی صندلی کنار من نشست . صحبت شروع شد. چه می کنی و کجا درس خواندی ؟ و الا آخر. دختر خانم همان روز اول خیلی مودبانه جواب رد داد. دلیلش هم این بود که پسری که پایش به خارجه رسیده است و چند سالی هم آنجا مانده و دختران بی حجاب و بی بند و بار را دیده ، چشم و گوشش باز شده و نمی تواند مرد زندگی باشد. بعد از دادن جواب رد ، مادر دختر خانم از ما نه بعنوان خواستگار که به چشم میهمان ، با قورابیه تبریز و لطیفه تصاج پذیرائی کرد. ( این مورد استثنا بود . چون وقتی شیرینی می گیرند که جواب مثبت بدهند. ) خداحافظی کرده و سوار ماشین شدیم که برگردیم. داداش بزرگه که عصبانی شده بود ، در حالی که می گفت : چه معنی دارد که دختر بلوز یقه هفت بپوشد ؟ نوار کاست را باز کرد . این بار نعیم می خواند که :
یاران و برادران مرا یاد کنید ، یا مولا دلم تنگ آمده ، شیشه دلم ای خدا زیر سنگ آمده ، تابوت مرا ز چوب شمشاد کنید ، یا مولا دلم تنگ آمده ، شیشه دلم ای خدا زیر سنگ آمده ، تابوت مرا قدم قدم بردارید
خاله ام گفت : این چه کاستی است عوض اش کن. دارد مرثیه می خواند . کاست را عوض کردم . این بار نسا کاظم اوا می خواند و من همصدا با او نغمه سر داده بودم که :
بالاخره داداش بزرگه دختر مورد علاقه اش را پیدا کرد و نامزد شدند و گویا شبی که با نامزدش از میهمانی به خانه برمی گشت پاسدارها جلوی ماشین را گرفته وهنگام بازرسی ماشین چهار نوار کاست ننه مرده مرا پیدا کرده بودند . یکی نوار کاست افغانی نعیم بود و دیگری نوار آذربایجانی نسا کاظم اوا و سومی نوار کاست متنوع ترانه های حمیرا و مهستی و هایده و مرضیه بود و چهارمی نوار کاست پیمان تبریزی بود. با اجازه خودشان نوار ها را جلو چشم داداش بزرگه و نامزدش زیر پا له کرده سپس گفته بودند که عوض این نوار ها هر چه دوست دارید به شما بدهیم . صوت قرآن ، نوحه ، سخنرانی مرحوم کافی و ... و یا نوارخالی. داداش بزرگ هم جواب داده بود که این نوارها متعلق به آبجی کوچک است و او نوار نوحه و مرحوم کافی و صوت قرآن و موذن زاده را دارد و اگر ببیند که این نوارهایش خراب شده اند با من دعوا می کند و آقای پاسدار به بنده حقیر و فقیر و سراپا تقصیر سلام رسانده و گفته بود : ما می خواهیم خواهر عزیز شما رستگار شود به ایشان بگوئید که گوش کردن به این نوع موسیقی حرام است و در آخرت سیخ داغ به گوشهایش فرو می کنند.این چنین بود که به جای نوار کاستهای دلخواه خودم ، صاحب نوار کاست خالی شدم.
*
شعار های این روزها در این پست نازخاتون
*

عطر خوش اطلسی

بچه که بودیم تبریز بزرگ نبود. بین ائل گؤلی ( شاهگلی سابق ) و شهر این همه آپارتمان نبود. شاهگلی در آن استخر بزرگ و ساختمان وسطش و پله ها و درختان فراوانش خلاصه می شد. هوای صاف و تازه اش ، نسیم خنک شبانگاهش مردم را به گذراندن یک روز خوش تعطیلی دعوت می کرد. خرداد تمام می شد و ما بچه ها فارغ از درس و مدرسه در اشتیاق یک روز خوش در این باغ باصفا پر می کشیدیم. آن زمان تفریح و سرگرمی ما رفتن به ائل گؤلی ، باغ گلستان ، سینما بخصوص که فیلم فردین و فروزان و ظهوری نمایش داده می شد. این سه محبوبترین های ما بودند. داستان شب رادیو و صبح جمعه برنامه های دلخواه رادیوی ما بودند. تلویزیون بعد ها به خانه ها راه پیدا کرد . عصرها برنامه داشت. آن اول ها مردم موافق با خرید آن نبودند. چون ملای ما گفته بود که در هر خانه ای که تلویزیون باشد نماز نمی شود.یاد آن روزها به خیر آقاجمشیدمان برای جمعه مینی بوس اجاره می کرد و چند خانواده قرار می گذاشتند و به ائل گولی می رفتیم. لابه لای درختها پتو و زیرانداز می انداختند و آقا جمشیدمان طناب به درخت می بست و ما سرگرم طناب بازی و آراداووردو و بئش داش می شدیم. پدرهامان بساط کباب را می چیدند و مادرهامان پیاز پوست می کندند و هندوانه یا خربزه قاچ می کردند. بعد از ناهار من و مهناز و ناصر و یعقوب و پری و نادر و زری و علی و ... با هم مسابقه می گذاشتیم. دورتادور ائل گلی قدم می زدیم. می خواستیم ببینیم چه کسی زودتر خسته می شود و چه کسی بیشتر از همه دور ائل گلی پیاده می رود. مهناز و پری استخر بزرگ را خیلی دوست داشتند.پسرها از بودن خانه ای به آن بزرگی وسط آبها حیرت می کردند. این برای همه ما معما بود. خانه ای به آن بزرگی وسط آبها چه می کند؟ بعد ها یک روز استخر را خالی دیدیم و فهمیدیم خانه به آن بزرگی وسط استخر چه می کند ؟ من عاشق گلهای اطلسی دورتا دور استخر بودم . با هر نسیمی عطر گل اطلسی در فضا می پیچید. روزی از روزها تخم گلها را پیدا کردم. دانه های بسیار ریز و براقی بودند که لای دو لپه زرد رنگ کوچک پنهان شده بودند. دستمالم را از جیبم درآوردم و لپه های زرد و خشک را یکی یکی چیده داخل دستمالم می گذاشتم که صدائی موجب وحشتم شد. مردی شلنگ آب در دست ، سرم داد کشید و گفت : « دختر آنجا چه می کنی ؟ بیا این طرف . توی استخر می افتی و خفه می شوی.»فوری دستمال را مچالی کرده و توی جیبم گذاشتم . اما او متوجه من شده بود و از من خواست دستمال را باز کنم و نشانش بدهم . نمی دانم شاید فکر کرده بود چیز گرانبهائی پیدا کرده ام. وقتی تخمها را دید، دوباره داد زد و گفت : « مگر نمی دانی اینها دولتی هستند و نباید دست بزنی ؟ » مهناز گفت : « می خواهد توی باغچه خانه شان بکارد.» مرد نگاهی به تخمها انداخت و صدایش را پائین آورد و گفت : « آهان می خواهی توی باغچه بکاری ! خوب باید به من می گفتی . اینجا خطرناک است اگر یک دفعه پایت لیز بخورد و توی استخر بیفتی تا آمدن کمک غرق می شوی . غرق هم نشوی ذات الریه می گیری . آب اینجا خیلی سرد است.» بعد دستم را گرفت و من بی توجه را که درست لبه استخر ایستاده بودم به پیاده رو رساند. سپس گفت :« این تخمها یک عالمه گل اطلسی می شود. بعد تخمهایش را هم جمع می کنی و دیگر همیشه باغچه تان پر از گل می شود. اما اگر یک بار دیگر سر و کله ات بین گلها پیدا شود ، به آقاجانت می گویم تا گوشت را چنان بکشد که از جا کنده شود.» از او تشکر کرده و به راه خودمان ادامه دادیم . اما من و بچه ها به خیال خودمان دور از چشم باغبان دست روی دهانمان گرفته و ریز ریز می خندیدیم . آخر آقاجان من در تمام عمرش دست روی کسی بلند نکرده است. ما هرگز زدنش را ندیده بودیم و ندیده ایم.
**
اطلسی گولونون خوش ایی
اوندا کی اوشاغیدوخ ، تبریز بو یئکه لیخدا دئییل دی. ائل گولوینن تبریز آراسیندا بو قدیر ائو ائشیک چکیلمه میشدی ائل گؤلوده بیر یئکه گؤلویدو کی اورتاسیندا بیر عمارت واریدی. پیلله کانلارینین اوستو ده بیر گؤزل پالاز سالیب آغاجلارین کؤلگه سینده اوتورمالی بیر یئریدی. تر تمیز هاواسی واریدی کی آخشاملاری سرین یئل اسیب آدامین روحون تزه لییب بیر گؤزل گون گئچیرتمک اوچون گل – گل چاغیریردی. خرداد آیی کی گئچیردی بیز اوشاقلار مدرسه دن قورتولوب بو گؤزل یئرده گزمک اوچون اوره ییمیز چیرپینیردی. اوزامانلار بیزیم تفریحیمیز ، گؤزل گون کئچیرتمه ییمیز ائله بو شاه گؤلو ، گولوستان باغی ، سینامایا گئتمه گیدی. سیناما اؤزوده فردین ، فروزان ، ظهوری اولان یرده بیر اؤزگه عالمی واریدی.بو اوچ اویونجو بیزیم لاپ چوخ سئودیکلریمیزیدیلر. بونلاردان سورادا گئجه ناغیلینان ، جمعه سحرینین برنامه لری رادیودان ائشیدیلن چاغیدی. تلویزیون دا سورالار گلدی کی آخشام چاغلاری برنامه سی واریدی. اوللرده هامینین ائوینده یوخیدی . چونکو موللا دئییردی کی تلویزوین اولان ائوده ناماز اولماز.آی او گونلر آی ! هارداسان ! آقا جمشیدیمیز بیر قاپدی قاشدی توتاردی ، نئچه فامیل بیر یئره ییغیشیب ائل گؤلونه گئده ردیک. آغاجلارین آراسیندا پالاز سالاردیلار. آقا جمشیدیمیز ایکی آغاج آراسیندا ایپ باغلاردی ، بیزده کوف اوچاردوخ . آراداووردو ، بئش داش اویناردوخ . آتالاریمیز مانقال کبابی قوراردیلار، آنالاریمیز سوغان سویوب ، قاوین قارپیز ایچ ائله ردیلر. ناهاری یئیندن سورا من ، مهناز ، ناصر، یعقوب ، پری ، نادر ، زری و علی و ...بیر بیریمیزنن باغلاشاردیق. ائل گؤلونون دؤرد دووره سین دولاناردوخ . ایستیردوخ بیلاخ کی کیم چوخ دور وورابیلر. مهنازنان پری گؤلو چوخ سوویه ردیلر. اما اوغلانلار گؤلون اورتاسینداکی عمارتی چوخ سوویه ردیلر.اونلارا گؤلون اورتاسیندا بیر عمارت نئجه دایانیبدی بیر تاپماجایدی. سورالار بیر گون گؤلو بوش گؤردوخ . بیلدوخ کی بو عمارت نئجه چکیلیب. من اطلسی گولونه آلوده ایدیم. هر یئل اسنده اطلسی نین ایی هریانا دولاردی. گونلرین بیر گونونده ، اطلسی نین توخومون تاپدیم. دسمالیمی جیبیمدن چیخاردیب ، توخوملاری کی بیر ایکی بؤلوملو ساری قاپاق ایچینده گیزلنمیشدیلر بیر – بیر دریب دسمالین آراسینا قویوردوم . بیردن بیره بیر سس منی قورخوتدو.بیر کیشی الینده سو شیلانقی اوستومه چیغیردی : « آی قیز اوردا نه ایشین وار ؟ تئز اول گل بویانا ، ایندی دوشوب گؤلده بوغولارسان » تئزجه نه دسمالی الیمده بورگه له ییب جیبیمه قویدوم . آمما او گؤروب منده ایسته دی کی دستمالی جیبیمدن چیخاردیب ایچینده نه اولدوغونو اونا گؤرسده م . آخی یازیق دئدی بس نه تاپیب گیزله تمیشم . دسمالیجیبیمدن چیخاردیب اونا گؤرستدیم. گؤردوکی گول توخومی دی.دئدی : « مگر بیلمیرس بونلار دوولتیندی ؟ ال وورماخ ایجازه ن یوخدی ؟ » مهناز تئز دئدی :« ایستیر آپارا ائولرینده کی کردییه اکه .» کیشی توخوملارا باخیب سسین اشاغی لاتدی یاواشجانا دئدی : « آهان ایستیرسن که ردی ده اکه سن ! منه دییئدون من دریب سنه وئره ردیم. آخیر بورداکی دورموسان چون خطرلی دی . آلله گؤرسه تمه سین ایاغین زویوب گؤله دوشرسن . سن کی اوزمک باشارمیرسان کمک گلینجه بوغولارسان. بوغولماساندا سه ته لجه م اولارسان.بورانین سویو چوخ سویوخدی. » سورادا الیمدن یاپیشیب منی بویوزه کئچیردیب ، دئدی :« بو توخوملاری اکسن بیجه عالم گول چیخار ، او گوللرین ده بیرعالم توخومی اولار . داهی هر ایل کردیزده اطلسی گولوز اولاجاق ، آمما بیرده بورالاردا تاپیلسان سنی آقاجانیوا چؤرولدارم . او دا قولاغیوی ائله بورار – ائله بورار کی فولاغین یئریندن چیخار.» کیشی دن تشکر ائله دیم و اوشاقلارینان یولا دوشدوخ. اما بیرلیکده الیمیزی آغزیمیزین اوستونه توتدوق و اؤز عالمیمیزده کیشی نین سؤزونه آتدان – آتدان گولدوخ . آخیر منیم آقاجانیم بوتون عمرونده الینی اوشاقلارینا قووزامامیشدی و هئچ زامان دا هئچ کیمی وورمامیشدی . بونو هامی بیلیردی.
*

Labels:

میرزاده عشقی به چه چیز می خندد؟


من که خندم ، نه بر اوضاع کنون می خندم
من برین گنبد بی سقف و ستون می خندم
تو به فرمانده اوضاع کنون می خندی
من به فرماندهی کن فیکون می خندم
همه کس بر بشر بوقلمونی خندد
من به حزب فلک بوقلمون می خندم
خلق خندند به هر آبله رخساری و من
به رخ این فلک آبله گون می خندم
هر کس ایدون ، به جنون من مجنون خندد
من بر آنکس که بخندد به جنون می خندم
آن چه بایست به تاریخ گذشته خندید
کرده ام خنده بر آینده ، کنون می خندم
بعد از این می زنم از علم و فنون دم ، حاشا
من به گور پدر علم و فنون می خندم



Web This Blog

دستورزبان فارسی و ترکی آذربایجانی
زن متولد ماکو :در پرشین بلاک
حکایتهای شهربانو...زن متولد ماکو
قایاقیزی جانشین بلاکفا



© 2007وبلاگ زن متولد ماکو | Blogger Templates by AZARIMARAL Donbaleh ليست وبلاگهای به روز شده
پرشین بلاگرز
Balatarin Zeitoon