Published by شهربانو
on 2009-01-27 at 6:47 PM.
راویان تاریخ حکایت می کنند که ملامحمد فضولی حدود چهارصد سال و اندی پیش در شهر کربلا و یا شهر حله ، از ولایات عراق به دنیا آمد. در شهر بغداد تحصیل کرد و به علت هوش و استعداد و علاقه اش به زبانهای مختلف ، مسلط به زبانهای ترکی و عربی و فارسی شد. دیوان اشعار فارسی و دیوان اشعار ترکی اش را خوانده ام . اشعار ترکی این شاعر مرحوم مخلوطی از ترکی و فارسی است و اشعاری زیبا و دلنشین دارد. اشعارش در فیلمهای ماندگار مشهدی عباد و آرشین مال آلان ، به صورت ترانه های دلنشین عاشقانه اجرا و به زیبائی فیلم افزوده است. اما به قول یئرآلما ، یک بار اتفاقی برنامه محلی از تلویزیون را تماشا می کردم . آقائی که داشت در برنامه محلی صحبت می کرد ، جملاتش فارسی بود و فقط افعال را به روش و دستورزبان ترکی صرف می کرد . مثلن می گفت : ( با عرض سلام خدمت بینندگان محترم و سلام و درود برنامه
نی آغاز
ائیلرم و امیدوارم که همیشه سربلند و سرافراز
اولاسوزو...) مادربزرگ مرحومم اگر می شنید می گفت :
این نی و ائلیرم و اولاسوز را نیز بیزه قوناق اول دای ( نی و ائلیرم و اولاسوزرا مهمان ما باش . یعنی زحمت نکش این ها را هم فارسی بگو و خلاص کن .) شاید می خواست از ملامحد فضولی تقلید کند . اما تقلیدش خیلی ناشیانه و نا موزون بود. میرزا علی اکبر صابر در یکی از اشعارش ، سبک او را به طنز و تمسخر می گیرد . اما مرحوم شهریار او را شاعر بزرگ معرفی می کند. خوب نظرها مختلف است . در
اینجا دوبیتی های ترکی و
اینجا دوبیتی های فارسی اش را بخوانید و مقایسه کنید. به نظرتان کدام دلنشین تر است ؟ به نظر من او شاعری توانا بود .
**
دبیرستان که بودیم دبیر ادبیات فارسی ما می گفت تبریزی ها حروف ج ، چ ، گ و ک را درست تر
از فارسی زبانها ادا می کنند. صدای اصلی حروف ج ، چ ، گ ، ک همان صدائی است که تبریزی ها بیان می کنند.
**
ایمیلی داشتم . مقاله ای با نام « شاید اگرمن اگر خدا بودم » این مقاله13 صفحه ای او دلنشین و غمگین ، همراه با آرزوهای دست نیافتنی است. جائی می نوسید :شاید اگر من خدا بودم ، تمام دنیایم را به آفریدگانم می بخشیدم تا در عوض اجازه دهند من هم طعم میوه های زمینی را بچشم و دستم را به پوست درختان و گیاهان بکشم و جوجه تیغی را نوازش کنم تا باعث دلگرمی اش شوم . چون می دانستم تا حال کسی این کار را نکرده است.شاید اگر من خدا بودم خداوندی ام را به مورچگانی می بخشیدم که نظم را باید از آنها می آموختم.شاید اگر من خدا بودم همه را زن و مرد 60 ساله به دنیا می آوردم . با شمارش معکوس. در این حالت آنها 20 سال دیگر که 40 ساله می شدند همزمان به سن بلوغ می رسیدند و در دنیای من این قدر جهنم درست نمی شد. چون آن موقع زن می دانست که زندگی چیست و مرد می دانست که زن ابزار نیست.
Labels: به یاد رفتگان
آن قدیمها که ما بچه محصل بودیم ، هر روز صبح زود داداش بزرگ همراه پسرخاله بزرگ که همسایه بغل دستمان بود از خانه بیرون می رفت و نان بربری یا نان لواش تازه می خرید و می آورد. گاهی وقتها هم نان سنگک می خرید. صف نان سنگک همیشه طولانی بود. انصافن این نان سنگک تبریزی آن هم برای صبحانه جان می داد. تازه خمیر و مواد زایدش هم زیاد درنمی آمد. اندازه اش هم بزرگ و پربرکت بود. برای همین هم صف اش طولانی بود. صبحانه نان گرم با چای شیرین و پنیر می خوردیم. بعد از تمام شدن ، مادرم اجازه نمی داد بلند شویم و می گفت : هر کس خرده نانش راریز ریزکند و بعد بلند شود. اما ریز ریزکردن خرده نان دیگرچه صیغه ای بود؟اصل موضوع اینجاست که مشهدی حسن ، شاطر آقای محله می گفت : فلان اداره از ما می خواهد که نان را کیلوئی بفروشیم . خریدار و فروشنده هم دلشان می خواهد نان را دانه ای خرید و فروش کنند. حالا اگر من نان را نازک و برشته بپزم و به همان قیمت بفروشم ، نانم را می برند که گرانفروشی کرده ای. کیلوئی هم هیچ صرف نمی کند . حالا من چه کار می کنم ؟ خمیر دورتادور نان را زیاد می کنم که وقتی بازرس آمد و وزنش کرد مشکلی برایم پیش نیاید. حالا کار شما خریداران چیست ؟ خوب معلوم است نان را از من بخرید قسمتهای برشته را نوش جان کنید و قسمتهای کلفت و خمیر و سفت را ریز کنید و جلو پرنده ها و چرنده ها بریزید. این مخلوق خدا هم شکم دارند یا نه ؟ این شکم باید سیر شود یا نه ؟پدربزرگم هم به مشهدی حسن شاطر حق می داد و می گفت: بنده خدا راست می گوید .برای همین هم ما هنگام خوردن نان لواش دورتادور آن را که کلفت و سفت بود می بریدیم و قسمت برشته اش را می خوردیم و یک عالمه نان مانده ، روی دست مادرمان می ماند. به دستور مادر هر کدام از ما سهم خود را ریز ریز می کردیم و او سفره را گوشه حیاط خالی می کرد. یک بشقاب بزرگ پلاستیکی آب هم کنار ریزه نانها می گذاشت. ما حوض بزرگی داشتیم اما او فکر می کرد برای جانوران کوچک آب خوردن از حوض مشکل است . کبوترها و گنجشکها و گاهی اوقات هم مرغ و خروس و غاز و بوقلمونی که از ماکو و شبستر برای مان مهمان می آمد ند ، نانها را می خوردند. موقع ناهار هم آقا گربه می آمد و دم در می نشست و به غذا خوردن ما نگاه می کرد. آن وقت غذا از گلویمان پائین نمی رفت و مادرم فوری یک تکه استخوان را بر می داشت و گوشتهایش را جدا می کرد و یک کمی گوشت به اندازه ای که گربه سیر شود باقی می گذاشت و استخوان را جلوی آقا گربه می گذاشت . داداش بزرگ که دوست داشت استخوان بخورد وقتی ادای مادر را می دید اعتراض می کرد و می گفت : وقتی می خواهی استخوان را به من بدهی همه گوشتهایش را می کنی . حالا آقا گربه عزیز دردانه ات شده و براش استخوان با گوشت می دهی ؟مادرم جواب می داد : بچه جان شکم این زبان بسته باید سیر شود یا نه ؟ تو می توانی هر غذائی بخوری این که نمی تواند.پدرم به شوخی می گفت : پسرجان ، برو کار می کن مگو چیست کار. این آقا گربه طفلکی که نان مفت نمی خورد. کار می کند .این حیوان نگهبان زیرزمین و صندوقخانه مادرتان است . این نباشد که موشها امان از ما می برند.پدرم حق داشت .ما از همان کودکی ، از بزرگترهایمان ، از مادربزرگ و پدربزرگمان به اشکال مختلف ( نذر کردن ، پرورش دادن واقسام مختلف) آموخته ایم که به فکر حیوانات و سیر کردن شکم آنها نیزباشیم. مادربزرگم می گفت : اگر درد ، شکم خودمان باشد که روزی ده ریال برای دو تا نان کافی است.من این سخن « این همه آدم فقیر و این همه بچه گرسنه است و شما به فکرحیواناتید ؟ » را نمی پذیرم. به فکرآدمهای فقیرو گرسنه بودن هیچ ضدیتی با توجه به حیوانات ندارد.هر دو مبحثی جداگانه و هر دو مهم هستند. تا آنجائی که از دستمان برمی آید هم به فقرا کمک می کنیم و هم مواظب این زبان بسته های خدا هستیم.
آقای ضرغامی امام رضا علیه السلام ضامن آهو لقب گرفته بود.
به دعوت مینو صابری عزیز می نویسم . دوستان عزیز را نیز دعوت می کنم در این مورد بنویسند.
زنگ دبستان به صدا درآمد. دختر کوچولو کیفش را برداشت و از خانم معلم خداحافظی کرد و همراه همکلاسی هایش از کلاس خارج شد. مامانش دم در کلاس همراه بقیه مامانها ایستاده و منتظر بود. به جای مامان نسرین مامان بزرگش آمده بود. آخردیروز مامان نسرین حالش بد شده بود و به بیمارستان برده بودند و امروز صبح با یک خواهر ناز کوچولو به خانه برگردانده بودندش. مامان نسرین حالش خوب نبود و باید استراحت می کرد. نسرین خیلی خوشحال بود. زنگ تفریح هم درباره خواهر ناز کوچولو ، با دوستانش کلی حرف زده بود . از دستهای ظریف و کوچکش ، از پوست لطیفش و از جثه ریزش که شبیه عروسک باربی بود.دختر کوچولو دم در دبستان از دوستهانش خداحافظی کرد . دست مامانش را گرفت و به راه افتاد . او پکر و بی حوصله بود. دم کوچه که رسیدند ، دختر کوچولو رو به مامانش کرد و گفت: نمی خواد بریم خونه بیا بریم بیمارستان .مامان با تعجب پرسید : بیمارستان چه کار داریم؟دخترکوچولو گفت : می خوام تو رو بستری کنم و فردا با یک خواهر ناز کوچولو به خونه بیارم. مثل مامان نسرین.مامان گفت : نه عزیزم من یک دختر یکی یکدونه ناز کوچولو دارم و اون هم توئی .دختر کوچولو گفت : نه خیر. من خواهر ناز کوچولو می خوام. زود باش بریم بیمارستان.مامان گفت : دختر نازم خواهر ناز کوچولو رو می خوای چه کار ؟ من برات هم خواهر ناز کوچولو می شم و هم مامان.دختر کوچولو گفت : نه خیرم ، نمی خوام .مامان دلداریش داد و گفت : برای رفتن به بیمارستان باید بریم خونه به بابات خبر بدیم بعد. همین طوری که نمیشه عزیز دل مامان.دخترکوچولو زد زیر گریه و گفت : بابا راه خیلی دوری رفته . رفته به آسمونها و برنمی گرده و برای دیدن دوباره اش ما باید به آسمونها بریم . بیا بریم به آسمونها.مامان گفت : راه آسمونها خیلی دوره و هنوز وقت رفتن ما نشده . یعنی دست خودمون نیست . باید خدا روزی که قراره به آسمونها بریم ما رو ببره. حالا اشکهاتو پاک کن . بیا بریم مغازه باربی برات یک عروسک خوشگل بخرم از همونها که می خنده و گریه می کنه . نه اصلن از اونهائی که غذا می خوره چطوره ؟ حالا گریه نکن عزیزم. امروز پنج شنبه است و بابا از اون بالا داره نگاهت می کنه .دخترکوچولو به آسمان نگاه کرد . ته دلش باباشو دید که داره دلداریش می ده. چشمهای بابا پر اشک بود. پلک نمی زد که اشکها بر صورتش جاری نشود و دخترکش غمگین نشود. آخر بابا دخترکوچولو رو خیلی دوست داشت. فوری اشک چشمهایش را پاک کرد و گفت : باشه مامان بریم مغازه باربی فروشی.دخترکوچولو با مامانش به مغازه باربی فروشی رفت و یک خواهر ناز کوچولو خرید و به خانه آورد. شب خواهر نازکوچولو رو بغل کرد و براش لالائی خواند. از همان لالائی هائی که ایرج مهدیان می خواند . از همان لالائی هائی که باباش کاست اش را داشت و بعضی وقتها گوش می کرد و می گفت : بعضی ترانه ها هیچ وقت کهنه نمی شوند و هر وقت و به هر مناسبتی زمزمه کردنی هستند. دختر کوچولو هم برای عروسک ناز کوچولوش خواند.
**
خواهر ناز کوچولو / خیرداجانا نازلی باجیم
دیگه نترسی از لولو/ قورخما خوخاندان آی باجیم
**
ترانه خواهر ناز کوچولو را از
اینجا داونلود کردم . داونلود بقیه ترانه ها هم
اینجاست.
**
دختر ناز کوچولوفکر می کنه وقتی دل تنگه چه فرقی می کنه مرثیه مامان رو گوش کرد و در سوگ بابا گریست.
Labels: برای برادرم
ضرب المثل
Published by شهربانو
on 2009-01-18 at 1:09 AM.
ادیبان و کارشناسان در
تعریف ضرب المثل می گویند : ضرب المثل سخن کوتاه یا بلندی است که برای زیبائی گفتارمان از آن استفاده می کنیم. ریشه ضرب المثل ها بیشتر از حکایتهای حقیقی یا تخیلی ما به وجود آمده اند. گاهی ملل مختلف ضرب المثل های شبیه به هم دارند. در طول قرنها و هزارها سال زندگی پر فراز و نشیب انسانها ، هنگامی که آدمیزاد بنا به دلایل مختلف مجبور به سکوت یا رعایت موقعیت سیاسی و اجتماعی و قوم و خویشی شد، گفتار به کنایه و متل و ضرب المثل نیز کشف شد و شکل گرفت و اکنون این ضرب المثل ها در قسمت اعظم گنجینه سخن ما جا و مقامی شایسته دارند. ضرب المثل ها گاهی سخن را در گوش شنونده دلنشین می کنند. گاهی جانشین سرزنش و نکوهش و تنبیه می شوند و از دل آزردگی بیشتر جلوگیری می کنند. گاهی اوقات برای کسی که حرف حساب حالی نمی شود و هر چه می گوئی عزیز من ، ما و شما حرفی برای گفتن نداریم. بگذار سایه کدری که شاید نیم درصدی و شاید به اندازه نوک سوزنی باقی مانده ( که نمانده ) همانگونه باقی بماند و دست از سر کچل ما بردار ، و او باز متوجه نمی شود چنین می گوئیم
ایت دری دن ال چکیب ، دری ایت دن ال چکمیر / سگ پوست رو رها کرده ، پوست سگ رو رها نمی کنه.گاهی وقتها آنقدر سماجت می بینیم که از کوره در می رویم و می گوئیم
قاش اؤز قاپیزدا اوینا / بدو برو دم در خانه خودتان بازی کن.زمانی که دیگر کارد به استخوانمان می رسد و طرف از رو نمی رود می گوئیم
دئییر نئجه سن قانمییام قالاسان یانا – یانا / می گوید چطوره نفهمم و دلت بسوزهوقتی می خواهیم به کسی در جمع و با کنایه سخنی بگوئیم و نمی خواهیم طرف و یا دیگران متوجه شوند منظورمان چه کسی است ، می گوئیم
سؤزو آتدیم یئره صاحابی گؤتوره / سخن را به زمین انداختم تا مالک اش بردارد.منظور که با همگان نبودیم و می خواستیم فلانی جواب پیامش را بگیرد و کچلمان نکند .دل همچون پرنده ای است که اگر از بام کسی برخاست مشکل می نشیند. و آن پرنده ها از بام دلی برخاستند و دیگر خیال بازگشت لب آن بام را ندارند.
قوشو الدن اؤتوروب دالیسیجا بئح بئح چاغیرمازلار/ پرنده را از دست داده و از پشت سربه سوی خود نمی خوانندش.
*
ز بامی که برخاست مشکل نشیند
« طبیب اصفهانی »
برادر کوچک بچه دبستانی بود و پیک که حالا اسمش رشد هست ، هر ماه یک بار به مدرسه می آمد تا بین نوآموزان و دانش آموزان فروخته شود. برادر کوچک هم می خرید و به خانه می آورد. آن اوایل مادرم مخالفت می کرد که شما را به مدرسه فرستاده ام درس بخوانید یا قصه و چیستان ؟ اما با گذشت زمان نظرش عوض شد. عصر که حجم درس و مشق کم می شد و به طور طبیعی مشق برادر کوچک زودتر از ماها تمام می شد ، پیک را از داخل کیفش درمی آورد و بغل پدرم می نشست و با عجله و پی در پی می گفت : آقا قصه های من و بابام رو بخون. آقا زود باش ، آقا زود باش.
هر ماه یکی از قصه های من و بابام همراه با شرح داستان در پیک ( یادم رفته نوآموز یا دانش آموز ؟ ) چاپ می شد. پدرم قبل از ورق زدن پیک ، پشت آن را برمی گرداند و قصه من و بابام را با صدای بلند می خواند. طفلک برادرکوچک چقدر می خندید. نه تنها او که ما ، همه این قصه ها را از زبان پدر می شنیدیم و لذت می بردیم. مادربزرگم می گفت: شما پدر و پسر کپی این من و بابام هستید با این تفاوت که آقا سبیل ندارد. بعدها که رشد جای پیک را گرفت دیگر قصه های من و بابام پشت جلدش چاپ نشد.
راست هم می گفت . او گاهی از پدر می خواست گاری بازی کنند و پدرم مثل قصه های من و بابام ، دو پای او را می گرفت و او با دو دست راه می رفت و پدرم هم مثل گاری به جلو می راندش . تیله بازی و زققه و آشییق و دوچرخه سواریشان ) چقدر این پدر و پسر به هم نزدیک بودند. مثل قصه های من و بابام.
اما من سه جلد کتاب قصه های من و بابام را دارم و هر وقت می خوانم صدای پدرم و خنده های کودکانه برادر کوچک در گوشم طنین می اندازد. او که زودتر از موعد رفت و بابا را با قصه هایش تنها گذاشت.
*
آدم برفی لگدزن
زمستان بود و برف سنگینی باریده بود. من و بابام یک آدم برفی بزرگ و قشنگ جلو در خانه مان درست کردیم. یک جارو هم توی دستش فرو کردیمو یک ظرف هم به جای کلاه روی سرش گذاشتیم.
صبح روز بعد ، تا از خواب بیدار شدم و سراغ ادم برفی رفتم ، دیدم خراب شده استو روی زمین افتاده است. دوقاتم تلخ شد و گریه ام گرفت.
بابام دیده بود که شب مردی آمده بود و آدم برفی ما را خراب کرده بود. فکری کرد و تصمیم گرفت که آن مرد را برای کار بدی که کرده بود تنبیه کند. یک پیراهن سفید بلند پوشید. روی پارچه ای چشم و ابرو و دهان و بینی کشید. پارچه را روی سرش انداخت. یک جارو هم در دست گرفت. آن وقت رفت و مثل آدم برفی ، جلو در خانه مان ایستاد.
من از پنجره اتاقمان نگاه می کردم. دیدم که مردی آمد و خواست آدم برفی را خراب کند. تا آن مرد دستش را به طرف آدم برفی دراز کرد ، بابام لگد محکمی به پشت او زد. بعد هم آرام مثل آدم برفی همان جا ایستاد. فقط یادش رفته بود که دستهایش را مثل آدم برفی از هم باز نگاه دارد.
مرد که تعجب کرده بود که این دیگر چه جور آدم برفی است که می تواند لگد بزند.
*
تپیک ووران قار قولچاغی
قیشیدی ، بیر آغیر قار یاغمیشدی. بابامنان من قاپیمیزین قاباغیندا بیردنه یئکه و گؤزل قار قولچاغی قاییردیق. بیردنه سوپورگه الینه وئردیک بیر قابی دا بؤرک یئرینه باشینا قویدوخ.
سحر تئزدن یوخودان دوروب قار قولچاغینی گؤرمه یه گئتدیم. وای ! قار قولچاغی خاراب اولوب یئره دوشموشدو. چوخ خینوو ائلدیم. آغلاماغیم گلدی.
بابام گؤرموشدو کی بیر کیشی گلیب کئچه نده اونو خارابلییب کئچیب . اونا گؤره ده ایسته دی او کیشینی بیر ایپ اوسته قویا.بیر دنه آق اوزون پالتار اینینه گئیدی . بیر پارچانین دا اوستونه آغیز بورون قاش گؤز چکیب ، اوزونه چکدی. بیردنه ده سوپورگه الینه آلدی قار قولچاغی کیمی اللرینی آچیب قاپیمیزین قاباغیندا دوردو.
من پئنجره دن ائشییه باخیردیم. گؤردوم بیر کیشی گلیب ایسته دی قار قولچاغین خارابلییا ، تا الینی قار قولچاغینا ساری اوزالتدی ، بابام بیر گؤزل تپیک اونون دالیسینا ووردو. سورادا چوخ یاواش قارقولچاغی کیمی دوز دوردو. اما یادیندان چیخمیشدی کی قار قولچاغی کیمی اللرینی آچا.کیشی حیرت ده قالمیشدی « بو نه قار قولچاغیدی کی تپیک وورا بیلیر !!!!»
صبح عاشورا که می شد ، در همسایه بالائی باز می شد . می گفتند نذر دارند و صبحانه می دهند. دختر همسایه دقایقی بعد از ساعت یک ظهر با یک دیسهای کوچک هویچ پلو ظاهر می شد و به هر خانه ای دیس کوچک غذای نذری می داد. خوشمزه بود. خاله تامارا حلوا می پخت « اوماج حالواسی» ، « عبدالرضاخان حالواسی » ، « تبریز حالواسی » و الی آخر. با یکی از دوستان قرار گذاشته بودیم که وامروز با هم حلوا یا شعله زرد بپزیم. گفت : چند روز پیش خانه صالیحا بودم حلوای خوشمزه ای به نام حلوای هویچ درست کرده بود. دستور پخت اش را گرفتم. بیا حلوای هویچ بپزیم تنوعی هم می شود. حلوا را پختیم و خوشمزه هم شد.
حلوای هویچ
یک کیلو هویچ رنده شده – یک لیتر شیر – 600 گرم خامه- سه یا چهار قاشق غذاخوری شکر – یک قاشق غذاخوری کره
یک کیلو هویچ رنده شده و یک لیتر شیر و 600 گرم کره را داخل قابلمه می ریزیم و هم می زنیم . بعد قابلمه را روی اجاق با حرارت زیاد قرار می دهیم . مواد که به جوش آمد حرارت را کم می کنیم و در قابلمه را می بندیم و گاهی مواد را هم می زنیم. بعد از یک ساعت هویچ خوب پخته و نرم می شود . آن وقت در قابلمه را بر می داریم و حرارت اجاق را بیشتر می کنیم و مواد داخل قابلمه را هر پنج دقیقه بک بار هم می زنیم . منظور که حلوا ته نگیرد وقتی وقتی مایع شیر و خامه جذب شد ، شکر و کره را اضافه کرده هم می زنیم تا در حلوا حل شود و بعد از روش آتش برمی داریم. حلوا را داخل بشقاب یا دیس گود یا پیاله می ریزیم و می گذاریم یک ساعتی بماند و کمی خنک شود سپس داخل یخچال می گذاریم . این حلوا به سفتی حلوای معمولی خودمان نیست. مقدار شکر بستگی به میل هر کسی است.
**
داد هارای دییه ر آغلار/ با داد و فغان می گرید
یاسلی وای دییه رآغلار/ عزادار با ناله می گیرد
قارداشی اؤلن باجی / خواهری که برادرش را از دست داده
قارداش وای دییه ر آغلار/ وای برادرم می گوید و گریه می کند
**
روح و روان تمامی عزیزان درگذشته شاد
Labels: عاشورا
می گویند پدر بزرگِ پدربزرگِ مرحومم ، ملا بود. پدربزرگ از او به نیکی یاد و به وجودش افتخار می کرد. باز می پگویند عصر روزی از روزهای عاشورا در مجلسی خانوادگی نوجوانان و جوانان فامیل را دور خود جمع و برایشان صحبت می کرد که : در روز قیامت که به محضر خدا می رویم تک تک اعضای بدن ما زبان به سخن خواهند گشود و هر کدام به خدای متعال شرح خواهند داد که با آنها چه کرده و چه بلائی سرشان آورده ایم .سوزن به بدن خود فرو بردن ، خال کوبیدن ، سنجاق قفلی را در بدن خود گره زدن و همه و همه گناه است. خدا کی فرموده که در مجلس عزاداری امام حسین علیه السلام پشت پیراهن سیاه خود را باز بگذارید و با زنجیر بکوبیدش ؟ کی فرموده سینه خود را باز بگذارید و آنقدر مشت و سیلی بکوبید که سرخ شود و گاهی هم خون بیاید ؟ کی فرموده شمشیر به دست بگیرید و این کله را که خدا حتمن مصلحتی دیده و سخت اش آفریده با شمشیر بشکافید؟ عاشق امام حسین هستید و می خواهید در راه رضایش نذر کنید ؟ نان و خرما و لباس نذر کنید چرا سر و سینه و کتف و شانه را جلو می اندازید؟ نییه حمام سویوینان دا دوست توتارلار؟ / از آب حمام هم دوست می گیرند؟یکی از نوجوانان حاضر جواب سوال کرده بود : حاج آقا اینها را می دانید چرا بالای منبر نمی گوئید ؟جواب داده بود : اگر بالای منبر بگویم که سر خودشان را ول می کنند و قمه را بر سر من می کوبند. زمانی می توانم بالای منبر زبان بگشایم که دیگران نیز با من همصدا شوند. تازه حرفهایمان تاثیر زیادی بر آنها ندارد. ایشان عادت کرده اند مهر خود را به آل عبا اینگونه نشان دهند. به شما بچه های خوب توصیه می کنم که اگر می خواهید نذر کنید از نان و خرما و لباس بخشش کنید نه از تن و جان زبان بسته مظلوم.آن پدربزرگ مرحوم مرا یاد مشهدی قلندر انداخت. مشهدی قلندر مردی سالخورده ، ریزاندام و مهربان بود. اما من از او می ترسیدم ، چون از وقتی که چشم باز کرده بودم روزهای عاشورا او را کفن پوش و قمه به دست دیده بودم . او هر سال عاشورا قمه می زد حتی اگر مریض می شد و سرما می خورد . او معتقد بود که ادا کردن نذر واجب است و کسی اجازه ندارد به تعویقش بیاندازد. گویا بچه که بود به سختی بیمار و رو به مرگ بوده و پدر و مادرش نذر کرده اند که اگر بچه شان زنده بماند هر سال عاشورا قمه بزند. این چنین بود که از پنج سالگی با تیغ و در بزرگسالی با شمشیر قمه می زد. در طول جنگ هشت ساله گفتند که اهدای خون به جای قمه زدن درست تر و در پیشگاه پروردگار پسندیده تر است. او هم تصمیم گرفت به جای قمه زدن خون هدیه کند تا موجب نجات بیماری که محتاج خون است بشود. اما عاشورای آن سال هم کفن پوش و قمه به دست بین دسته های قمه زن نمایان شد. داد زد :نئجه یارماز باشینی شیعه قیامت دی بوگون / چگونه شیعه سرش را نشکافد امروز روز قیامت است.از امسال هم خون هدیه می کنم هم قمه می زنم .
** .
Labels: عاشورا
قیامت کربلا
Published by شهربانو
on 2009-01-01 at 11:14 PM.
هزاره هاست ، قرن هاست ، سالهاست که خیلی زمین ها کربلا و خیلی روزها عاشوراست . هزاران سال است وقتی امپراطوران و شاهان و خلفا و روسا به کشوری و آب و خاکی حمله می کنند و جوی خون به راه می اندازند زمین می شود زمین سیراب از خون کربلا و زمان می شود روز تلخ عاشورا. هنگام حمله اعراب به ایران ، یورش چنگیزخان مغول ، حمله تیمور لنگ که می گویند مسجد سیاری هم داشته که عده ای از غلامانش حمل اش می کردند. هر وعده نماز دستهای خون آلودش را می شست و نماز بر جای می آورد و خود را بنده شایسته و برحق خدا می دانست . من فقط عمادالدین نسیمی را می شناسم که زنده زنده پوست از بدنش کنده شد. بقیه مردم معروف نبودند که چگونگی وحشی گری را بدانم.
زاهدین بیر بارماغین کس سن دؤنه ر دیندن کئچر / یک انگشت زاهد را که ببری از دینش می گذرد
گؤر بو مسکین عاشقی سرپا سویورلار آغلاماز / این عاشق مسکین را از سر تا پا پوست می کنند گریه نکند
نادرشاه که به هندوستان حمله کرد سر سراه خود بین مردم حلوا پخش نکرد. آقامحمدخان قاجارهم که سرب داغ بر سر شاهزاده افشاری ریخت و به هموطنان کرمانی خودش نیز رحم نکرد. در جنگ هشت ساله ایران و عراق هر روز و هر ساعتی عاشورا بود.هنوز داغ علی اکبرها و علی اصغرها و زینب ها ، جگر هر دو طرف را می سوزاند.از ایران که خارج می شویم فاجعه قتل عام یهودیان ، قتل عام ارامنه ، بوسنی و هرزه گوین ، کوسوو ، قاراباغ ، یازده سپتامبر ، حمله به افغانستان ، حمله به عراق هر کدام عاشورائی و داغیست تازه.اکنون که همزمان با آغاز محرم و عاشورا ، عاشورای اسرائیل و فلسطین دارد فاجعه می آفریند، آن بالادستها چرا نمی گویند : ای سران اسرائیل و فلسطین ، ای آتش افروزان به این مردم بی گناه و معصوم شما جان نداده اید که جانشان را می گیرید.من نیز به هرگونه
کشتار و ترور از هر دو سو اعتراض می کنم.اما متوقف کردن این قتل و کشتارها دست من و شما نیست. سالهاست که بر حکایت عاشورا اشک می ریزیم و خیلی ها دارند به این شیوه ما اعتراض می کنند که کهنه است ، که متعلق به هزار و چند صد سال پیش است. کهنه نیست دوستان کهنه نیست. رقیه همان دختر مظلومی است که بی خانمان شده و اهل خانه اش بی رحمانه کشته و تکه پاره شده اند . علی اصغر همان طفل شیرخواره ای است که بی هیچ گناهی قربانی خشونت و خصم بزرگترها شده است و علی اکبر همان جوان رعنائیست که چند سالی است بر اثر زخم بمباران شیمیائی ذره ذره می میرد. پس چرا در سوگ این بندگان مظلوم خدا داغدار نباشیم؟ مگر نه اینکه
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضو ها را نماند قرار
به قول
نازخاتون قلم به درد آمد
Labels: عاشورا