گفتم : تو رو خدا زحمت نکشید سلامتی شما برای ما همه چیز هست
گفت : عزیز جان تعارف رو بگذار کنار آدرس رو بگو. دیر کنی یک دفعه پشیمون میشم ها ! به آب زمزم آغشته کردم. با خودم به زیارتگاهها بردم . برای خودم و حاجی آقا و آبجی و خانم بزرگ هم آوردم
گفتم : دست شما درد نکنه . زحمت کشیدید. اما تا رسیدن بسته پستی من زهره چاک میشم . حالا نمیشه بگوئید این بسته چی هست
گفت : کفن
لحظه ای خشکم زد . گوشی تلفن به گوشم چسبید. مرگ را در چند قدمی خودم حس کردم
گفتم : آخر چرا کفن ؟ قحطی هدیه بود ؟
گفت : مگر همه مسافر نیستیم ؟ خواستم آخرین لباسمان از پیش انتخاب شده و آماده و بهترین باشد
گفتم : این آخرین لباس همیشه سفید و معلوم و نخ و سوزن ندیده است. همه جا هم فراوان است و به راحتی یافت می شود
گفت : اشتباه می کنی . وقتی می میریم اطرافیان با گریه و زاری نمی دانند چی بخرند و چگونه تهیه کنند. اما من این لباس را به آب زمزم و گلاب آغشته کردم
..
قیزیل گول اولمویایدی
سارالیب سولمویایدی
بیر آیریلیق بیر اؤلوم
هئچ بیری اولمویایدی
..
ای کاش
گل سرخ نه می روئید و
نه زرد وپژمرده می شد.
ای کاش
در دنیا جدائی و مرگ
هیچ کدامشان وجود نداشت
در اکثر اشعار میخانا سه مصراع اول و دو مصراع بعدی هم قافیه هستند . مثل این میخانا آقشین فاتح و ائلشن خزر
من سنین بو عمللرینه نئجه دؤزوم / من چگونه این اعمال تو را تحمل کنم
من نه دئییم داها سنه یوخدور سؤزوم / من چه بگویم دیگر حرفی با تو ندارم
سیر صوفتیندن سو ایچمییر گؤزوم / از ریخت و قیافه ات چشمم آب نمی خورد
جینلره شیطانلارا بنزییرسن / شبیه جن ها و شیطانها هستی
عجایب حیوانلارا بنزییرسن / شبیه حیوانات عجیب و غریب هستی
..
گاهی روایت عشق است و در هربیت دو مصراع هم قافیه هستند . مثل این میخانا نامیق قاراچوخورلو
قولاق آسین جماعت / مردم گوش کنید
من دانیشیم نهایت / بالاخره میخواهم حرف بزنم
بو محبت عالمی / این عالم عشق
چوخوسونا وئرمیش غمی / به خیلی ها غم داده
..
گاهی شامل هفت مصراع است . مثل این میخانا آقشین فاتح و ائلشن خزر و دخترخانمی که اسمش را نمی دانم
سن اونا اینانماگینان / تو حرفهای او را باور نکن
سالار حیله فنده سنی / او می خواهد ترا به دامش بیاندازد
هامی سنه حیران اولوب / همه عاشقت شده اند
به ینمیشم من ده سنی / من هم تو را پسندیده ام
بیجه کلمه هه دئگینه ن / یک کلمه بله بگو
قوناق آپاریم کنده سنی / تو را به ده مان مهمان ببرم
کسیم آیاغیوین آتدا جامیش / زیر پایت گاومیش قربانی کنم
حالا سالهاست که در این غربتستان زندگی می کنم . تاریخ تولد گرهارد شرودا ، آنجلا مرکل و حتی نام رئیس جمهوری اینجا را هم نمی دانم . خود اینها هم نمی دانند و برای شخص اول مملکتشان جشن تولد و جشن رحلت نمی گیرند باور کنید.
…
تا آنجائی که به خاطر دارم قورابیه و لوقای تبریز شیرینی لوکس و خوشمزه و زینت بخش محافل جشن و عروسی و هدیه با ارزشی بود. پدرم همراه عیدی عمه هایم یک قوطی قورابیه یا لوقا نیز می خرید.
...
Labels: حکایت
بچه که بودم نگهداری حیوانات خانگی در خانواده ما مد نبود. مادرم برای اینکه زیرزمین بزرگمان را از شر موشها نجات دهد ، به گربه ها روی خوش نشان می داد. آخر آن زمانها بجز رب و آبغوره و آبلیمو و سرکه وترشی و سبزی خشک ، برنج و نخود و لپه و ماش و عدس و غیره را نیز یکجا خریده و برای زمستان ذخیره می کردیم . برای درامان ماندن این مواد غذائی از حمله موش ، وجود گربه ضروری بود. مادربزرگم می گفت : بیرون کردن حیوان از خانه یمن بسیار بدی دارد و بلائی گریبانگیر خانواده می شود. روزی گربه ای درزیرزمین خانه مان داخل صندوقچه کوچک چوبی زائیده بود . دو گربه زرد و دو تای دیگر سیاه . سه بچه را سه نفر از همسایه هایمان برداشتند و زرده ماند و یک کمی که بزرگ شد بجز زیرزمین ، خانه را نیز کثیف کرد و تصمیم گرفتند از خانه بیرونش کنند. او را داخل کیسه ای گذاشتند و آن دورترها که محل زباله های گوشتی بود رها کردند و دیگر برنگشت. دو روز نگذشته اتفاق بسیار ناگواری در خانواده مان افتاد . چه روزگار تلخی بود. مادربزرگم گفت که آه گربه خانمانمان را به آتش کشید. چند سال پیش طفلک اموشی خرگوش کوچک از خانه ای بیرون انداخته شد آخرش هم مرد . به قول مادربزرگ آه او نیز خانمان برانداز بود .
سال گذشته قبل از عید دو ماهی سرخ کوچک خریدم . عصرها که به خانه برمی گشتم تنگ آبشان را می شستم و از آب تازه پر می کردم و بعد می نشستم و جست و خیزشان را تماشا می کردم . بعد از عید قول دادم که کنار رودخانه ببرم و داخل آب آزاد رهایشان کنم . روزی که هوا خوش بود هر دو را داخل ظرف شیشه ای کوچک گذاشتم و لب رودخانه رفتم . در شیشه را باز و داخل آب رودخانه فرو کردم. ماهی ها آرام از شیشه بیرون آمدند و وارد رودخانه شدند. در عالم خودم هر دو را بسیار خوشحال دیدم . گوئی داشتند مزه آزادی را با تمام وجودشان لمس می کردند . در یک چشم بر هم زدن توی آب از نظرم محو شدند. داشتم به خانه برمی گشتم که بین راه صالیحا را دیدم. وقتی فهمید که ماهی ها را داخل رودخانه رها کردم ، نکوهشم کرد که بیرون انداختن حیوان خانگی کار درستی نیست. آنها به زندگی در آکواریوم و تنگ آب عادت کرده اند . حالا خدا می داند خورش کدام ماهی گنده ای شده اند . گفتم : خوب برای چند لحظه ای هم که شده از آزادی لذت برده اند . بعدها فهمیدم که همان زمانها بود که برادر درگذشت. با خودم عهد بستم که دیگر حیوانی به خانه نیاورم. اما چند روز پیش باز هوس کردم ماهی سرخ و زردی بخرم و داخل تنگ آب پارسالی نگهداری کنم. داشتم غذای مخصوصشان را می دادم که به یاد آن قدیمها افتادم . ماهی های سفره هفت سین ما ناهار و شام چه می خوردند ؟ یادم می آید یکی دوبارتکه کوچک نانی را ریز کردم و داخل تنگ انداختم . آبجی بزرگ اعتراض کرد که تنگ ماهی ها را کثیف نکنم . مادربزرگ هم گفت : غذای ماهی ها داخل آب است خودشان پیدا می کنند و می خورند. شاید دلیل اینکه طفلک ماهی ها تا عید سال بعد زنده نمی ماندند مرگ در اثر گرسنگی بود.علت دیگری هم داشت . تابستانها حوض را می شستیم و پر از آب می کردیم و ماهی ها را داخل آب رها می کردیم . آنوقت گربه بی انصاف کمین می کرد و شکارشان می کرد .
دیشب داشتم جست و خیز ماهی های سرخ و زردم را تماشا می کردم و می خواستم بگویم که بعد از سیزده بدر می برم و داخل رودخانه رهایتان می کنم که به یاد پارسال افتادم . دیگر رهایشان نمی کنم ، اگر چه می دانم :
سئل گلر آخار گئدر/ سیل می آید و جاری می شود
وریانی ییخار گئده ر/ دور و بر را ویران می کند و می رود
بو دنیا پنجره دی / دنیا مثل پنجره ایست
Labels: ماهی سرخ و زرد من
...
جوان تر که بودم دانش آموزی به نام معصومه داشتم که همیشه خواب آلود بود. مادرمعصومه گاهی به مدرسه سر می زد و با معلم سال گذشته بچه اش صحبت می کرد و می رفت. او همیشه چادرمشکی بر سر داشت و رویش را خوب و مرتب می گرفت . کسی نمی دانست لباس و شلوارش چه رنگی است. بعد ها هم روپوشی بر تن کرد و دیگر به چادرش حساسیت نداد و گاهی که دستش از چادرش رها می شد، روپوش سیاهش که به نظر آشنا می آمد نمایان می شد. روزی از روزها سر صحبت را با معلم پارسالی باز کردم و گفتم : این خانم ناسلامتی اولیای من است اما یک بار هم نشده از من وضع درس دخترش را بپرسد و من گلایه کنم که دخترت همیشه خواب آلود است روزی نمره بیست می گیرد و روزی دیگر کمتر از ده خیلی هم سعی می کنم تقلبش را بگیرم که نمی شود . گفت : خانواده معصومه هفت سر عائله هستند . پدرش عمله بود و هر روز صبح زود جلو شهرداری می رفت و می ایستاد تا بنائی پیدایش شود و او را سر کار ببرد. حالا سکته کرده وناقص شده و نمی تواند خوب کار کند . مادر هم رماتیسم دارد و پول دوا درمان ندارند. اعضای این خانواده همیشه گرسنه اند. دخترک باهوش و درسخوان است هر وقت دیدی نمره اش عالی است بدان که ناهار و صبحانه خورده و هر وقت خواب آلودش دیدی بدان که از گرسنگی ضعف می کند . همسایه ها کمک می کنند که اجاره خانه اش را بپردازد. من هم لباس کهنه و برنج و روغن می دهم . آخربا یک کیلو برنج و روغن من که شکم یک خانواده هفت نفری سیر نمی شود.می خواهم شورای معلمان در مورد این دختر صحبت کنم . کاری بکنیم که حداقل نان خالی داشته باشند.
آرزو می کنم که تعداد معصومه ها روز بروز کم و کمتر شوند.
آرزو می کنم که هزینه سلاحهای کشنده و کارخانه های ابزار نسل کش خرج رفاه مردم شود. آرزو می کنم آرامش واقعی به افغانستان و عراق بازگردد . آرزو می کنم اسرائیلیها و فلسطینیها آشتی کنند.
و برای مردم سرزمینم بهترین ها را آرزو می کنم .
..
اگر دستم رسد بر چرخ گردون
از او پرسم که این چونست و آن چون
یکی را داده ای صد گونه نعمت
یکی را نان جو آغشته در خون..
سال بعد مادرم موافقت نکرد و گفت : پیشاهنگ که می شوی خانم ناظم صد ساز می زند یک روز تعطیلی به گردش علمی می برد . روز بعد پول برای فلان جا ، روز دیگر غذا برای فلان مناسبت ، روزی دیگر پول برای خرید وسایل کمکهای اولیه و الی ماشالله . سر گنج که ننشسته ایم . با این همه مهمان و بچه محصل و هزار خرج دیگر ، تازه باید لباس پیشاهنگی هم بدوزیم . لباس پارسالی ات کوچک شده دامن اش کوتاه است و ..چه و ...چه
پنج شنبه که از مدرسه برگشتم ، بعد از ناهار مادرم بقچه حمام را دستم داد و گفت : برو بنشین و نوبت نگاه دار . من هم ظرفها را می شویم و با خواهر و خاله و فلانکس و بهمانکس می آیم . بقچه را برداشته به حمام رفتم . خانم معلم پارسالی هم نشسته بود. سلام کردم و کنارش نشستم. آن اوایل که او را در حمام می دیدم هم خنده ام می گرفت و هم تعجب می کردم . روزی به آبجی بزرگ گفتم : مگر خانم معلمها هم حمام می روند ؟ راستی خانم معلمها چی می خورند ؟ گفت : اگر حمام نروند که می گندند . آنها هم مثل ما آدم هستند غذا می خورند لباس می شویند .
آی که چه عالمی است این عالم کودکی . ساکت نشسته بودم وبا خودم می گفتم : آخ جون فردا به رحیمه و معصومه و رقیه و .. یک عالمه پز خواهم داد که در سالن انتظار حمام بغل دست خانم معلم نشسته بودم که صدای خانم معلم مرا به خود آورد . پرسید : امسال هم پیشاهنگ می شوی ؟ جواب دادم : نه خانم معلم . مادرمان اجازه نمی دهد . با تاسف پرسید : چرا ؟ دلایل مادرم را یکی یکی شمردم . سکوت کرد . بعد از نیم ساعتی نمره 8 خالی شد و نوبت به خانم معلم رسید . او منتظر حلیمه باجی شد که بیاید و نمره را بشوید . اما حلیمه باجی داخل نمره 5 بود و داشت به بدن مشتری کیسه می کشید . ربابه دختر حلیمه باجی جلو آمد و گفت : خانم معلم یک دقیقه صبر کنید من نمره را می شویم و بلافاصله وارد نمره شد . خانم معلم که سر پا ایستاده بود ، به طرف من خم شد و آهسته گفت : از اینکه امسال نمی توانی پیشاهنگ شوی غصه نخور. حالا مادرت میاد و تو را می شوید و عصر می روی خانه و راحت می خوابی . فردا هم جمعه است هم مشقهایت را می نویسی و هم استراحت می کنی . خدا را شکر شکمت گرسنه نیست. دستان پینه بسته ربابه را نگاه کن. یوخاری باخیب غم ائله مه / با نگاه کردن به بالادست غم مخور
سپس لبخندی به من زد و وارد نمره شد و به ربابه گفت : بسه دختر جان خوب تمیز کردی ، برو جانم .
بعد از رفتن خانم معلم داخل نمره ، به ربابه نگاه کردم . او از من بزرگتر بود و کلاس ششم ابتدائی درس می خواند . شاید مردود هم شده بود . مدرسه که تعطیل می شد بلافاصله به حمام می آمد و بغل دست مادرش می نشست . هم مشقهایش را می نوشت و هم به مادرش کمک می کرد .
اول صبح کیفم را برداشتم و از خانه بیرون زدم. به طرف راه آهن رفتم و از شهر خارج شدم. رفتم که عید فطر خانه نباشم . رفتم که عید سیاه برادر را فراموش کنم. آخر هنوز یک سال از رفتن اش نگذشته و این عید فطر، عید سیاهش است و ما قره بایرام می گوئیم. خواستم تسلیتها را نشنوم و از حقیقت مرگش بگریزم. هنوز هم فکر می کنم تا پایم به خانه پدر برسد ، او از پنجره اتاقش سرش را بیرون می آورد و با قاه قاه خنده هایش می گوید : خانه نیستیم بروید و چند روز دیگر بیائید و من می پرسم : تو دیگر کیستی ؟ و او جواب می دهد: من روح پسرکوچکه هستم .حدود هفت ساعتی روی صندلی قطار نشستم . لاجرم کتابی که با خود داشتم باز کردم و مشغول مطالعه شدم اما حتی یک کلمه را نیز نتوانستم بخوانم . چشمانم تیره و تار می شد . شاید قطرات اشک مادرم روی نوشته ها می چکید. حالا چه می کند ؟ حلوا می پزد ؟ همراه دیگران دانه های خرما را جدا می کند ؟ یا کنار دیگ شعله زرد نوحه سرائی می کند ؟ آبجی بزرگ دارد بر سر و رویش می کوبد؟ پدر چه می کند ؟ او که تازه از سی سی یو بیرون آمده و در تدارک عید سیاه فرزندش است.
بالاخره به مقصد رسیدم . میزبان در ایستگاه قطار منتظرم بود. شب اول همسایه و دوست صمیمی میزبان ، برای خوش آمد گوئی به دیدنم آمد و فردا ناهار دعوتمان کرد.
روز بعد همراه با میزبان ، به خانه خانم بزرگ رفتیم. اتاق پذیرائی خانم بزرگ شبیه اتاق مادربزرگم بود با این تفاوت که خانم بزرگ روی مبل نشسته بود، اما مادربزرگم روی تشک یک متری اش می نشست و به دو متکاکه ملافه سفید و گلدوزی شده داشت تکیه می داد. گویا گلدوزی کار دوران جوانی مادربزرگ بود. پرده های آبی روشن با حاشیه های گلدوزی شده ، رومیزی توری بافی ، روکش تلویزیون ، همه و همه رنگ و بوی مادربزرگم را می داد . موهای خانم بزرگ مثل موهای مادربزرگم سفید سفید بود با این تفاوت که موهای سفید مادربزرگم بلند بود و دو تا گیس می بافت. اما خانم بزرگ موهایش را کوتاه کرده بود.
روی میز بزرگ پربود. باقلواهای جور به جور ، لوکوم ، تاتلی ، دلبردوداغی ، از داخل ظروف بلور به آدمی چشمک می زدند. باقلوای اول بسیار خوشمزه و مطبوع بود و با چای ترکی به دل نشست. باقلوای دوم به نظرزیادی شیرین و چرب بود.باقلوای سوم دلم را به هم زد . باقلوای چهارم داشت مرا از پای درمی آورد. خانم بزرگ و خواهرش می خوردند و پافشاری می کردند که تو رو خدا از این هم بخور خیلی خوشمزه است. بعد از ناهار ، عروسها و نوه ها و دختر و داماد و ... برای عرض تبریک عید قربان آمدند. هر جوانی که وارد اتاق می شد برای ادای احترام به خانم بزرگ و من دست هردو مان را می بوسید . همه از بزرگ و کوچک ، تحصیلکرده و بی سواد ، رئیس و کارگر دست خانم بزرگ و مرا بوسیدند. به زبان فارسی به میزبان گفتم : مگر من سلطان بانو یا خود سلطانم که دستم را می بوسند ؟ این دیگر یعنی چه ؟ میزبان گفت: این جز آداب و رسوم این مردم است . خانم بزرگ رو ببین او نه سلطان است نه سلطان بانو فقط زنی گیس سفید است وبه نظر اینها احترامش واجب است. جل الخالق ! زمان چه زود گذشت و برف سفید بر بام من چه زود باریدن گرفت.
خانم بزرگ هفت دختر و یک پسر داشت. دختر کوچکترش فیدان نام داشت. فیدان و پسرعمویش به خواست و اجبار پدرهایشان با هم ازدواج کرده بودند . خانم بزرگ می گفت : شوهر و برادرشوهرم هر امری که می دادند بی چون و چرا اجرا می شد. فیدان و پسرعمویش هم به تصمیم و اجبار این دو برادر ازدواج کردند . پنج سال پیش برادر شوهر و دو سال پیش هم شوهرم از دنیا رفت. یک هفته نگذشته بود که زن و شوهر هم به دادگاه رفتند و تقاضای طلاق دادند. مدت کمی است که از هم جدا شده اند . با هم حرف نمی زنند اما ما فامیل هستیم و رفت و آمد خانوادگی داریم . قهر دو جوان که نمی تواند موجب به هم خوردن روابط فامیلی باشد. پرسیدم : علت اصلی جدائیشان چه بود؟ گفت : به ما چیزی نگفتند هر مشکلی داشتند بین خودشان حل کردند . خودشان بریدند و دوختند . اما من فکر می کنم فقط از روی لجبازی بود . می خواستند به روح این دو مرحوم پیام بفرستند که اوستاسان ایندی قاباغا گل / خیلی استادی حالا بیا جلویمان را بگیر.
...
بو داغلارین مئشه سی / جنگل این کوهها
گؤزلدیر بنؤوشه سی / زیباست بنفشه ها
کؤنولسوز گئدن قیزین/ دختری که بی میل شوهر کند
آغلاماقدی پئشه سی / گریه و زاری کارش است
..
Labels: عیدها
