چهره معلم کلاس چهارم ابتدائی ام در نظرم کم رنگ شده است . با این حال دامن و کیف همیشه سیاهش را فراموش نکرده ام . همیشه ماتیک قرمز پررنگ بر لب داشت و هر زنگ تفریح تازه اش می کرد . اول درس می پرسید ویکی دو نفر را هم جلوی تخته سیاه تک پا نگاه می داشت و زنگ که می خورد با خط کش چوبی اش به کف دست هر کدام یک بار خط کش می زد . به نظرم او با انصافتر از بقیه بود . من هنوز هم او را دوست دارم چون هر ماه پیک دانش آموزش را به من می داد و می خواندم . پیک او خاطره اش را در دل و جانم پررنگ و زیبا کرده است
معلم کلاس پنجم ابتدائی ام صورتی گرد و سفید داشت موهای بلندش را همیشه دم اسبی می بست وماتیک قرمز رنگ به لبهایش می زد . گاهی که زنگ تفریح در دفتر چیزی می خورد و ماتیکش را پررنگ نمی کرد ، یک قسمتی از ماتیک کم رنگ می شد و لبهایش مثل سیب سرخ سایه روشن می زد . او نیز خط کش چوبی داشت هم می زد و هم پیش خانم ناظم می فرستاد . از او هم می ترسیدم و هم بدم می آمد . روزی از روزها لوزه ام را عمل کردند و دو روز در بیمارستان و هشت روز در خانه بستری شدم . آخ جون چقدر کیف کردم . بعد از ده روز به مدرسه رفتم . اگر چه قبل از رفتن به بیمارستان به مدرسه خبر داده بودند اما من باز هم از خانم معلم و خانم ناظم می ترسیدم . اونلارین ایپینین اوستونه اودون ییغمالی دئییلدیر ( روی طنابشان نمی شد هیزم بست ) زنگ تفریح اول ، خانم معلم از من خواست که همراه او به دفتر بروم . مرا می گوئید از ترس زهره چاک شدم . با ترس و لرز همراهش به دفتر رفتم . کسی بجز ما دو نفر آنجا نبود . وای خدا را شکر . کاش قبل از رسیدن خانم ناظم خط کش را بزند و خلاصم کند . به خاطر ده روز غیبت ده ضربه خط کش . می دانستم که طاقتش را ندارم . خانم معلم کیفش را باز کرد واز داخلش سیب قرمز رنگی بیرون آورد و به طرف من دراز کرد و گفت : این سیب را برای تو نگه داشته ام می خواستم به عیادتت بیایم . اما می دانی که هزار جور کار دارم هم کار مدرسه و هم خانه فرصت نکردم . عوضش حالا که گلویت سالم است و می توانی خوب گاز بزنی و بخوری می دهم . از خجالت سرخ شدم نمی توانستم بگیرم . اما او گفت : وقتی بزرگتر به آدم هدیه می دهد زهرمار هم باشد باید بگیریم و تشکر کنیم . اگر دوست نداشته باشیم می توانیم بعد به کسی دیگر بدهیم اما رد کردن دست بزرگترها کار خوبی نیست . با دو دست سیب را گرفتم و تشکر کردم و عقب عقب از دفتر بیرون آمدم . دستهایم را باز کردم سیب سرخ توی دستم برق می زد . یعنی این به راستی سیب است ؟ یعنی خانم معلمها هم مثل ماها سیب می خورند ؟ یعنی خانم معلمها هم مثل مامانهایمان ظرف می شویند و خانه را جارو می کنند ؟
تا زنگ آخر صبر کردم . زنگ که خورد با عجله به طرف خانه به راه افتادم . سیب را از کیفم درآوردم . مسیر عریض و طویل راسته کوچه و کوچه پس کوچه ها و بن بستهای پیچ در پیچش را با گاز زدن سیب خانم معلم طی کردم . آبدار و گوارا همچون آب زمزم ، شیرین و مطبوع همچون عسل خالص ارسباران بود . تمام راسته کوچه رنگ و طعم سیب سرخ خانم معلم را گرفته بود . تا تکه آخرش را خوردم . به خانه که رسیدم سیر سیر بودم . مگر یک سیب چقدر مواد غذائی دارد که جای ناهار را بگیرد ؟
این سیب خوشمزه ترین غذای دل و روحم بود
معلم کلاس ششم ابتدائی ام ، با وجود گذشت سالهای زیاد چشمان درشت و موی بلند روی شانه ریخته اش ، ماتیک بنفش کم رنگش ، خط چشمی که روی پلک بالایش می کشید ، چپ نگاه کردنش ، جریمه گفتنش را فراموش نمی کنم . او برخلاف بقیه معلمها با دستهای بزرگ و قوی اش سیلی نیز می زد . سیلی هایش دود از چشم آدمی بلند می کرد . کلاس ششم ابتدائی یکی از تلخ ترین خاطرات دوران مدرسه ام بود . از او هیچ چیز بجز خشونت به خاطر ندارم
در دوره دبیرستان آقای دبیری داشتیم که دیوان حافظ را از او هدیه گرفتم . دبیری که به دفاتر شعر و بایاتی هایم ارزش می داد . می گفت بنویس حتی اگر کسی نخواند
خانم ناهید کاشف شیرزن راستین دبیرستان ما بود با وجود گذشت سی و پنج سال از آن دوران چهره اش که همیشه جوان و شاداب و پرکار بود از نظرم دور نمی شود . هر چند که می دانم پیر شده است و اگر در قید حیات است عمری طولانی همراه با سلامتی برایش آرزو می کنم
خانم رباب قصابی دریای بیکران صبر و متانت و پشتکار و مادری نمونه که همیشه دوستش دارم
Labels: روز معلم
سوال زیادی نپرسیدم . حدس زدم یا مشکل روانی دارد یا احساس تنهائی زیاد موجب شده که برای خودش عروسکی بدوزد و سرگرم شود . اما عروسک پارچه ای او پسر بود و برایش پیراهن و شلواری پوشانده بود و شلوارش کمربند کشی داشت .
روزی از روزها که وارد اتاقش شدم ، پرسید : از من بدت می آید ؟ با تعجب جواب دادم : نه ، چرا باید از شما بدم بیاید ؟ گفت : من ارمنی هستم . گفتم : ارمنی بودن یا صاحب هر دین و عقیده ای بودن یک مسئله خصوصی و شخصی هست . به من چه ربطی دارد که شما چه مذهب و دینی دارید ؟ باز پرسید : با رضایت وارد اتاق من می شوی و کمکم می کنی یا مجبوری ؟ منظورم اینه که منو دوست داری یا از سرپرستار می ترسی ؟ گفتم : هم شما رو دوست دارم ، هم وارطان را و هم همه مردم را . با گذشت مدت کوتاهی با او تا حدودی دوست شدم . دیگر صبح که وارد اتاقش می شدم چپ نگاهم نمی کرد . وقتی حال وارطان را می پرسیدم با شعفی که مادران از توجه دیگران به دلبندشان دارند جوابم را می داد . یکی از روزها اول صبحی که وارد اتاقش شدم طبق معمول روی صندلی چرخدارش نشسته بود ، در حالی که گریه می کرد عروسکش را بغل کرده و برایش بایاتی می خواند . زبانش را نمی فهمیدم اما از لحن اشعارش ، از صدای غمگینش فهمیدم که دارد مرثیه سرائی می کند . دلم گرفت . کنارش ایستادم و از روی میز کوچکش دستمال کاغذی برداشتم و اشکش را پاک کردم دستمال را از دستم گرفت و گفت : نیمه های شب بود همه مان در خواب بودیم یک دفعه حمله کردند با سنگ وچماق و هر زهرمار دیگر شیشه های پنجره مان را شکستند و بعد هم دسته جمعی به در خانه مان هجوم آوردند و در را شکستند و وارد خانه شدند . با عجله وارطان را بغل گرفتم و همراه شوهر و دخترم سعی کردیم از پشت بام خانه فرار کنیم . یک چیزی پرتاب کردند و به سر وارطان خورد . بچه ام بغلم جان داد . نتوانستم جسدش را با خودم حمل کنم . شوهرم را هم وسط پله ها کشتند . من و دخترم زخمی و آش و لاش خودمان را به خانه برادرم رساندیم وضع آنها هم بدتر از ما بود نمی دانی با چه وضع و حالی به اروپا رسیدیم . هم بچه ام هم شوهرم ، هم برادرشوهرم با خانواده اش کشته شدند . آخر ما که کاری به کار کسی نداشتیم . حالا فهمیدی چرا به این عروسک پناه آورده ام ؟ هر روز همین وقتها دلم می گیرد مثل این است که آن مصیبت دارد تکرار می شود . هر روز همین وقت ، خاطره مرگ شوهرم و بچه ام دلم را می خراشد. او گریه می کرد و من نیز به همراهش اشک از چشمانم سرازیر بود در حالی که سعی می کردم دلداریش دهم ، گفتم : وارطان تو و همه وارطانها کبوتر سفید شده اند و پشت دروازه های بهشت منتظر مادرشان هستند .
در همین لحظه بود که سر پرستارصدایم کرد . مجبور بودم سر کارم باشم . تنهایش گذاشتم تا به مرثیه خوانیش ادامه دهد . بعدها تعریف کرد که دخترش چند سال پیش درگذشته و نوه هایش نیز گرفتار کار و مشغله خودشان هستند و گاهی به دیدنش می آیند و با هم سر مزار دخترش می روند . می گفت : کاش وارطان نیز مزاری داشت . او حکایتهای شیرینی تعریف می کرد . گاهی وقتها مرا زیادی به حرف می گرفت و وقتی سرپرستار صدایم می کرد دستش را جلوی دهانش می گرفت و ریز ریز می خندید و می گفت : اگر دعوات بکنه بگو رایزیان داشت خفه می شد نجاتش دادم
بعد از ده ماه کار ، به مرخصی رفتم . برگشتم واتاقش را خالی دیدم . سرپرستار گفت : بیمار شد و دلش خواست که برود و رفت . اما دلش می خواست می بودی و ازت خداحافظی می کرد
..
گولوستانین گولو سولدو/ گل گستان پژمرد
گولو هم بولبولو سولدو / هم گل هم بلبل پژمرد
بیر ولوله دوشدو ائله / ولوله ای در ایل به پا شد و
قوجاغیمدا بالام سولدو / فرزندم بغلم پژمرد
Labels: خانه سالمندان
...
شیطونک شاکی مرا به بازی دعوت کرده و باید از شش کلمه یک جمله بسازم . برایم با یک جمله به هزار نکته اشاره کردن یک مقداری مشکل است . اما قبول دعوت چیز خوبی است . از قدیم گفته اند : چاغریلان یئرده داریلما ، چاغریلمییان یئرده گؤرونمه (جائی که دعوتت کرده اند برو و جائی که دعوت نشده ای دیده نشو . ) بعضی وقتها مطالبی که در وبلاکها می خوانیم مطابق میل و نظرمان نیست . گاهی مطلبی برایمان بسیار چندش آوراست . اما نظر هر کسی محترم است . مخالف عقاید و نوشته هایش هم که باشیم باید حرمتش را نگاه داریم . قفس فراوان است . تا چشم کار می کند ، قفل و زنجیر است . بگذارید در این وبلاکستان بدون بیم از جوابهای تلخ و گزنده حرفمان را بزنیم ، تا جواب سوالهای ذهنمان را بیابیم .
وبلاک نویسی را که باب میلمان نمی نویسد ، نکوبیم
شیطونک جانم ببینم جمله بدرد بخوری ساختم ؟
من هم از مینو خانم و عمو اروند عزیزو دختر همسایه و نق نقو و پریا و صادق اهری و خاتونک و دیگر دوستان عزیزم دعوت می کنم که این جمله شش کلمه ای مرا با شش کلمه دیگر کامل کنند . مسلم است که ایشان جملاتی به مراتب بهتر و رساتر می سازند .
..
زمانی از آب و خاک پدری ات ، به هر دلیلی که باشد دور می شوی و غربت می گزینی . روزی روزگاری برای خودت سروانی و سرهنگی بودی و فرمان می راندی . اکنون به جبر زمان ، خود فرمانبر شده ای . دستهای همیشه براق و سفیدت ، اکنون در مبل فروشی آماده نقل و انتقال مبل و کمد از مغازه به خانه است . برای خودت خانمی بودی و اکنون کارگری هستی . محل کار که می روی مواظبی که اوستا خشمگین نشود چون قراردادت آزمایشی و یک ساله یا سه ماهه ، یا هر زهرمار دیگری است . زبان برنده تر از تیغت ، اکنون چقدر کوتاه شده . چند وقتی پرستاری و زمانی معلمی و چند وقتی فروشنده ای و ناگهان سر از نانوائی درمی آوری و دستهای ناشی و ناتوانت به تنور می چسبد ، این دستت نیست که می سوزد بلکه جگرت هست . وقتی اوستا یخی از فریزر درآورده روی زخم می گذارد تا تاول نزند ، سرمای غربت را در قلب زخم دیده ات ، به تلخی احساس می کنی . وقتی چند قدم مانده که به اتوبوست برسی ، راننده مثل رباط کوکی حرکت می کند و جا می مانی و بیست دقیقه دیر به سر کار می رسی و با اخم اوستا روبرو می شوی دلت به درد می آید .
و تو ای هموطن که فکر می کنی این ور آبها بهشت برین است و خارج نشینان آسوده و بی غم و بی فکر آن آب و خاکند و اجازه اظهار نظر در مورد وطن را ندارند ، به دستهای پینه بسته مان قسم ، به دلهای غریب و دردمندمان قسم ، به جای جای آن آب و خاکمان قسم که تن مان آزاد است و روحمان در قفسی به اسم وطن زندانیست .
..
غریب دردلی بیر قوشام / پرنده ای غریب و پر دردم
ائل دن آیری دوشموشم / از ایل و تبارم جدایم
گؤرن دئییر بخته ور/ هر کسی می بیند می گوید بختور
بیلمیرلر نه چکمیشم / اما نمی دانند چه ها کشیده ام
صبح بی حوصله و خسته با صدای زنگ ساعت از خواب پریدم و با عجله از خانه بیرون آمدم . چند قدم مانده به ایستگاه اتوبوس مرد میانسالی نشسته بود . قوطی خالی نوشابه که سرش هم باز بود به دستش گرفته و به طرف رهگذرها دراز کرده و می گفت : بیته بیته . هیلفه ، ایش هابه هونگا . صدایش آن هم اول صبحی که مثل ضبط صوت بدون وقفه می خواند ، شبیه خواننده بد صدائی که برای خواننده شدن به هر قیمتی هم که شده خود را به آب و آتش می زند بود . اتوبوس زود سر رسید و سوار شدم . پیاده که شدم ، فاصله بین ایستگاه اتوبوس تا محل کار را به سرعت طی کردم . چند قدمی نمانده بود که زنی جلویم را گرفت و ورقه ای را نشانم داد . او را می شناسم . روی کاغذ چیزهائی نوشته و گویا کر و لال است . اما گاهی اشتباه می کند و از احسان کننده تشکر می کند .
محل کار که رسیدم بی احتیاط و بی دقت کیفم را روی میز گذاشتم و سرگرم صحبت با دوستم پترا شدم . مرد جوانی آمد و ادعا کرد که عجله دارد و باید توالت برود . اجازه دادیم چند دقیقه ای نگذشت که بیرون آمد و از ما هم کلی تشکر کرد و رفت . بعد از رفتنش فهمیدیم که کیف ناقابل مرا با زرنگی تمام باز کرده و کیف پولم را برداشته و رفته است . پلیس فوری وارد شد . پرسید : داخل کیف چی بود ؟ جواب دادم : مقدار کمی پول و کارت بیمه و کارت فلان و کارت بهمان و کارت بئشمکان و ... و ... کارت کتابخانه . گفت : خدا را شکر که پول کمی توی کیف بود و کارت بانکی هم توی کیفتان نبود . دزدها مدتی است که با انصاف شده اند . پول را برمی دارند و کیف را با کارتها در مسیری که جلو چشم پلیس است و یا صندوق گم شده ها می اندازند . کیف شما دو سه روز دیگر پیدا می شود و نگران کارتها نباشید اما به ادارات مربوطه خبر بدهید . گفتم : آخر کارت کتابخانه ام . گفت : نگران کارت کتابخانه نباشید . دزد کتاب نمی خواند .
یک روز بعد عصر که از سر کار به خانه رسیدم داخل جعبه پستی پاکتی دیدم . پاکت را برداشتم . روی آن اسم من و آدرسی مسخره نوشته شده بود . داخل پاکت کیف خالی پول من همراه با کارتها گذاشته شده بود . یادداشتی هم نوشته شده بود که این کیف خالی را وسط خیابان پیدا کردم و و چون آدرس شما روی یکی از کارتها بود به شما تحویل می دهم که معطل نمانید . ما به این گونه دزدها می گوئیم آفتاها اوغروسو: دزد آفتابه
Labels: نوروز
داشتم حرفهایشان را می شنیدم . نه گوش می کردم . حتی با دقت و کنجکاوی ماجرا را پیگیری می کردم . قرار نبود حرفی بزنم . چون او با هم سن و سالانش صحبت و درد دل می کرد . اما یک دفعه از دهانم پرید . آخر مادرت با دست خالی با چه جسارت و پشتوانه ای تو را هم برداشت و خانه ای هم اجاره کرد . مگر بیکار نبود ؟ نگاهها به طرف من برگشت. بچه ها لبخندی زدند. یولیا گفت : خوب این که مشکلی ندارد. مادرم چند ماهی از اداره کار کمک گرفت و بعد هم برایش کار پیدا شد و مشکل مادی حل شد .
آخ یادم رفته بود اینجا آلمان است همان جائی که بعضی دوستان فکر می کنند اینجا نیز به زنان ظلم می شود و حق و حقوقشان پایمال می شود. اینجا نیز بعضی مشکلات هست. اما حداقل قانونی وجود دارد که از زنان حمایت کند . اداره کاری هست که برای پیداکردن کار به زنان قدم پیش بگذارد. خانه زنی هست که از زن بی چیز و بی سرپرست حمایت کند.و ادامه دارد
