مادربزرگ کوزه آب سفالی اش را از زیر زمین بیرون می آورد . خوب می شوید وآن را با لنگه جوراب نازک ساق بلند زنانه که شوشه ای جوراب می گوید ، می پوشاند و پر از آبش می کند . سپس یک پیاله تخم ترتیزک را که خیس کرده است ، دور تا دور کوزه می مالد . بوی تر تیزک به مشام می رسد . کوزه هنگام تحویل سال سبز سبز می شود . گاهی وقتها سر عروسک نایلونی را بزک کرده روی درب کوزه می گذارد .
داداش بزرگه از بیرون می آید . نایلون کیسه ای کوچکی در دست دارد . داخل نایلون دو تا ماهی و مقدار کمی آب است . ماهی ها را فوری داخل تنگ ماهی می اندازد . حالا ما چهار تا ماهی قرمز داریم دو تای دیگر از سال قبل مانده اند . خدا کند جایشان تنگ نباشد و تا بهار و پر شدن حوض حیاط زنده بمانند . دلم برایشان شور می زند که خانه شان خیلی کوچک است . اما اینجا امن تر از حوض حیاطمان است . آخر بعضی وقتها کلاغها و گربه ها می توانند این ماهی ها را شکار کنند . آن وقت دلم خیلی می سوزد .
...
و من در عالم رویاها دلخوشم .
Labels: نوروز
...
نظر شما به ثبت رسید و پس از تایید نویسنده وبلاک نمایش داده خواهد شد
پس از نوشتن پیام در وبلاک دوستی ، وقتی جمله بالا بر صفحه مونیتور ظاهر می شود ، حکایت از این دارد که بعضی ها یا دوست ندارند وبلاک نویس مطالبی که باب میل شان نیست بنویسد ، یا بیماری مردم آزاری دارند . چنین افرادی حتی این منطق را هم ندارند که بگوئی : داداش من ، آبجی من ، نوشته ها اذیتت می کند ؟ مجبورت که نکرده اند . آرام و بی سر و صدا ماوس را به قسمت بالای مونیتور و گوشه راست برده و روی ضربدر قرمز کلیک کن و از وبلاک یا سایت یا هر صفحه دیگر خارج شو. بدون اینکه به هموطن ، به نویسنده وبلاک توهینی بکنی که چنین اجازه ای هم نداری
...
نظر شما به ثبت رسید و پس از تایید نویسنده وبلاک نمایش داده خواهد شد
پس از نوشتن پیام در وبلاک دوستی ، وقتی جمله بالا بر صفحه مونیتور ظاهر می شود ، حکایت از این دارد که بعضی ها یا دوست ندارند وبلاک نویس مطالبی که باب میل شان نیست بنویسد ، یا بیماری مردم آزاری دارند . چنین افرادی حتی این منطق را هم ندارند که بگوئی : داداش من ، آبجی من ، نوشته ها اذیتت می کند ؟ مجبورت که نکرده اند . آرام و بی سر و صدا ماوس را به قسمت بالای مونیتور و گوشه راست برده و روی ضربدر قرمز کلیک کن و از وبلاک یا سایت یا هر صفحه دیگر خارج شو. بدون اینکه به هموطن ، به نویسنده وبلاک توهینی بکنی که چنین اجازه ای هم نداری .
...
باز هوای وطنم وطنم آرزوست
سخن کوتاه کنم که بعداز این مهمات نوبت به قلک سفالی خانم معلم می رسید. آن را نیز بغل دست جامدادی می گذاشت. هر کسی که اشتباه می کرد و کلمه ای به زبان مادری ادا می کرد می بایست یک ریال داخل قلک بیاندازد . مگر بچه آن وقتها چقدر پول توجیبی می گرفت که یک ریالش را هم توی قلک خانم معلم بیاندازد ؟ با یک ریال می توانستیم مداد یا مدادتراش یا پاک کن و دفتر بیست برگی کوچک بخریم . انصاف نبود که به گناه نکرده مجازات شویم . گاهی اوقات سر کلاس ( درست یادم نیست زنگ ورزش یا انشا یا هر زنگ دیگر ) از ما می خواست که چیستان یا قصه هائی که از مادربزرگمان یاد گرفته بودیم تعریف کنیم . سینه ام پر از قصه ها و چیستانهای مادربزرگم بود . اما چطور می توانستم آنها را به فارسی برگردانم و تعریف کنم ؟ من که فارسی را خوب بلد نبودم ، من که به زحمت می خواندم و می نوشتم و ازبر می کردم . من دلم می خواست دست بلند کنم و تاپماجا بگویم زیرا که چیستان به دلم نمی نشست. دوست داشتم بگویم « هارا گئدیرسن ایریم اویروم ؟ سنه نه گؤره تپه سی دلیک ! » دوست داشتم قصه « سازیم دینقیل » را به زبان مادریم تعریف کنم و آخر سر هم به تقلید از اورقیه آنا ، دست چپم را به جلو دراز کنم و با دست راستم مثل آشیق زولفیه ساز بزنم و بخوانم :
چؤرک وئردیم قاتیق آلدیم / سازیم دینقیل دینقیل دینقیل / قاتیق وئردیم پنیر آلدینم / سازیم دینقیل دینقیل دینقیل / پنیر وئردیم خورما آلدیم / سازیم دینقیل دینقیل دینقیل / خورما وئردیم کیتاب آلدیم / سازیم دینقیل دینقیل دینقیل / کیتاب وئردیم سازی آلدیم / سازیم دینقیل دینقیل دینقیل / دینقیل دینقیل دینقیل دینقیل
اما افسوس که نه جرات دست بلند کردن داشتم و نه خانم معلم اجازه قصه گوئی به من می داد. حق هم داشت اگر می خواستم قصه تعریف کنم که چند ماه پول توجیبی ام رابدهکار قلک خانم معلم می شدم.
خودم که معلم شدم اوضاع یک کمی با گذشته فرق کرده بود . آن زمان در هر خانه ای تلویزیون بود و بچه ها هم در کودکستان سرودها و اشعار فارسی را می آموختند و معلم برای آموزش زبان فارسی مشکل چندانی نداشت . تازه یک چیز دیگر هم مد روز شده بود . بعضی از پدران و مادران جوان با کودکانشان فارسی حرف می زدند . چقدر دلم برای طفلکی ها می سوخت . بزرگترها با هم حرف می زدند و می گفتند « گه ل » اما وقتی بچه بینوا را صدا می کردند می گفتند « بیا » به تهران که می رفتی میزبان سفارش می کرد که باجی جان فارسی حرف بزن که ندانند از تبریز آمده ای. غافل از این که از « ج » اش معلوم بود اهل کجاست . خدا به کسانی که چنین بدعتی را رواج دادند انصاف بدهد .
اکنون که سالهاست در دفتر خود و برای دل خود به هر زبانی که دلم می خواهد ، می نویسم ، قلمم از نوشتن عاجز است. من که دستورزبان مادریم را نیاموخته ام چگونه می توانم صحیح و بدون غلط و اشتباه بنویسم ،من که گاهی اوقات وقت زیادی سپری می کنم تا ریشه فعلی ، پسوندی ، ضمیری در زبان مادریم پیدا کرده در وبلاک دستور زبانم بنویسم ، چگونه می توانم در مقابل نویسنده توانای فارسی زبان اظهار وجود کنم ؟
نمی دانم حالا اگر بخواهم همین متن را به مناسبت زبان مادری به ترکی آذربایجانی بنویسم چه آش شله قلمکاری درمی آید . برای امتحان اولین نوشته وبلاکم ، چادرنماز مادربزرگم را به زبان مادری ام برگردانده ام به همان زبانی که او سخن می گفت نه به آن زبانی که نمی دانم کجا تدریس می شود . از دوستانی که لطف می کنند خواهش می کنم بخوانند و مقایسه کنند
منیم آنام هرمیلت آیینین اوچومجو گونو مرثیه اوخوتدوراردی . بیر یئکه اوتاغیمیز واریدی کی اونا طنبی دییه ردوخ . طنبی نین دؤرد دؤره سینه پتولاری ایکی قات ائلییب اوزوناسینا یئره سالیب ، سورادا موخدده ، یاستیق و بالیشلاری دا دؤرد دؤورویه دووارا داییاردی . بیرده اشنوویژه و هما سیگارلارینی آچیب هر چوبوق آلتینا بئش اوچ سیگار ، بیرده بیر کیربیت قویوب پتولارین قاباغینا دوزه ردی کی سیگار چکن آروادلار ، او سیگارلاردان چکه لر .
گونلرین بیرگونونده کی بیزیم ائوده مرثیه واریدی ، موللا گلیب صندلین اوستونده ایله شدی و سلام صلواتی باشلادی ، هله روضه نی باشلامامیشدی کی بؤیوک آنامین صبری ده قورتولدو و دئدی : حاج آقا قیزیم معلم اولوب و ایلک آیلیغینان منه ناماز چادراسی آلیب .
موللا تئزجه نه دئدی : ایشله یه ن آروادین پولوینان آلینان هرنه حرام دیر . او چادراینان دا ناماز اولماز.
بؤیوک آنام دئدی : حاج آقا ، الله آققی منیم قیزیم او قیزلاردان دئییل کی باش آچیق ، قیچ آچیق مدرسییه گئده . باشین آشاغی سالیب مدرسییه گئده ر ، زنگ ده وورولماق همه ن ائوه قاییدار. منیم قیزیم مؤمنه بیر قیزدیر ، قرآن آققی .
موللا گؤردوکو بؤیوک آنام سؤویوندوغوندن یئرده گؤیده دورابیلمیر و ایستیر کی هر نه اولور اولسون ، او چادرانی بیچیب ناماز قیلسین . بلکی ایسته مه دی بیر مؤمنه خانیمین شاققینی سیندیرا ، بلکی ایسته مه دی بیر سؤریونه ن آدامین ، سئوینجی باغیرساغیندا قالا، سوروشدو : سیزین قیزیز چادرالی دیر یا باش آچیق ؟
بؤیوک آنام تله سیک دئدی : بلی کی چادرالی دی . اوزونو محکم – محکم توتار. بیر توکونوده نامحرم گؤره بیلمز . تیلویزیون میلویزیونادا باخماز .
موللا دئدی : ائله بس قیزیز آلان چادراینان ناماز قیلا بیله سیز . الله سیزین کیمی آتا آنالارین سایه سین بالالارین باشیننان گؤتورمه سین . الله بو محققر عزانی قبول ائیلییب ، ائو صاحبینین ائوین آباد ، بوتون اموات مسلمینه رحمت ائله سین . فاتحه مع الصلوات .
سورا موللا آیاغا قالخیب گئتدی و آق بیرچه ک بؤیوک آنامین اوزونده گوللر آچدی . چادرانی بیچیب تیکدی و بوجاقلاریندا قالان تیکه لرده نده خیردا دستماللار تیکدی و بیرینی ده منه وئره – وئره آرزو ائیله دی کی بیرگون من ده معلم اولوب ایلک آیلیغیمنان آناما ناماز چادراسی آلام .
بؤیوک آنامین بیر سججاده سی واریدی . او سججاده نین ایچینده مهرو تسبیح دن سورا بیرجوت ناماز جورابی ، بیر روبند ( کی ایندی مقنعه دئییرلر ) بیر ناماز چادراسی ، بیرده بیر مشهد عطری واریدی . مشهد عطرینین ایسی قیزیل گول اییی ، آمان اوندان چوخ غلیظیدی . او نامازپالتارلارینی یویاننان سورا ، مشهد عطریندن بیرآز ووراردی . آمان چادرایا عطیر وورمازدی . بیریسی ده سوروشاندا دییه ردی کی بیلمیرم بو چادرانین اؤزونون بیر گؤزل ایی وار ، اؤز الیم اؤز باشیم اییی وئریر .
الله هامیمیزین اؤله نلرینه رحمت ائله سین .
Labels: زبان مادری
در آن حال و اوضاع و در عالم رویاهایم به سالها پیش سفر کردم . به چهل سال یا سی و پنج سال ، یا کمی دورتر. نوجوان که بودیم ، شرم بود و حرمت بود و ترس بود و ... خیلی دلایل و مسائل دیگر نیز همراهشان بود
نوجوان که بودیم
سر کوچه بود و چهار راه شهناز بود و دم مغازه اوستا علی بقال بود
لبخند سلام می کرد
چشمک نوای دوستت دارم سر می داد
اخم خبر از قهر و دل آزردگی می داد
و لب آهسته و محرمانه ترانه عشق و دلدادگی می سرود
عشق و دلدادگی اینچنین زیبا و فراموش نشدنی بود
عاشق و معشوق برای دیداری چند لحظه ای سر کوچه و لب رودخانه به انتظار می نشست
...
کوچه میزین باشی سو گلن آرخدی / سر کوچه مان نهری جاریست
دوروم چیخیم کوچویه یار گلن واختدی / میروم سر کوچه بیاستم وقت آمدن یار است
قارداشیم دا دوروب دربند باشیندا / برادرم نیز سر کوچه ایستاده
گئدیب گؤره بیلمیرم اوقاتیم تلخدی / نمی توانم یارم را ببینم اوقاتم تلخ است
...
من عاشیق قوزو قوربان / من عاشق بره قربان
قوچ قوربان قوزو قوربان / قوچ قربان ، بره قربان
یارین گلن یولونا / به راهی که یار می آید
که سه رم قوزو قوربان / بره قربان می کنم
..
من عاشیقم بیر یارا / من عاشق یک یارم
بیر اولدوزا بیر آیا / عاشق یک ستاره ، یک ماهم
بیرگون دؤزه بیلمیرم / یک رو.ز طاقت دوری ندارم
نئجه دؤزوم بیر آیا ؟ / چگونه یک ماه تحمل کنم ؟
..
عاشیق سؤزون گیزله دیر/ عاشق حرفش را پنهان می کند
سؤزون دوزون گیزله دیر / حرف راستش را پنهان می کند
سن چمنه چیخاندا / وقتی تو به چمن و صحرا می روی
لاله اؤزون گیزله دیر / لاله از شرم خودش را پنهان می کند
..
عاشیق گوله باخدی / عاشق به گل نگاه کرد
بولبول ده گوله باخدی / بلبل به گل نگاه کرد
نازلی یار گولومسه دی / یار نازنینم لبخند زد
Labels: والنتین
آنجا جز آنکه جان بسپلرند چاره نیست
آندم که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
ما را به منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچکاره نیست
از چشم خود بپرس که ما را چه می کشد
جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست
رویش به چشم پاک توان دید چون هلال
هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست
فرصت شمر طریقه رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست
نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ روی
حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست
همراه با همکارم وارد کلاس شدم . کلاس یک کمی بزرگتر از کلاسهای ولایت ما بود . دانش آموزان پشت میز بزرگ دور هم نشسته بودند . من نیز کنار همکارم نشستم . فضای کلاس متفاوت بود . اکثر بچه ها موطلائی و چشم آبی بودند . همکارم بعد از معرفی من ، درس را شروع کرد . تا از یکی سوالی می پرسید ، پاسکال جواب می داد . معلم هم آهسته می گفت : پاسکال لطفن حرف نزن . اما من کم کم حوصله ام سر رفت . معلم رو به کارین کرد و سوالی پرسید . پاسکال اولین کلمه اش را تمام نکرده بود که دخالت کردم و پرسیدم : اسم شما کارین است ؟ جواب داد : نه خانم من پاسکالم . گفتم : پس تا زمانی که ازشما سوالی نشده جواب ندهید . با تعجب نگاهم کرد و خاموش شد و تا آخر زنگ نیز بجز مواقعی که معلم صدایش می کرد حرف نزد . روبروی من آرتور نشسته بود . آرتور سینه خیر روی میز تکیه داده و زانوهایش را روی صندلی گذاشته بود . گاهی همکارم به او تذکر می داد که بهتر است درست بنشیند و او بله را می گفت و عمل نمی کرد . بعد از یک ربعی صبرم تمام شد و گفتم : آرتور پاهایت را از روی صندلی بردار و درست بنشین . آرتورچشم بر چشمانم دوخت و روی صندلی نشست. کلاس آرامی داشتیم . گویا بچه ها معلمی با روش کلاس داری متفاوت می دیدند . زنگ بعد به کلاسی دیگر رفتیم . همکارم شمعدانی را روی میز گذاشت و شمع را روشن کرد و از بچه ها خواست شمعدان را نقاشی کنند و به سایه و نور شمع نیز دقت کنند . آمنه شمعدان را کشید و زودتر از همه تمام کرد و بعد دو پروانه در دو طرف شمع کشید . گفتم گل را فراموش کردی . یک شاخه لاله نیز کنار شمعدان بکش . گفت : می ترسم حرارت شمع موجب پژمرده شدن گل شود .گفتم : اگر نگران سوختن هستی ، پروانه هایت به شمع خیلی نزدیکتر هستند . آنها را یک کمی عقب بکش . حالا می سوزند . گفت : خاصیت پروانه سوختن است . می بینید در خانه هم تا چراغ را روشن می کنیم پروانه ها دورش جمع می شوند آخر سر هم می سوزند و صبح مرده و سوخته شان را جمع می کنیم.
عزیزینم آخشاملار / عزیز من عصرها
زنگ به صدا درآمد . داشتیم از کلاس بیرون می آمدیم که میشل جلو آمد و گفت : من چند شب است که نمی توانم بخوابم . چه کار کنم ؟ همکارم پرسید: دوباره پرخوری کردی ؟ گفت : نه زیاد . همکارم به او وعده داد که جلسه بعد کتاب داستانی بیاورد و برای بچه ها بیاموزد که چگونه می توان جلو بی خوابی را گرفت و شب به موقع خوابید .
بعد از اینکه از کلاس دور شدیم آهسته گفت : شبهائی که میشل پرخوری می کند نمی تواند خوب بخوابد . پر خوری را هم دوست دارد . باید جلسه بعد حکایت آشیوا را برایش بخوانیم و یک مقدار چاشنی رعایت رژیم غذائی را قاطی کنیم تا بلکه موثر واقع شود .
با دوستی در مورد کلاس صحبت می کردیم می گفت اینجا معلمها با لحن جدی و مصمم از بچه ها سکوت و رعایت نظم و انجام تکالیف را نمی خواهند چون محیط اینجا و خصوصیات اخلاقی این بچه ها با بچه های آب و خاک ما خیلی فرق دارد . اینها بیشتر وقتها حرف معلم را گوش نمی کنند .
Labels: اول مهرماه
راهی غربتستان که شدم ، گوئی بازگشتم نیز به افسانه ها پیوست . هر سال اول مهر ماه ، درست ساعت هشت صبح ، هر جا که بودم صدای زنگ مدرسه را می شنیدم . کلاس زبان که بودم با خود می گفتم ، اینجا زبانی دیگر می آموزم و با دستی پر دوباره برمی گردم . سال به سال این آرزوی من کم رنگ و کم رنگتر می شد . تا آنجا که به رویاها پیوست و در حد رویا در گوشه ای از دلم جای گرفت .ارمغان این کوچ برای منی که نخواسته بودمش ، کار در خانه سالمندان بود . کار سختی که احتیاج به اعصاب قوی دارد. چقدر رنج کشیدم . حدود دو سال پیش کاری پیدا کردم که مناسب و خوب بود . اما قراردادم یکساله بود .
چندی پیش بعد از گذراندن کلاس زبان و کامپیوتر ، دوباره راهی خانه سالمندان شدم . از این کار نه خجالت کشیدم ، نه رنج بردم و نه تحقیر و توهین این و آن آزارم داد . نمی دانم چرا کسی که توهین می کند ، کسی که دیگران را کوچک می شمارد ، خود را در آینه نمی نگرد .هر فردی برای گذراندان زندگی خود تلاش می کند . هر کسی سعی دارد گلیم خود را از آب بیرون بکشد . من نیز مثل همه این تلاش را می کنم . از چه چیز باید خجالت بکشم ؟ خدا را شکر که تنبل و تن پرور نیستم و دست گدائی به سوی هیچ کسی دراز نمی کنم و دسترنج کسی دیگر را غارت نمی کنم . خدا را شکر تا زنده و سلامتم محتاج نخواهم بود . مگر کمک کردن به پیرمرد و پیرزنی که تمام عمرش برای بهتر شدن وضع اجتماعی و اقتصادی سعی و تلاش کرده موجب شرمندگی است ؟ مگر غذا دادن به کشاورزی که سالها زمین را شخم زده و کاشته و برداشته تا راحت تر بخوریم ، مستحق تحقیر و نکوهش است ؟ با این همه ادعایمان ، با این همه داد و قالمان ، دل رحمی و انصافمان کجا رفته ؟ کیستیم که اینچنین بر خود می بالیم و دیگران را کوچک و حقیر می شماریم ؟ من نه به خود افتخار می کنم و نه خود را حقیر می شمارم
دو هفته پیش صبح زود صبحانه اتاق 151 را بردم . پیرمرد تازه از خواب بیدار شده بود و پیرزن نیز آمده و کنار تخت او نشسته بود . پیرمرد با دیدن من گفت : خبر داری ؟ الان عروسم به دیدنم خواهد آمد . پسر بزرگم هم یک ساعت دیگر می آید . گفتم : برایتان روز خوشی را آرزو می کنم . پیرزن بشقاب را از دستم گرفت و گفت : دستت درد نکند امروز من به همسرم غذا می دهم . بشقاب صبحانه و لیوان قهوه را روی میز گذاشتم . می خواستم برگردم که پیرمرد پرسید : شانس را چه کردی ؟ جواب دادم : داخل جیبم است . بعد دست توی جیبم برده و سنگ سبز براق را درآورده و نشانش دادم . گفت : من مطمئنم تو امسال هر چه دلت بخواهد به دست می آوری . این شانس کمکت می کند . هنوز جمله اش تمام نشده بود که در باز شد و زنی میانسال وارد اتاق شد . خدای من این کریستل ، دوست دیرینه من است . از دیدن همدیگر خوشحال شدیم و از اینکه مرا دوباره در خانه سالمندان دید متاسف شد و بعد از چند دقیقه صحبت ، از داخل کیفش کاغذ و قلمی درآورد و آدرس و شماره تلفن و اسمی را نوشت و گفت : این را بگیر و شب به این شماره زنگ بزن و با خانم مسئول حرف بزن . من امروز با او در مورد تو صحبت می کنم . این خانم در مدرسه احتیاج به همکار دارد . مثل مجسمه سرجایم خشکم زد و خیره خیره نگاهش کردم . پرسیدم : جدی می گوئی ؟ جواب داد : البته که جدی می گویم . تو شب باهاش حرف بزن . در حالی که شانس هنوز کف دستم بود از اتاق خارج شدم . کف دستم را باز کردم . من که این تکه سنگ را باور ندارم . چطور شد که خدا صدایم را بعد از سالها آرزو و ناامیدی شنید؟ نمی دانم حتمن خدا صدای پیرمرد را شنید . صدای او را که از دعا و اجابت دعایش مطمئن است. پیرمردی که با یقین و اطمینان کامل حرف می زند . کسی که زندگی در دنیای دیگر را به قوت تمام باور دارد و جسمی را که پیر و فرسوده شده دوست ندارد و آن را پیراهن کهنه و مندرسی می داند و دلش می خواهد این کهنه ژنده را هر چه زودتر از تن درآورد که در آسمان لباسی نوتر و زیباتر خواهد پوشید
خلاصه شب با دودلی به خانم مسئول مدرسه زنگ زدم . گوئی مرا می شناخت . قرار شد روز بعد ، بعد از تمام شدن وقت کارم به مدرسه بروم و از نزدیک با او آشنا شوم . روز بعد به مدرسه رفتم و به همین سادگی به من گفت که ششم فوریه که فردا باشد شروع به کار کنم . دیروز اینجا کارناوال بود و امروزهم تعطیل هستیم وبرای من فردا اولین روز مدرسه است . یعنی پس از سالها دوباره زنگ مدرسه برای من به صدا درخواهد آمد
Labels: اول مهرماه
Bertolt Brecht
کسی که مبارزه می کند ، ممکن است ببازد . کسی که مبارزه نمی کند ، خودش باخته است .
برتولت برشت
