...
آن زمانها که هنوز محصل بودم ، یکی از همسایه ها پدر و مادرم را برای شیرینی خوران دعوت کرد . مادرم بعد از بازگشت از مجلس گفت : عروس بسیار نوجوان و کم سن و سال تر از شماهاست . هنوز دوران عروسک بازیش تمام نشده است نمی فهمم این پدر و مادرها چه به عقلشان می رسد که دختربچه شان را به این زودی شوهر می دهند . لابد می ترسند شوهر تمام شود و دخترشان پیردختر شود . پدرم گفت : من ترجیح می دهم دخترهایم پیردختر شوند و با سن کم ازدواج نکنند . خلاصه هرکسی اظهارنظری کرد . اما بین خودمان باشد من وقتی می دیدم چنین پدری دارم که نمی خواهد دخترانش را زود شوهر بدهد از خودم خیلی خوشم می آمد ، چون آن زمانها کلاس هشتم بودم و بعضی وقتها می دیدم که همکلاسی هایمان را شوهر داده اند و طفلکی ها ترک تحصیل کرده اند . نمیدانید چقدر دلم به حال این همکلاسی هایم می سوخت . ما هر روز به مدرسه می آمدیم و با دفتر و کاغذ و کتاب سروکار داشتیم دو ساعت وقت غذا را هم یا تمرینهایمان را حل می کردیم و یا بافتنی یاد می گرفتیم و برای خودمان شال و دستکش و ... که دبیر خانه داری تکلیف می داد می بافتیم و هر وقت نقشه جالب بافتنی یاد می گرفتیم به همدیگر قول می دادیم اگر ازدواج کردیم برای آقا شوهرهای عزیزمان لباس این مدلی ببافیم . برای همین هم چند سالی بعد از ازدواج یکی از روزها نخ کانوا خریدم و می خواستم برای آقا شوهر شالی که خودش خواسته ببافم وقتی به خانه رسیدم شالی با همان نقشه بر گردنش دیدم و در اندک زمانی خبردار شدم چه کسی این شال را برایش بافته است . وای که چقدر دلم سوخت و کانوا را با همان پلاستیکش توی ظرف آشغال گذاشتم و به آشغالچی دادم . حالا کسی نبود بگوید ای دیوانه چرا دیگر آتش به مالت می زنی ؟ از آن به بعد هرگز برایش چیزی نبافتم . وای خدای من ، من باز هم از مطلب اصلی دور شدم کسی به من بگوید کیشی دن پیس دئمه سه ن ، گؤزوندن یاش چیخماز ؟ ( از آقا شوهربد نگوئی اشک از چشمت در نمی آید ؟ ) ولش کن و به مطلبت ادامه بده . خلاصه بیچاره هم سن و سالهای ما که می بایست صبح زود از خواب بیدار می شدند و برای اقا شوهرهایشان چای و صبحانه درست می کردند . خوشحال هم بودند که می توانند ماتیک بزنند و ابروهایشان را بردارند . راستش این ارزوی خیلی از ما دخترها بود که ماتیک بزنیم و آرایش کنیم . اما مادرهایمان می گفتند : دختری که قبل از ازدواج آرایش کند محمدی صورتش از بین می رود . به نظر آنها این محمدی همان حجب و حیا بود . تابستانها وقتی مادرانمان به مجلس روضه می رفتند با گل لاله عباسی لبهایمان را رنگ می کردیم . اما من ماتیک را بیشتر دوست داشتم و در غیاب مادرم ماتیکش را به لبهایم می مالیدم و در آینه خودم را تماشا می کردم . چقدر هم به من می آمد رنگ و رویم باز می شد . اگر چه ابروهای پرپشت و نامرتبی داشتم که می گفتند این هم حجب و حیاست . آخر چند تار مو با حجب و حیا چه نسبتی دارد ؟ می گفتند : پسری که می خواهد ازدواج کند باید بتواند دختر و زن را از هم تشخیص دهد و همچنین زن باید فقط خود را برای آقا شوهر بزک کند و در چشم او زیبا دیده شود . تازه یکی دیگر از وظایف زن این بود که نمی بایست به آقا شوهر بگوید بالای چشمت ابروست که بعد از مرگش توی قبر عقربها زبانش را نیش می زنند . من ترسو هم که چقدر از این عقربهای داخل قبر می ترسیدم . از شما چه پنهان که آن زمانها انس و جن و ... حتی حشرات موذی نیز وکیل و وصی آقاشوهرها بودند .
خلاصه کلام این عروس نوجوانی که به خانه بخت آمده بود خدیجه نام داشت . خدیجه دل پاک و صاف و ساده ای داشت . مهربان و صمیمی بود . حرفش را بدون شیله پیله می زد . از طنز و کنایه خوشش نمی آمد و می گفت حرفی داری رک بزن چرا با نام ملانصرالدین و عبید زاکانی و ... سخن می گوئی ؟ بگذار بگویند که فلانی آدم بی ادبی است . من و دخترهمسایه مان بیشتر اوقات با هم تکالیف مدرسه را انجام می دادیم . با هم بافتنی می بافتیم و کارهای دستی انجام می دادیم . هرگاه خدیجه می آمد و ما را سرگرم انجام تکالیف مدرسه می دید ، خم می شد و نگاهی به دفاتر ما می انداخت و می گفت : ای بیچاره ها شما توی این اسید سولفوریک در جا بزنید آخر سینوس کوسینوس که شوهر نمی شود زود شوهر کنید و لذت زندگی را بفهمید . بعضی وقتها هم شوخی های زشتی می کرد که خیلی بدمان می آمد تنها فحشی که بلد بودیم و به او می گفتیم : خاک توی سرت ، بود که مادرانمان اعتراض می کردند و می گفتند : با او کمتر حرف بزنید او زن است و شماها دختر . به حرفهایش گوش نکنید و جوابش را نیز ندهید . از ترس مادرانمان جوابش را نمی دادیم و او یکه تاز میدان میشد و هر چه دلش می خواست می گفت .
پس از گذشت چند سالی خدیجه مادر سه فرزند قد و نیم قد شد . روزی از روزها باز اسم بیچاره اش بر سر زبانها افتاد که از صبح تا ظهر از خانه بیرون می رود و ظهرها بیرون ساندویچ می خورد و غذا نمی پزد و مادرشوهر را گرسنه نگاه می دارد . زنان همسایه باشین گؤروب دانلیردیلار ( تا سرش را می دیدند سرزنش می کردند ) روزی که به خانه مان آمده بود مادرم سر سخن را باز کرد که کار بدی می کنی و پیرزن را گرسنه و تنها رها می کنی . خدیجه را می گوئید یک باره مثل بمب منفجر شد که چه کسی این یاوه ها را پشت سر من در می آورد ؟ مادرم کمی دلداریش داد و آرام نصیحتش کرد . اوکه همیشه می خندید و نسبت به همه کس و همه چیز بی اعتنا بود و مردم فکر می کردند سربه هوا و بی عاطفه و بی عقل است ، این بار سراپای وجودش لبریز از خشم شد . در جواب مادرم گفت : هفته گذشته دخترم بیمار شد و دکتر او را برای انجام آزمایش معرفی کرد برای اینکه از سلامتی دو فرزند دیگرم نیز مطمئن شوم از او خواستم هر سه را برای انجام آزمایش معرفی کند . صبح زود بچه ها را با شکم گرسنه به آزمایشگاه بردم و کارمان تا نزدیکیهای ساعت دوازده ظهر طول کشید . وقتی به خانه برمی گشتیم دیدم که گرسنگی هرچهار نفرمان را از پا انداخته است داخل ساندویچی شدیم و ساندویچی خوردیم و به خانه برگشتیم . مادرشوهرم اعتراض کرد که اول صبح رفته ای و ناهار آماده نیست . و من برایش ماجرای ساندویچ را تعریف کردم و چون او نمی خورد برایش نخریدم . خانم اخم و تخم کرد و املتی را که برایش درست کرده بودم نخورد و با کنایه به من گفت : ملانصرالدینه دئدیله ر آروادین گه زه ینتی دیر ، دئدی هئچ بیزه گلمه ز ( به ملانصرالدین گفتند زنت خیلی اینجا و آنجا می گردد ، گفت به خانه ما نمی آید . ) چرا به جای اینکه مرا نصیحت و سرزنش می کنید به مادرشوهرم نمی گوئید که از گیسوی سفیدت خجالت بکش و این همه سخن چین نباش . اگر آن روز تو ناهار را درست می کردی چه می شد ؟ الیوه کی یاپیشمازدی ( به دستت که نمی چسبید ) من که با شکم گرسنه به گردش نرفته بودم . نگران سلامتی بچه هایم بودم . من که عصر آن روز از شوهرم کتک خوردم و دل مادرش خنک شد چرا دیگر آبرویم را می برد ؟ آنگاه زد زیر گریه و برای اولین بار چشمان خدیجه رند بزله گو را پر اشک دیدیم . او همانجا قسم خورد که اگر روزی مادرشوهرش بیمار و از کار افتاده شود و احتیاج به پرستاری داشته باشد او را راهی خانه سالمندان ( که آن زمانها تازه به وجود آمده بود ) خواهد کرد .
سالها گذشت و فرزندان خدیجه بزرگ شدند و مادرشوهر پیر و شکسته و زمین گیر شد . هر روز صبح زود خدیجه به کمک بچه ها و شوهرش مادرشوهر را تر و خشک می کرد و لباس و ملافه تمیز به او می پوشانید و آنانکه به عیادت مادرشوهر می رفتند پیرزن را مثل دسته گلی خوشبو و تمیز در رختخواب می دیدند . می گفت : هنوز نسبت به این زن کینه دارم ، هنوز آنچه که با من کرده یادم نرفته است . قسم خورده بودم که هنگام پیری اش تلافی کنم . قسم خورده بودم که ولش کنم تا در کثافت خود اغشته شود . اما اولین شب بیماری اش دست روی دلم گذاشتم و لمسش کردم و متوجه شدم که از سنگ نیست .
می گویند او سالهاست که مادرشوهر است و عروسش شاغل است . پسرش می خواست کلید خانه شان را به او
تحویل دهد که نگرفته و گفته : داخل خانه ای که صاحبخانه اش بیرون باشد نمی شوم . برخلاف مادرشوهرهای ما که خانه پسر را متعلق به خود و عروس را میهمان و مسافر میپندارند ، او عروسش را صاحب اصلی خانه می داند .
دوستان من نیز کم کم دارم مادرشوهر و مادرزن می شوم . دعا کنید تا من نیز دل مهربان و با انصافی داشته باشم . دعایم کنید تا تلخی های زندگی عقده ای بارم نیاورند . دعا کنید دلم سنگ نشود .
در طول زندگی نامشترکمان هیچگاه دم از پول خودم و حقوقم نزدم . چک حقوقم در اختیارش بود هر ماه یک بار از کمدش که همیشه قفل می کرد یک فقره چک مرا درآورده و از من می خواست امضا کنم . گاهی اوقات اجازه می داد که خودم به بانک مراجعه کنم و حقوقم را دریافت کنم . موقع برگشت به خانه می بایست تا ریال آخر را روی میز ریخته و برایش شمرده و تحویل دهم . آنگاه پول مرا ، حق الزحمه یک ماهه ام را تا ریال آخرش به خواهر یا برادرش می داد . جگرم می سوخت ، آتش می گرفتم حدود یک سال حقوق من صرف اقساط اتومبیل یکی از نزدیکانش شد . وقتی سوار اتومبیل شده به خانه مان می آمدند سراپای وجودم آتش می گرفت . آقا می خواست حاتم طائی کند چرا با پول من ؟ حامام سویوینان دوست دوتور ( با آب حمام دوست پیدا می کند ) اگر خودمان زندگی ساده و راحتی داشتیم دلم نمی سوخت . آخر ما در خانه ای کهنه و قدیمی که اسایشی هم نداشت زندگی می کردیم . به این دلخوش بودم که پس اندازی داشته باشد و خانه ای کوچک و مرتب بخریم . این آرزوئی دور و دراز بیش نبود چون هر وقت اطرافیانش به اسایش می رسیدند شاید نوبت به ما هم می رسید . چه بسا که در روزهای سرد زمستانی با کفش سوراخ به مدرسه می رفتم پاهایم را که روی برفها می گذاشتم احساس می کردم که تا مفز استخوانم از شدت سرما می سوزد . تا باریدن اولین برف زمستانی کفش مناسب نداشتم و وقتی برف وسط ماه می بارید می بایست تا اول برج صبر می کردم . پیش دوستان نیز صدایم درنمی آمد که مبادا راز فقر اجباری ام فاش شود . آخر من که فقیر نبودم ، ضعیف بودم . چقدر می ترسیدم اگر پافشاری کنم ممکن است بگویند لازم نکرده کار کنی و من هرگز نمی خواستم این آخرین امیدم را نیز از دست بدهم . از آنها برای آزار من هر کاری برمی آمد . بدین سبب همیشه سکوت را ترجیح می دادم . پدرم همراه جهیزیه ام ماشین لباس شوئی نیز داده بود اما اجازه نداشتم از آن استفاده کنم چون مادرشوهرم وقتی جوان و به سن من بود برای شستن لباسها به کنار رودخانه می رفت . بنابراین استفاده از ماشین لباس شوئی کار زنان تنبل و بیعار است . اما نمی دانم وقتی دخترهای خودش ماشین لباس شوئی خریدند چنین سخنی به آنها گفته نشد . گلینمین باشینا بیر آغاج ده یدی ، ائله بیل سامان تایینا دیدی ( چوبی بر سر عروسم خورد ، گوئی بر تل کاه خورد ) در خانه ای که زندگی می کردیم برای استفاده از تلویزیون و رادیو و وسایل تفریحی دیگر می بایست از آقا اجازه می گرفتم و این را برای خودم کسر شان می دانستم . آن سالها سریالی ژاپنی پخش می شد که طرفداران زیادی هم داشت و اسمش را خوب نمی دانم اما اسم شخصیت داستان اوشین بود . دلیلی نداشت که برای تماشایش از نامبرده خواهش و تمنا کنم . اگر هم اجازه میداد وسط فیلم دستور چای و زیرسیگار و سیگار و میوه و شام و ... صادر می کرد و اعصابم داغون می شد . همان بهتر که تماشا نمی کردم . دوستان از اینکه نسبت به تلویزیون بی اعتنا بودم تعجب می کردند . هیچ کس نمی دانست در دلم چه غوغائی برپاست . نه به خاطر تماشای فیلم بلکه برای این همه زورگوئی و ستمی که بر من می رفت . به عنوان یک انسان از کوچکترین حق انسانی محروم بودم . دیگران اعتراض می کردند که مقصر خودتی . مظلوم ظالم می آفریند . در مقابلش مقاومت کن ، اعتراض کن ، جوابش را کف دستش بگذار. آنها نمی دانستند و یا نمی خواستند درک کنند که اعتراض نکرده و سکوت اختیار کرده کم مانده که باشلی گؤزلو گورا گئتمییه م ( با سرو چشم سالم به قبر نروم ) .
در آن خانه نامشترک هر چه بود، تلویزیون و ویدئو و ضبط و فرش و ظرف و ... متعلق به خودش بود . رادیوی کهنه قدیمی و قهوه ای رنگی داشتیم . از همانها که شبیه قوطی بود و دو دگمه داشت و جای بلندگویش مثل پرده شبکه دار بود . اجازه داشتم این رادیو را در آشپزخانه گذاشته و برنامه سیزدن سلام بیزدن کلام ( مشابه سلام صبح به خیر تهران ) را گوش کنم . روزی از روزها یکی از دوستان گفت : فردا در برنامه خانواده گزارشی از زندان تبریز پخش خواهد شد . گوش کنید ، گویا زنی مادر شوهرش را به قصد کشت کتک زده است و اکنون در زندان به سر می برد . این گزارش تلخ بود تصمیم داشتم گوش کنم و ببینم چه عاملی موجب شده که زنی مادرشوهرش را اینگونه بیرحمانه کتک بزند . صبح روز بعد بچه ها طبق معمول در اتاق مشغول انجام تکالیف مدرسه بودند و من در آشپزخانه سرگرم کار و آماده کردن غذا بودم . رادیو را باز کردم و و همراه با صدایش مشغول به کار شدم . گزارشگر تازه شروع به برنامه اش کرده بود که در خانه باز شد و آقا شوهر وارد شد . مگرچه انتظار آمدنش را در این وقت نداشتم اما یکه هم نخوردم و او در حالی که وارد آشپزخانه می شد صدای گزارشگر برنامه را که از زن دلیل ضرب و شتم مادرشوهرش را می پرسید شنید . دادو بیدادش شروع شد که خجالت نمی کشی از زنان ... طریقه زدن مادرشوهر را یادمی گیری ؟ جواب دادم : این فقط یک گزارش است کنجکاو شدم که دلیلش را بدانم . اما او حرف حالیش نشد رادیو را بست و سیلی بسیار محکمی برگوشم نواخت که هم عینکم شکست و هم جای انشگتانش بر صورتم نقش بست . با خشم فراوان رادیو را برداشت و به اتاق خودش برد و فریاد زد : دیگر نبینم رادیو باز می کنی فهمیدی چی گفتم ؟ عادت داشت وقتی داد می کشید و دستوری می داد می بایست تکرار می کردم . با خشم گفت : بگو ببینم چی گفتم ؟ گفتم : دیگر به رادیو شما دست نخواهم زد . در را بست و رفت . نمیدانم چی چیزی را فراموش کرده بود که برای بردنش آمده بود ومن بیچاره بدشانس .... بعد از رفتنش پسرکم که ارام می گریست گفت : مامان ترو خدا به رادیو بابا دست نزن خودم وقتی بزرگ شدم و پول پیدا کردم برات رادیو می خرم . دخترکم رنگ پریده و با چشمان اشک آلود گوشه ای ایستاده و تماشایم می کرد . ظهر با چشمانی کم سو و بدون عینک به مدرسه رفتم . گوئی دوستان رد انگشتانی را بر صورتم دیده بودند. قرارمان این بود که زنگ تفریح درمورد این گزارش بحث و صحبت کنیم . زنگ خورد همگی وارد دفتر شدیم . سکوت دفتر را فراگرفت هر کس بدون سروصدا چائی خود را می نوشید . نگاهها به من بود . می گویند روز قیامت اعضای بدن لب به شکایت خواهند گشود . آن روز ، روز قیامت نبود اما گوئی چهره سوخته ام لب به شکایت گشوده بود و همراهان ناله های بی صدایش را می شنیدند . تا مدتی این موضوع با عنوان عمل زشتی که مرتکب شده ام ورد زبان مادر و پسر بود گویا من شرم نکرده ام و می خواستم چرندیات زنان آنچنانی را گوش کنم . گویا لیاقت من شنیدن همین سخنان است . آقا شوهر مواظب من بود که دست از پا خطا نکنم . گاهی اوقات دلی شیطان دئییردی ( شیطونه می گفت ) از کسی نترس و جوابشان را کف دستشان بگذار .
می گویند کسانی انگشت تعجب به دندان می گزند که فلانی بعد از آن همه صبر و تحمل ، ناگهان همه چیز را زیر پاگذاشت و خانه را ترک کرد و نام و نشان و تلفن و آدرسی برجای نگذاشت .
...
عزیزییه م یاندیرماز عزیزم نمی سوزاند
الاوچکیب یاندیرماز شعله نمی کشد و نمی سوزاند
یاریم ائله یاندیردی آنگونه که یارم سوزاند
اوددا ائله یاندیرماز آتش آنگونه نمی سوزاند
...
عزیزیم بودا منی عزیزم بزن مرا
آغاج آل بودا منی چماق بدست گیر، بزن مرا
تانری ووروب ، دای ندن خدایم زده ، چرا
وورورو بودا منی این هم می زند مرا ؟
...
عزیزیم یانار اودا عزیزم در آتش می سوزد
پروانا یانار اودا پروانه در آتش می سوزد
دردیمی داغا دئسه م اگر دردم را به کوه بگویم
اود دوتار یانار اودا او هم آتش می گیرد و می سوزد
...
سؤزومو دئمه زدیم یارا حرف دلم را به یارم نمی گفتم
دردیمه یوخویدو چارا درمانی برای دردم نیست
دیندیرمیون آغلارام حرفی نگوئید که گریه ام می گیرد
یار ائدیب قلبیمی یارا یار قلبمو زخمی کرده
...
Labels: ورقهائی از دفترم
ماهی یک بارعاتیکه خانم با دو صفحه ورقه و پاکت و تمبر و آدرس به خانه مان می آمد و از خواهرم خواست که نامه هائی به پسر و دخترش بنویسد و پست کند . او در زمانهای کودکیش به مکتب رفته و قرآن را یاد گرفته بود می توانست مطالب ترکی آذربایجانی و قرآن را بخواند ، اما از نوشتن عاجز بود . این نامه نویسی او عالمی دیگر داشت . نامه های دختر و دامادش خوب و خواندنی بود و خواهرم با اشتیاق می نوشت . او به زبان ترکی آذربایجانی دیکته می کرد و خواهرم به فارسی ترجمه می کرد و می نوشت . گاهی اوقات می گفت بنویس . مرکب در قلمدان مثل آب است خجالت می کشم خطم خراب است . یا بنویس اگر پروانه بودم می پریدم سر ساعت به خدمت می رسیدم . حیف پروانه نیستم پر ندارم برای دیدن تو راه ندارم . ای نامه که می روی به سویش ، از جانب من ببوس رویش . خواهرم از نوشتن این اشعار خودداری می کرد و می گفت : آنها اگر این اشعار را برایتان بنویسند مسئله ای نیست اما برای شما جا ندارد. آخز راست هم می گفت این اشعار را ما جوانها می نوشتیم . من هر وقت به دخترعموهایم در ماکو نامه می نوشتم این اشعار را اضافه می کردم . اما این مادر پیر دوست داشت در نامه هایش حتمن شعر بگنجاند به همین سبب هم می گفت: پس بنویس :
...
من سنی نازیلان بسله میشدیم من ترا با ناز پرورش دادم
هر سه سله ننده سنه جان دئمیشدیم با هر صدا کردنت به تو جان گفته بودم
ندن وفاسیز اولدون یادیندان چیخارتدین چرا بی وفا شدی و فراموشم کردی
آخی سنه جان قوربان ائیله میشدیم آخر جانم را قربانت کرده بودم
...
آغ آلمانین آغینا باخدیم به رنگ سفید سیب نگاه کردم
قاراسینا آغینا باخدیم به رنگ سیاه و سفیدش نگاه کردم
عزیز بالام کؤنلومه دوشدو دلم هوای فرزند عزیزم را کرد
تئهرانین یوللارینا باخدیم به راههای تهران نگاه کردم
....
برای نوه کوچکش نازلاما می خواند و از خواهرم می خواست به فارسی ترجمه کند و بنویسد . برای خواهرم ترجمه نازلاما و بایاتی سخت بود به همین دلیل هم می گفت اگر ترکی بنویسم گوئی که خودتان حرف می زنید و خیلی دلنشین می شود و او می پذیرفت و می گفت : بنویس دادون قوربان حسین ، دوزون قوربان حسین ( منظور ش تعریف از بامزه بودن و بانمک بودن نوه اش حسین بود ) قه ره بالاما سؤز دئمه ک اولماز ، قه ره بالامین تایی تاپیماز ( به بچه سیاهم کسی نمی تواند حرفی بگوید ، همانند بچه سیاهم پیدا نمی شود ) بعد از نازلاماها و بایاتیهای فراوان به داماد عزیزش سلام می رسانید و از روی گل دختر و نوه عزیزش می بوسید و آنها را به خدای بزرگ می سپرد و نامه را تمام می کرد
وقتی نوبت به نامه پسرش می رسید ، خواهرم بهانه می آورد که سرش درد می کند و یا درس دارد . اما او این بهانه ها را نمی پذیرفت و خواهرم را وادار به نوشتن می کرد . اول نامه با سلام و احوالپرسی و .. شروع می شد . یکباره وسط نامه با عصبانیت فراوان داد می زد که بنویس : داش اولوم باشیوا دوشوم سئفئح اوغلان ( سنگ بشوم بر سرت بیفتم پسر سفیه ) خواهرم دست از نوشتن می کشید و می گفت : آخر نوشتن فحش و ناسزا در نامه کار خوبی نیست دل پسرت می شکند و او جواب می داد : حقش است پسر بی عاظفه نامهربان نمی گوید ماهی دوبار یا سه بار نامه بنویسم ببینم مادر پیرم مرده یا زنده است . می دانم که گئجه موللاسی ( اخوند شب ) در گوشش می خواند و او مرا قراموش می کند . بنویس خاک توی سرت مسعود که یادی از مادربزرگت نمی کنی . مادرم که از اخلاق او با خبر بود قبلن به خواهرم سفارش می کرد که مجبور نیستی ناسزاهای او را بنویسی . به جای ناسزا جملات دیگری بنویس . آخر حق با مادرم بود از راه دور نامه ای ارسال کنی و فحش بدهی و نفرین کنی . یکی با اشتیاق فراوان نامه مادرش را دریافت کند ، با فحش و ناسزا روبرو شود . گلایه های عاتیکه خانم تمام شدنی نبود بیچاره خواهرم چگونه می توانست این همه فحش و ناسزا را عوض کند ؟ گاهی وقتها می گفت بنویس : من گونه قالاسان اوغول ( به روز من بیفتی پسر ) مادرم اعتراض می کرد و می پرسید : آخر تو به چه روزی مانده ای پسرت اینجا مثل دسته گل ازت مواظبت می کند چرا اینقدر ناشکری زن ؟ خلاصه از دو نامه متفاوت به دو جگرگوشه و دو نوه چه بگویم . او در تقسیم محبت بین دو خانواده پسر و دخترش عدالت را رعایت نمی کرد . و خود را نیز محق می دانست . می گفت باید به داماد محبت کرد و نازش را کشید تا رفتارش با دخترت خوب باشد و از محبتهایت شرمنده بشود .
عصر یکی از روزهای تابستانی حیاط را آب و جارو کردیم و گلیم پهن کرده و سماور را در گوشه ای گذاشتیم که بجوشد . عاتیکه خانم هم طبق عادت همیشگی اش کاغذ و پاکت به دست به خانه آمد . توی حیاط نشسته بودیم که زنگ خانه به صدا در آمد تا در را باز کردم سه خانم چادرمشکی پوش را پشت در دیدم . خواستگار بودند . یکی پرسید: خواهر بزرگتر داری ؟ گفتم : بله . پرسید : آب خنک دارید ؟ وقتی جواب مثبت شنید، از من خواست که به خواهرم بگویم برایشان آب ببرد . وقتی به خواهرم گفتم عصبانی شد و گفت : دختر ابله برو در را ببند و بگو آب نداریم . دوباره دم در برگشتم و به آنها گفتم : خیلی ببخشید خواهرم عصبانی شد . در را بستم و برگشتم . بحث خواستگار و خانه شوهر و بخت شروع شد . عاتیکه خانم گفت : آن قدیمها که من دختر دم بخت بودم روزی خواستگارها به خانه مان آمدند . مادرم سیب زمین و چاقو آورد و از من خواست پیش مهمانها پوست بکنم . سیب زمینی را پوست کندم و قسمتهای سیاه آن را که ما گؤز ( چشم ) می گوئیم درآوردم . آنها به چشم خود دیدند که اصراف کار نیستم و پوست سیب زمینی ها را خیلی نازک گرفته ام . مرا به نزدیک خود فرا خواندند و کنارشان نشستم . بعدها فهمیدم که می خواستند ببینند دهان و بدنم بو می دهد با نه . چند روز بعد که به حمام رفتیم ، آنها نیز در حمام بودند و بقچه حمام و سوزنی و وسایل و طرز شست و شوی مرا زیر نظر گرفته بودند . می خواستند بدانند در بدنم کجی و عیبی وجود دارد یا نه . بالاخره بله برون تمام شد و عروسی به پا شد و مرا که آن زمان به نظر بزرگترها دختر بالغ دم بخت بودم با سن کم راهی خانه شوهر کردند . بزک کرده ، سوار بر اسبی تزئین شده راهی خانه شوهر شدم . کمی زدند و رقصیدند و سرانجام من بیچاره را به اتاق حجله بردند . بعد از لحظاتی پیرمردی با ریش بلند و با حنا رنگ شده به عنوان داماد وارد اتاق شد . فهمیدم که داماد است . دامادی که به اندازه پدرم و یا بیشتر از او با تجربه بود . خدای من شب زفاف وحشتناکترین شب زندگیم بود . بله مرا به مردی دادند که از پدرم مسن تر بود شوهری که پس از پنج سال به علت کهولت درگذشت . خیر این شوهر پیر برای من سه فرزند قد و نیم قد بود . بعد از درگذشت همسر اموالش بین ورثه اش که فقط یک دختر خیلی مسن تر از من بود و ما تقسیم شد سهمی به ما رسید و با تنگدستی و صرفه جوئی سه فرزندم را بزرگ کردم . در جوانی بیوه شدم و دیگر تن به ازدواج ندادم . آن زمانها مگر ما می توانستیم در مقابل خواستگاری که وارد خانه می شد اظهار نظر کنیم . بزرگترها اؤزلری که سیب اؤزلری بیچیردیلر ( خودشان می بریدند و خودشان می دوختند ) ماها نقشی در سرنوشت خود نداشتیم و همین موجب می شد که دختر و پسری علی رغم میل خود تن به ازدواج بدهد و به علل مختلف مثل عیب بودن طلاق ، روش تعلیم و تربیت و ... نمی توانستند در سرنوشت خود دخالت کنند .
مرحوم عاتیکه خانم فکر می کرد که در آینده ای نه چندان دور تمام مشکلات طلاق و عدم سازش و ...حل خواهد شد و زن و مرد به تساوی حقوق خواهند رسید . با دیدن مرد و زن جوانی که کنار هم می رفتند و بچه در آغوش مرد بود چقدر لذت می برد . در حالی که خجالت هم می کشید می گفت : دیدید گفتم زمانه عوض خواهد شد مگر در زمانهای ما مرد می توانست فرزندش را بغل کند و ببوسد ؟ می گفتند این کار بی حیائی است . مگر مادر می توانست اسم کودکش را به زبان بیاورد ؟ این کار نیز بی حیائی به حساب می آمد . طفلک بچه چهار دست و پا به دنبال مادر می رفت و مادر به احترام بزرگترها او را بغل می کرد. وقتی هم می خواست به بچه شیر بدهد می بایست به اتاق دیگر می رفت و دور از چشم دیگران شکم بچه را سیر می کرد .چندین سال مادرم مرا آی قیز ( ای دختر ) صدا کرد چون نامیدن فرزند هم بی حیائی بود . پیش بزرگترها شوهر را او صدا می کردیم و اسمش را نمی بردیم . کم مانده بود که نفس کشیدنمان نیز بی حیائی به حساب بیاید . مرد می رفت و زن دیگری می گرفت و صیغه می کرد به قول تاجر عسکر فیلم ارشین مال آلان مجبور بود دو یا سه زن بگیرد تا یکی به دلش بنشیند و با او دلخوش باشد . در این وسط باز ستم اصلی به زنان می شد هم مردی که دلخواهشان نیست و هم هوو پشت سر هوو می آمد . من مطمئن هستم که در آینده ای نه چندان دور زوجهای جوان در انتخاب همسر آزادی کامل خواهند داشت و مشکل طلاق و اختلاف و زیر کتک مردن زن و آمدن هوو به خانه حل خواهد شد .
خدا رحمتت کند عاتیکه خانم باشین توپراق آلتیندان قاوزا گؤر ( سرت زا از زیر خاک بلند کن و ببین ) به قول عبید زاکانی
این زمان پنج پنج می گیرد
چون شده عابد و مسلمانا
مدارس که تعطیل می شد ، مادرم برای دخترها تکلیف خانه تعیین می کرد وظیفه من جارو کردن حیاط و زیرزمین و شستن ظروف صبحانه و ناهار بود . وظیفه خواهرم سرخ کردن سیب زمینی و کدو و ... و پاک کردن سبزی برای ناهار بود . وظیفه برادرم خوردن و آشامیدن و لم دادن بود . نسبت به او احساس خو.بی نداشتم . همیشه از خودم می پرسیدم : چرا او بخورد و لم بدهد و من بشقابش را بشویم . چرا باید او امر و نهی کند و من اطاعت کنم . مادرم می گفت : آخر او پسر است . مردی گفتند و زنی گفتند مگر مرد ظرف می شوید . اوقتی اعتراض می کردم که اگر بشوید چه می شود خنجرینین قاشی دوشه ر ؟ ( نگین خنجرش می افتد ؟ ) منظور از شانش کم می شود ؟ عصبانی می شد و می گفت : اگر به جای پرحرفی کارت را شروع کنی زود تمام می کنی .
برای جارو کردن حیاط مادرم مرمری و خاک انداز را به دستم می داد و از من می خواست دورتادور حیاط ، گوشه و کنار را با مرمری جارو کنم و بعد بقیه حیاط را با جاروی معمولی دوباره جارو و تمیز کنم . جارو کردن زیاد مشکل نبود .بلکه کار با مرمری سخت و پیشرفت کند بود . مرمری لطیف تر و نازک تر و کوچکتر از جارو بود و برای تمیز کردن باید نیم خیز می شدم و یا کاملن خم می شدم . درست مثل اینه ینه ن گور قازماق بود ( با سوزن گور کندن ) . جارو کردن زیرزمین به مراتب سخت تر از حیاط بود . مادرم اجازه نمی داد در زیرزمین از جارو استفاده کنم . مرمری پدرم را در می آورد و زیرزمین هم که اوجو واریدی بوجاغی یوخویدو ( به قدری بزرگ بود که اول و آخرش پیدا نبود ) تازه پس از تماام کردن کارمان کنترل می کرد که جائی فراموش نشود . اگر اشتباهی از ما می دید غر می زد که این چه طرز کار کردن است اگر روزی به خانه بخت بروید یک ساعت هم شما را نگاه نمی دارند .
مرحوم شوهر خاله ام درست برعکس پدرم ، مردی دیکتاتور و سخت گیر بود . وقتی وارد خانه می شد ، قورخوسوندان میلچه ک قاناد چالمیردی ( از ترس او مگس پر نمی زد ) تنها کسی که از او نمی ترسید من بودم . چون به نظر او من دختر مودب ، لایق ، متین ، بی سر و زبان ، حرف شنو و خیلی خوبی بودم . او که سه پسر داشت آرزو می کرد که روزی صاحب دختری بشود و من ته دلم از خدا می خواستم که چنین لطفی را به او نکند . ظهر ها که وارد خانه می شد اهل خانه در مقابلش خبردار می ایستادند . بعد ازصرف ناهار استراحت می کرد و حدود ساعت چهار یا چهار و نیم بعد از ظهر لباس می پوشید و شیک می کرد و کفشهایش را می پوشید و خاله ام کفشهای او را با دستمال پاک می کرد . در تمام عمرم از این لحظه بدم می آمد . چندین بار با این عقل نصفه نیمه کودکانه ام از خاله ام خواستم کفشهای او را پاک نکند . اما او جواب می داد آنا اولارسان حالیمی بیله رسه ن ( مادر می شوی حالم را می فهمی ) بهار و تابستان که می شد حدود ساعت چهار و چهارو نیم به حیاط می رفتم و شلنگ آب را به شیر آب وصل می کردم و به بهانه آب دادن به باغچه منتظر شوهرخاله ام می شدم به محض این که از پله ها پائین می آمد شیر اب راکمی باز کرده و شلنگ را به طرف او نشانه می گرفتم و می پرسیدم : عمو جان می خواهید قبل از بیرون رفتن آب تنی کنید ؟ او نگاهی به من می انداخت و با خشم جواب می داد : برادر زاده جان می خواهید کتکی مفصل از عمو بخورید ؟ جواب می دادم : جراتش را دارید جلو بیائید . و به سرعت تمامی شیر آب را باز می کردم و شلنگ را به چند قدمی او نشانه می گرفتم و او می دانست که شوخی ندارم ، شروع به خواهش و تمنا می کرد که نه دخترم ترو خدا نکن می دانی که ترا بیشتر از بقیه بچه ها دوست دارم ترو خدا نکن لباسهایم کثیف می شود و از کنار پله ها تا دم در که فاصله کوتاهی هم نبود می دوید . او مردی بسیار چاق و قد بلند بود و هنگام دویدن تلو تلو خوران مثل توپ بزرگ به طرف در حیاط می دوید آخ که چقدر خوشم می آمد ، بخصوص که نمی توانست به من نزدیک شود و بزند . من مسلح به آب بودم و او هم خوب می دانست که به دنبال بهانه ای هستم تا سراپایش را آب کنم . توی دل کودکانه ام از او انتقام می گرفتم . هم انتقام بد رفتاری با خاله و بچه هایش و هم تعریف بیش از حد از من . او هر وقت مرا مشغول کار می دید ، به به و چه چه می گفت و از مادرم می خواست کارهای زیادی به من یاد بدهد تا کدبانوی تمام عیار شوم . گاهی اوقات آرزوی دختری چون من را داشت اما من خدا را شکر می کردم که دختر آقاجانم هستم و بس . چه موجود عجیبی بودم . مادرشوهر ها آرزوی چنین عروسی و پدرهای ستمگر آرزوی چنین دختری و جوانان آن روزگار آرزوی چنین همسری را داشتند . در میان این همه هوادار تنها من بودم که از خودم بدم می آمد. وقتی به آینه نگاه می کردم به دختری که از داخل آینه وراندازم می کرد فحش می دادم . دلم می خواست مثل خواهرم حاضرجواب بودم . مثل برادرم دست بزن داشتم و وقتی مرا می زد من هم او را با چنگ و دندان می دریدم . اما نمی توانستم و زورم به هیچ کس نمی رسید . خواهرم می گفت : بو دونیادا دیلین اولماسا قارقالار باشیوی دنله ر لر ( اگر در این دنیا زبان نداشته باشی کلاغها سرتو نوک می زنند ) تازه پسر بزرگ خاله ام هم آتش دیگری شده بود و وقتی مرا بدون روسری توی کوچه می دید می زد که حجابت کو ؟ بازم خدا رحمت کند به اموات پدرم که جلوی دخالت او را در کارهایم گرفت . حالا خانم خودش نه تنها روسری به سر ندارد که هرجور دلش می خواهد لباس می پوشد وکسی هم به اونمی گوید گؤزوون اوستونده قاشین وار ( بالای چشمت ابروست ) . گاهی وقتها کودکانه فریاد می کشیدم که بابام جان من نمی خواهم به بهشت بروم مگر زورکیست آخر ؟ آنوقت هم مادرم عصبانی می شد که کفر نگو . طفلک دوران کودکی من با این مادر بی انصاف . باور کنید حق دارم اگر او از من حمایت می کرد و راه درست دفاع از خودم را نشان و یاد می داد اکنون که چنین حال و روزی نداشتم .
بعد از رفتن شوهر خاله ، خاله ام ظروف را به زیرزمین می برد تا بشوید . ظرف شستن در کنار او برایم سخت نبود او در حالی که کارش را انجام می داد ترانه های حمیرا ( پروانه امیر افشاری ) را زمزمه می کرد . من از همان دوران کودکی حمیرا را به سبب چهره زیبایش دوست داشتم . در عجب بودم که چرا با وجود این زن زیبای هنرمند ریتا جبلی یا الهه عضدی و .. دختر شایسته انتخاب می شدند . می گفتم خوش به حالش که همیشه شاد و سرحال است و هر وقت دلش بخواهد آواز می خواند و مجبور نیست مشق بنویسد و مادرش بعد از کنترل ، مشقش را خط بکشد که غلط نوشته ای و دوباره بنویس . فکر می کردم که در دنیای شادیها و خوشیها غوطه ور است .
دو روز پیش خانه یکی از دوستان میهمان بودم . کانال ایرانی باز بود و از شانس خوش من بیوگرافی حمیرا و ترانه هایش را پخش می کردند . علاقمندانش با عکسهای زیبای دوران کودکی و جوانی و... او و اشعار و ترانه های زیبایش اسلایدهای با ارزشی درست کرده بودند . گویا همین هنرمندی که من خوشبخت می پنداشتمش زندگی زناشوئی موفقی نداشته و در کل بدبختی های فراوان تحمل کرده است . او در حال نوشتن سرگذشت خود است و نام کتابش ( بر من چه گذشت ) است . او گفته است وقتی کتابش به چاپ خواهد رسید که او در میان ما نیست . بر جایم خشک شدم . به دوستم گفتم مگر می شود زنی ثروتمند و هنرمند و این چنین زیبا احساس بدبختی کند ؟ در جوابم گفت : زنان هر جا که بروند آسمانشان همین رنگ است . چه غنی چه فقیر ، چه مسلمان و چه مسیحی
...
عزیزینه م من یاندیم عزیز من ، من سوختم
گول گز یاندی من یاندیم گل گز سوخت ، من سوختم
خوش آواز حمیرا دا حمیرای خوش آواز هم
سیزیلدیر کی من یاندیم می نالد که من سوختم
...
آوازی بلبل کیمی آوازش همانند بلبل
یئریشی طاووس کیمی طنازیش همانند طاووس
فلک قه در الیندن از دست فلک و سرنوشت
سیزیلدیر منیم کیمی می نالد همانند من
.........
این آواز زیبای حمیرا را بیست سال پیش رونویسی کرده و به ترکی آذربایجانی ترجمه کردم .
تو بمانی ، که تو جانی در برم ، تو بدانی که ز عشق تو چه آمد بر سرم ، اگر چه جهانی مرا شده دشمن ، بمان تو برای شکسته دل من ، که چشم دل من ، شود ز تو روشن ، شدم به تو عاشق ، خطا که نکردم ، برای دل تو چه ها که نکردم ، سخن دشمنان مشنو ، از برم تو مرو ، من به خاطر تو ، از جمله عزیزان یکباره بریدم .
..
